یک چیزی را مطمئنم و آن این است که همه چیز به عملکرد امروز تو بستگی دارد.
کسی چه می داند؟ شاید همین فردا شدی همسفر یکی از کاروان های سرزمین عشق.
اما یادت نره، همه چیز به عملکرد امروز تو بستگی دارد.
یک چیزی را مطمئنم و آن این است که همه چیز به عملکرد امروز تو بستگی دارد.
کسی چه می داند؟ شاید همین فردا شدی همسفر یکی از کاروان های سرزمین عشق.
اما یادت نره، همه چیز به عملکرد امروز تو بستگی دارد.
"کیمیا همچنان کاناداست، در حال دکترا خوندنه. حامد یادت میاد؟ واترلو داره ترکیبیات می خونه. مثل اینکه اخلاق خرخونی اش رو کنار گذاشته."
می گویم: "یعنی دیگر برای استاد تخته را پاک نمی کنه و شیرین عسل بازی رو ترک کرده؟"
می گوید: "آره بابا. شده که استاد راهنمایش رو 6 ماه هم ندیده."
می گویم: "از فرزاد و جواد و بچه های دیگر چه خبر؟ راستی از پژواک خبر دارم که استرالیاست."
اینقدر می گوید و می گویم که می بینم همه رفته اند آن سر دنیا و همه دارند دکترا می خوانند و پست داک و کار علمی و تحقیقاتی و .... می بینم که من چقدر عقب ماندم. چقدر عمرم را تلف کردم. هر چی هم می گردم هیچ دلیل و بهانه ای برایش ندارم. همه برای خودشان کسی شده اند. اگر همین قبولی فکسنی در مقطع فوق نبود که دیگه حتما سرخورده شده بودم و نمی توانستم در جمع بچه ها حضور پیدا کنم. هیچ کدام از این بچه ها که همه در بهترین دانشگاه این مملکت در یکی از سخت ترین رشته ها درس خوانده اند، به لیسانسشان نمی نازند. احتمالا پدر و مادرهایشان هم که می روند خواستگاری یا خواستگار برای دخترشان می آید، به مدرک بچه و دانشگاهی که درس خوانده نمی نازند. اهل و فامیلشان هم حتما همین طورند. چشمشان اینقدر تنگ نیست که جز خودشان و افتخار مدرکشان و احتمالا نام شهرشان هیچ چیز و هیچ کسی را نبینند و توانایی افتخار کردن به چیزهای خیلی بزرگتری را دارند. عنوان مهندس و غیر مهندس هم چیزی نیست که مدام با آن توی سر دیگران بکوبند.
اینقدر کار بزرگ توی دنیا هست که کسی که یک مدرک فکسنی و یک عنوان درپیت و فخر جمعی یک خانواده چشمش را بگیرد، باید فاتحه خودش را بخواند. افتخار می کنم به دوستانم و تمام مدتی که با هم درس خواندیم و زندگی کردیم؛ نه به مدرکم، نه دانشگاه محل تحصیلم و نه استادهایم.
پی نوشت: یک بچه کوچکی بود که پدرش راننده مینی بوس خط آذری-تهرانسر بود. این بچه جز آذری و تهرانسر و نام شهر پدری اش هیچ نامی را نمی شناخت. تمام نگاه و دیدش همین سه منطقه بود، غافل از اینکه یک عالمه جا با یک عالمه ویژگی خاص وجود دارد. این محدود کردن یا از سر نادانی و نابلدی است یا از سر تعصب و محدودیت بی جا.
در مجموع متاسفم برای کسانی که یا جهلشان را به رخ دیگران می کشند و یا ذهنشان آنقدر فرتوت است که قدرت خروج از مهلکه بیجایی را که دیگران -تاکید می کنم دیگران-برایشان خط کشی کرده اند، ندارند. این آدم ها همان هایی هستند که مثل برکه آنقدر راکد می مانند تا بگندند و هنوز فکر می کنند بهترین اند.
دیشب که اذان از تلویزیون پخش می شد، زیرنویس کرد که حلول ماه رجب مبارک. ناخودآگاه اشک دور چشمم حلقه زد. یاد سه سال پیش افتادم. شب اول ماه رجب من در بهترین جای دنیا و در بهترین حالت ممکن بودم. من محرم شده بودم و تا اذان صبح در مسجدالحرام مشغول انجام اعمال بودم. شب آخری بود که در مکه حضور داشتیم و فردا صبح باید می رفتیم جده. بچه ها یک بار دیگر هم رفته بودند و محرم شده بودند اما من می ترسیدم دوباره محرم شوم. اما آن شب دلم رو به دریا زدم. آن شب در هتل ما مراسمی برگزار می شد که قرار بود از شبکه 3 سیما پخش مستقیم بشه. من هم مجری آن برنامه بودم. اما لحظه های آخر با بچه ها سوار ماشین شدم و رفتم جعرانه. احرام بستم، محرم شدم. فریاد می زدم لبیک... اللهم لبیک... چه شبی بود آن شب. هنوز خاطره هایش برایم زنده است. الله اکبر گفتن ها به هنگام دیدن حجرالاسود و او را شاهد قرار دادن، سجده هایی که آرامششان به اندازه همه دریاهای دنیا طولانی و بزرگ بود، صفا و مروه ای که روز محشر را برایت یادآوری می کرد، قیچی کردن موها و .... هندوانه خوردن های نیمه شب با لباس احرام و خنده هایی از ته دل و با همه وجود که هیچ وقت تکرار نشدند. روزهای خوبی که با دست خودم خرابشان کردم و ...
دیشب با خودم فکر می کردم چقدر اتفاق در این سه سال افتاده. چقدر اتفاق بد در این سه سال افتاده. خدایا من کجا بودم و به کجا رسیدم؟ چرا و چطور به خودم اجازه دادم که این اتفاق ها در زندگیم بیفتد؟ اما می دونم که خدا بخشنده و مهربان است. خدا خودش گفته در ماه رجب استغفار کنید، من شما را می بخشم. برای همین من باید همه تلاشم را بکنم. برای خوب شدن، درست شدن، روان شدن. من باید تمام این سه سال نکبت بار رو از زندگیم پاک کنم؛ پاک پاک. من مطمئنم که توانایی اش را دارم، یقینش را دارم، حمایت خدایش را هم دارم.
خدایا ازت ممنونم که اینقدر نعمت به ما دادی و تو را سپاس می گویم و ازت می خواهم که فقط توفیق همین سپاسگزاری را به ما بدهی که از هر چیزی واجب تر و لازم تر است.
پی نوشت: خیلی بد است که این نوشته را به این جمله بد آغشته کنم. اما می خواهم فریاد بزنم که احمق همیشه احمق است. هر کاریش کنی، باز هم احمق است.
سر در گمی وحشتناکی بر جامعه سایه افکنده. آدم نمی داند چه چیزی را باید باور کند. اشک ها و صدای زاری مردم در نماز جمعه و زیر آفتاب داغ را، یا ضربه های وحشت و رعبی که به بدن مردم وارد شده؟ سوگندها و دست روی قرآن گذاشتن ها را یا جوان های مردم را با باتوم و چاقو کشتن؟ نفس های پیرمرد 70 ساله انقلاب را یا خرد کردن عزت و شرف مردم را؟
اگر خودم با چشم های خودم ندیده بودم که چه طور دست دختر را با باتوم خرد کردند، باورم نمی شد. اگر آن فرد لباس شخصی بی سیم در دست نمی آمد و دستش را روی گلوی من نمی گذاشت، باورم نمی شد. اگر خودم ندیده بودم که چطور پسرها را از موهایشان گرفته و روی زمین می کشیدند، باورم نمی شد. اگر خودم ندیده بودم که چطور قرآن را سر نیزه کرده اند، باورم نمی شد.
باورم نمی شد اگر بخواهند چطور می توانند همه کار بکنند و جوان و پیر و مریض و سالم هم برایشان فرقی نمی کند. باورم نمی شد چطور می شود یک روز دست مردم را بوسید و روز بعد آنها را به توپ بست.
حالا دیگر باورم شده که ناامنی در جامعه به قدری است که موقع راه رفتن باید رعب این را داشته باشی که چاقو به شکمت فرو می رود یا ... درود بر شما به خاطر این هدیه فوق العاده تان به ملت. هدیه ناامنی و سوظن.
گاهی آدم اینقدر گرفتار و سر در گم میشه که حتی اهمیت و مناسبت روزها را فراموش می کند. گاهی بعضی از تبریک ها و یادآوری های روزهای خوب از طرف کسانی که انتظارش را نداری، آنقدر آدم را شگفت زده می کند که این شعف و خوشحالی تا مدت ها در وجودت باقی می ماند.
گاهی...
بگذریم...
روز یکشنبه یکی از دوستان قدیمی در ایمیلی روز زن را تبریک گفته بود. این از هر چیزی برایم خوشحال کننده تر بود.
پی نوشت: تبریک گفتن ها و نگفتن ها، همه رنگ و بوی سیاسی به خود گرفته است. امتحان ها را کنسل کرده اند. واقعا قرار است دیگر چه اتفاقی را تجربه کنیم؟
فکر می کنم بهترین کار در این شرایط سکوت است...
به احترام رای های همه ۴ سال سکوت می کنیم.
0) ابتدا تاکید می کنم که من طرفداری هیچ یک از چهار کاندیدای محترم نبوده و نیستم و این نوشته ها تنها توصیف آن چیزهایی است که دیده ام.
1) هنوز پشت لبش سبز نشده بود، اما شال سبز و پارچه های سبز زیادی از خودش و کیفش آویزان کرده بود. با خودم فکر می کنم این کسانی که اینقدر هم افراطی عمل می کنند، از سیاست و درد زندگی و پول درآوردن و کشورداری چه می دانند؟ آیا توجیه جوگیری دلیل خوبی است؟
2) مطمئنم هر وقت دیگری بود به این رنگ سبز می گفتند جواد. حالا همه لباس هایشان را هم کرده اند سبز سیدی. خوشبختانه هیچ لباسی به هیچ کدام از رنگ های حساس نپوشیده ام که به حمایت از کسی محکوم شوم.
3) خیابان خیلی خلوت است. هر از گاهی یک ماشین با سرعت سرسام آوری رد می شود. دو طرف خیابان را جوان های اغلب کم سن و سالی فراگرفته اند که مدام شعارهایی می دهند که یقین دارم معنی آنها را هم نمی دانند. با این کار می خواهند چه چیزی را ثابت کنند، نمی دانم. همین قدر می دانم که راهش را بلد نیستند و این، تنها فرصتی است برای عقده گشایی.
مثل وقتی که افتاده باشی در یک چاه عمیق و در خلسه آب صداهایی در گوشت بپیچد، شده ام. صدا می آید. صداهایی از هر کس، از هر جا، از هر چیز: لذتی که در عفو هست، در انتقام نیست. متنفرممممممممممممممممممم. مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم. خدایا شعور اجتماعی، خدایا شعور فرهنگی، خدایا برکت در محبت. تو چه گفتی؟ آری؟ یک چشم زخم در زندگیت اتفاق افتاده. چشمت زده اند. صدقه بده، قربانی کن. قل هوالله احد. فیروزه بینداز بر گردنت. فیروزه که همش خاطره است. گردنم درد می گیرد وقتی فیروزه یادگاریت را به گردن می آویزم. خواب دیدم. خواب یک رشته مروارید که قرار بود بیندازم به گردنم. می گویند بگو خیر است! چرا به فکر خودت نیستی؟ نباید زودتر می آمدی تا داروهایت را تمدید کنم؟ اوضاع خوبی نداری. غدد فوق کلیوی در خطرند. ماتریس IFE و EFE را من باید بکشم. می دانی که متنفرم. اگر وجودشو داشتی، می اومدی. نفرینشان کردم. نه، من نمی آیم. می خوام بخوابم. مگر تو بنده من نیستی؟ پس چرا تا به حال یک بار دست هایت را به سمت من بالا نیاورده ای؟ مرا عهدی است با جانان؟
پی نوشت 1: آیا واضح است که چرا این آقان نامزدهای محترم چرا اینقدر به جان هم می پرند؟ جدای از بحث های سیاسی به این فکر کنید که آدم های مختلف دیدگاه های متفاوت دارند. این اتفاق در روزمره خودمان به وفور پیش می آید که یک نفر به چیزی فکر کند که دیگری اصلا آن را نمی بیند.
پی نوشت 2: یادم رفت!
اما بحثم از بازگو کردن این موضوع چیز دیگری است. در این مدت که مرتب می روم استخر، خانمی را که سنش خیلی هم کم نیست، می بینم. اما این خانم یک تفاوت با بقیه دارد که توجه مرا به خود جلب کرده و آن این است که معلول است. بازوبند به دستش می بندد و بسیار عالی در قسمت عمیق شنا می کند. وقتی بیرون آب راه می رود، حتی تعادل درست و حسابی و توان صحبت کردن هم ندارد، اما تمام وجودش را یک صدا می کند تا عرض استخر را شنا کند و موفق هم می شود. این کار را بارها و بارها تکرار می کند. معلوم است که برای به دست آوردن این موفقیت مدت هاست تلاش کرده، خواسته تا توانسته. گاهش فقط می ایستم و او را تماشا می کنم. با خودم می گویم، معلول است و چه ها که نمی کند؛ سالمیم و هیچ نمی کنیم...
پی نوشت: با این چیزهایی که آدم توی دنیا می بیند، چه طور باید شکرانه سلامتی را به جا بیاورد و خدا را شکر کند؟ تا کی آدم باید کم بیاورد؟
استاد بازاریابی گفت: «بعضی جاها لازمه برای فروش محصولتون زیرآب رقیبتون رو هم بزنید.»
یکی از بچه ها –با معصومیت خاصی- گفت: «استاد گناه نداره؟»
استاد هم گفت: «در دنیای کسب و کار هیچي گناه و نامردی نیست.»
بعد هم مثال زد الان که فضا انتخاباتی است، مردم حتی به پیش نماز محل هم مراجعه می کنند و می پرسند که به كي رای بدهند؛ پیش نماز مسجد هم بنا به وظیفه شرعی اش(!) می گوید بروید مثلا به فلانی رای بدهید...
کلی خندیدیم.
روز بعد سوار تاكسي كه شدم، روي صندلی جلوش یک آقای روحانی نشسته بود. بهش مي آمد پیش نماز یک اداره دولتی باشد. راننده گذاشت توي دنده و راه نيفتاده رو به روحانی پرسید: «حاج آقا، به نظر شما باید به کی رای داد؟»

· دست که می کشند به جایی که نامش ضریح است، انگار پاره ای از وجود خدا را لمس می کنند. حتی به در و دیوار همان جا که نامش حرم -به معنای مکان مقدس- است، همین حس را دارند. بوسه می زنند و از عمق وجود خواسته هایشان را به زبان می آورند و بی مهابا اشک می ریزند. بعد هم دست هایشان را به صورت می کشند و لباس هایشان را به اصطلاح متبرک می کنند. پارچه هایی را به ضریح گره می زنند و می خواهند که گره گشایی در کارشان اتفاق بیفتد.
· می گویند اینجا مکان مقدسی است، باید مراقب بود که در مکان مقدسی نفس می کشیم. حتی موقع بازگشت هم به همان جایی که نامش ضریح است، پشت نمی کنند. عقب عقب از در خارج می شوند و موقع خداحافظی زیر لب چیزهایی می گویند و بعد خم می شوند و کفش به پا می کنند. خیلی ها کفش هایشان را در حیاط هم به پا نمی کنند.
· به مکان قسم می خورند، به همین جایی که حرم می نامندش. به زمان قسم می خورند، همین وقتی که آفتاب غروب کرده یا تازه در آسمان سر زده. دنبال معجزه می گردند. می گویند حال و هوای اینجا عرفانی است. اینجا حاجت می دهند. سرگردانند. می گویند خدا به اینجا نظر می کند. می گویند "زیارت" اما گمان می کنم ز یارت درست تر باشد. ز یارت خبر می دهد...
· می گویند این شخصی که این بارگاه را برایش درست کرده اند، واسطه می شود؛ واسطه ما و خدا. و چون آدم خوبی بوده، خدا رویش را زمین نمی اندازد. می گویند برایمان دعا می کند. ما هم نذرش می کنیم. جواب می گیریم.
· داخل ضریح را نگاه می کنم. ضریح کوچکی است، اما تا یک سوم پر از پول است. چند جام خیلی بزرگ پر از طلا هم آنجاست. النگوهای بریده، گوشواره های بچه تا بزرگسال، سکه و ...
· داخل حرم هر جا که موبایل آنتن بدهد، زنگ می زنند به اهل و عیال و فامیل و آشنا و به قول خودشان آنها که التماس دعا گفته اند. می گویند روبروی ضریحم، حاجت بطلب و بعد گوشی موبایل را می برند بالا و رو به ضریح می گیرند...
· دعا می خوانند، بغض می کنند، های های اشک می ریزند، صدایش می زنند، شفاعت می خواهند، مریض هایشان را یادآوری می کنند، رفع مشکلات جوان هایشان را می گویند و ...
· فقط سکوت می کنم و در بغض غریبی که گلویم را می فشارد غوطه می خورم. به ضریح نگاه می کنم. پارچه سفیدی را به ضریح گره زده اند. دست می کشند، بوسه می زنند...
· گره پارچه را دو تا می کنم.

نگاه هایشان را از هم می دزدیدند، هر چند آرزویشان بود بنشینند و فقط زل بزنند به چهره هم. دلشان برای هم غنج می رفت اما انگار به اندازه همه دنیا سد جلویشان وجود داشت. دزدکی نگاهی به هم می کردند و تا دیگری متوجه می شد، سرشان را برمی گرداندند. نگاه هایشان همزمان در هم گره می خورد و گاهی به دست های هم نگاه می کردند. می خواستند گرمای دست هم را حس کنند، اما به روی خود نمی آوردند. اولین باری بود که دختر دلش می خواست خیابان ها و بزرگراه ها مملو از ماشین و ترافیک باشد. اصلا هیچ وقت تا این حد در عمرش ترافیک را دوست نداشته بود. برای پسر هم بهترین پدیده آن عصری که خیابان ها به طرز اعجاب انگیزی خلوت بودند، چراغ قرمز بود. هر کدام داشت با خودش کلنجار می رفت. اسم خیابان ها را می دیدند، دلشان بیشتر تاپ تاپ می کرد که زمان کمتری برای رسیدن باقی مانده. دنبال بهانه می گشتند، دستپاچه بودند اما به روی خودشان نمی آوردند و بینشان فقط سکوت بود و سکوت.
ناگهان هر دو به هم نگاه کردند؛ نگاهی عمیق. انگار همه حرف های عمرشان را در آن سکوت معنادار به هم زدند. نگاهشان به هم گره خورده بود و دیگر هیچ کدام ابایی از حضور نگاهشان نداشتند. دست چپ دختر روی دست راست پسر لغزید. سرد بود. به چشم هایش نگاه کرد که مثلا بیخیال گرمای دست های دختر بودند. نگاه پسر به خیابان بود اما چانه اش می لرزید. دختر رویش رو کرد به پنجره و دیگه اشک امانش نداد. انگشت هایش را به آرامی روی دست های پسر حرکت می داد تا به زعم خودش کمی از سرمای بدنش را کم کند. همین طور که نگاهش به بیرون بود، فشار انگشت های پسر را روی دستش حس کرد. سیل اشک هایش سرازیر شده بود و امید به زندگی در سلول هایش به جریان افتاده بود. انگشت هایشان در هم گره خورد. حالا دیگر دست پسر هم گرم شده بود. با تک تک سلول هایشان گرمای زندگی را پشت چراغ قرمز حس می کردند. همین برایشان بس بود. از دنیایی ارزشمندتر بود. انگار دنیا را در دست گرفته باشند- لای تک تک انگشتانشان- و سرمست شده باشند، به چراغ قرمز خیره شده بودند. چراغ قرمز زندگیشان باید همین جا سبز می شد. چشم هایی که پلک نمی زدند و ... 3-2-1 و چراغ قرمز، سبز شد.
تا حالا شده مثلا کسی بی اجازه به وسائل شما دست بزند؟ چقدر از دستش ناراحت می شوید؟ یا مثلا شده حواستان نباشد و دستتان را ببرید؟ یا اینکه کسی چیزی را به زور از شما بگیرد؟ چقدر دنبال پس گرفتن وسائلتان می روید؟ یا چقدر سعی می کنید که حقتان را پس بگیرید؟
حالا بیایید خودمان را بگذاریم جای همه آن کسانی که روزی در جایی زندگی می کردند و ناگاه یکی آمد و خانه و کاشانه و همه چیزشان را غصب کرد. بهشان حمله کرد و خانه ها و اتاق ها و وسائلشان را به هم ریخت. به کودک و بزرگ هم رحم نکرد. بیش از 500 روز شهرشان را اشغال کرد و بعد...
بعد همین کسانی که همه چیزشان را از دست داده بودند، همین کسانی که بی پدر و مادر و خواهر و برادر و بی خانواده شده بودند، محکم ایستادند و حقشان را پس گرفتند. چه جوری؟ دست و پا و جانشان را گذاشتند تا یک وجب از سرزمینشان کم نشود. آخه دیگه فقط خودشان نبودند، فقط به خودشان فکر نمی کردند. آنها همه را در نظر می گرفتند. گذشت داشتند. دست و پایشان را جا گذاشتند در خاکی که حالا مطمئن اند مال خودشان است! برای همین است که به نظرم سوم خرداد روز باشکوهی است.
پی نوشت1: آیا تا به حال دستتان را بریده اید؟ چقدر درد داشته؟ می توانید تصور کنید قطع یک عضو چقدر درد دارد؟ همین قدر می دانم که بیشترین درد از لحاظ شدت، قطع عضو در حالت غیر بیهوشی است، حتی از درد زایمان!
پی نوشت 2: بعد از آنها ما چقدر در زندگی هایمان گذشت داشتیم؟ ما چقدر برای هم گام برداشته ایم؟
امروز با صدای شگفت انگیزی از خواب بیدار شدم. از وقتی هوا رو به خنکی خوشایندش رفته، پنجره اتاق را باز می گذارم و می خوابم. بعد چشم هایم را می بندم و با صداهایی که از خیابان می آید، حدس می زنم چه ساعتی از شبانه روز است. ولی اتفاق امروز صبح خیلی هیجان انگیز بود. به قدری که همه انرژی های مثبت دنیا را یکجا به من تقدیم کرد! صدای جارو کردن های پیرمرد آن هم در سکوت محض صبحگاهی در یک روز تعطیل من را از خوب بیدار کرد. تناوب کشیده شدن جاروی دسته بلندش به آسفالت خیابان از صدای هر ساعتی قشنگ تر و گوشنوازتر بود. آنقدر قشنگ بود که چندین بار چشمانم را بستم تا دوباره بیدارم کند. واقعا حس بی نظیری بود که تجربه اش کردم. سکوت محض در تاریک-روشن صبحی که همه فقط به خواب اش فکر می کنند، پیرمردی خیابان را جاروکشان گز می کرد. و من به یاد جلال از خواب بیدار شدم. جلال در خسی در میقاتش می گوید: "بزرگترین غبن این سال های بی نمازی از دست دادن صبح ها بوده، با بویش، با لطافت سرمایش، با رفت و آمد چالاک مردم. پیش از آفتاب که برمی خیزی، انگار پیش از خلقت برخاسته ای. و هر روز شاهد مجدد این تحول روزانه بودن، از تاریکی به روشنایی. از خواب به بیداری و از سکون به حرکت."
مدت هاست که صبح ها پیش از خلقت از خوب بیدار می شوم و از پشت پنجره سکون و سکوت محض را تماشا می کنم و این اتفاق شده هیجان انگیزترین اتفاق زندگیم.
بعدازظهرهای روزهای تعطیل را دوست دارم. مخصوصا که پنجره را باز کنم و هوا جریان داشته باشد و بنشینم به فکر کردن. صدای جیک جیک گنجشک ها می آید که در شاخه های درختان تازه سبزشده مدام از یک طرف به طرف دیگر می پرند و البته صدای خودروهایی که خیابان را با هدف های مختلف گز می کنند.
این جور وقت ها که چای تلخ می خورم و دوست دارم در سکوتی که تنها متعلق به خودم است، پرسه بزنم، گهگاهی عود هم روشن می کنم تا میهمان تفکرهای(!) من باشد. و با خودم فکر می کنم که چقدر در زندگی به این دقیقه ها نیازمندم. مثل حالا که عود روشن کرده ام و دودهای آن در حرکت های کاتوره ای عجیب غریبی تاب می خورند و در هوا محو می شوند. این صحنه را خیلی دوست دارم. دودهای سفید عود چرخ می زنند، تاب می خورند، در هم گره می خورند و با جریان نسیمی که در اتاق جریان دارد، پراکنده می شوند. خیلی زود تمام می شود سوختنش؛ درست مثل زندگی، درست مثل عمر. همه چیز می سوزد و فنا می شود و در هوا محو می شود. روزها و شب هایش می گذرند، خاطره های خوب و بدش می روند، فراموش می شوند، می گذرند... تنها چیزی که باقی می ماند همین پیکره وجودی آدم هاست، همینی که بهش می گویند "یاد".
چوب عود عمرم تا نیمه سوخته، چه باید بکنم در این فرصت اندک برای اینکه بهترین باشم؟ برای اینکه گذشته ها را فراموش کنم و جبران کنم؟ چه باید بکنم؟ چه باید کرد؟ جواب همین سوال را هم در همین عصر دلپذیر روز تعطیل پیدا کنم برایم کافی است.
مدت هاست کتاب نخوانده بودم. از کی؟ شاید شش ماه، یک سال، شاید هم سه سال. نمی دانم.
فراموش کرده بودم (شاید هم فراموش کرده بودیم!) که باید به تقویت روح هم پرداخت. باید بهترین های روز را خواند و خواند و خواند...
الان طعم لذت بخش کتاب خواندن آنقدر به همه وجودم چسبیده که دوست دارم تا آخر عمر فقط بنشینم و بخوانم. چقدر چیزها بوده که من از دست داده ام. چقدر داستان، چقدر رمان قشنگ و چقدر چیزها هست که باید بدانم.
کتاب "استخوان خوک و دست های جذامی" را می خواندم. کتابی از نویسنده ای محبوب که نوشته هایش را دوست دارم.
داشتم فکر می کردم. به شلوغی تهران. به اینکه عصر این جمعه، با چشم های خودم دیدم جعیت زیادی در نمایشگاه گل به سر می برند و چند برابر این جمعیت هم در نمایشگاه کتاب. خیلی ها هم در خانه استراحت می کنند. پس این جمعیت زیاد در خیابان ها از کجا آمده اند؟ در کنار اینها به موضوع مهمتری فکر می کردم. به پیشنهاد عجیبی که یک نفر بهم داده بود و من باید فکر می کردم که این کار اصلا شدنی هست یا نه! خیره به جلو نگاه می کردم که انگار چراغ قرمز را رد کردم. از جلوی حداقل 10 تا پلیس هم رد شدم و در همان لحظه تصادف کردم. می دانستم که مقصرم اما حتی از ماشین پیاده هم نشدم. زل زده بودم به طرف و پلیس که به من می گفت بزن کنار. از قضا کمربندم را بعد از آخرین بار سوار و پیاده شدن بسته بودم و شاید همین کمربند بسته مانع پیاده شدنم می شد. نمی دانم اسمش پررو بازی است یا هر چیز دیگر، اما منتظر بودم که پلیس بگوید بروم و گازش را بگیرم. اما گفت پیاده شو. "مدارک..." اینها که تمام شد گفت طوری نشده می توانید حلش کنید و بروید.
با آن عینک کائوچویی قاب مشکی اش، دیگه تقریبا همه می شناسندش. تا به حال ندیدم حرف بزند. فقط می آید و کارهایش را در سکوت و آرامش خاصی انجام می دهد و بعد هم منتظر فردا می ماند. این نگاهش است که با آدم حرف می زند.
پیرمرده را می گویم. همان که هر روز با موتور گازی عهد بوقش می آید پشت ساختمان محل کار ما و منتظر می ماند تا ما ناهارمان را تمام کنیم. زمستان و تابستان هم ندارد. سرما و گرما و باران و برف هم حریف این مرد نمی شود. وقتی زباله ها و ته مانده های غذاها را می برند پایین کنار خیابان می گذارند، کارش را شروع می کند. اینقدر با تمانینه کار می کند که اصلا کسی را نمی بیند و انگار در این دنیا نیست. به هیچ کس هم کاری ندارد که حرفی بزنند، متلکی یا .... با آرامش در ظرف های یک بار مصرف را باز می کند و غذاهای دست خورده ای را که ما هر روز سر بدمزگی شان کلی غر می زنیم، جدا می کند.
تاسف می خورم برای کسانی که ادعا می کنند شرافت دارند و اینقدر بی شرف اند!
-تو این دنیا فقط یک تابلو هست. در یک سرش همه چیز به هم می پیوندند، در طرف دیگر همه چیز از هم دور می شوند. بستگی دارد من و تو به کدام سو برویم.
-حالا تو مثلا هیچ دوتایی را می شناسی که برای "رسیدن" همراه شده باشند؟
تبصره: بعضی "هم قدم ها" می روند در جاده هایی که آنها را به هم می رساند، یکی شان می کند.