امروز روز عرفات است. روزی که علامت سوال های زیادی در ذهن من دارد. من عرفات و منی را از نزدیک دیده ام، اما هنوز نتوانسته ام عظمت چنین مکانی را درک کنم. هر سال در چنین روزی هر جا که بودم می رفتم مسجد دانشگاه خودمان و سعی می کردم این دعا را با همه وجودم بخوانم و درک کنم. این دعا جزء معدود دعاهایی است که بهشان اعتقاد و ایمان دارم. "عرفات" عرصات حشور آسمانی توست ای خاک نشین...
این چند بند از خسی در میقات جلال بهتر از هر چیز این روزها و حال و هوایش را بیان می کند. زبان من که قاصر است.
شنبه 29 فروردین 43، ورود به مکه
و من هیچ شبی چنان بیدار نبوده ام و چنان هوشیار به چیزی. زیر سقف آن آسمان و آن ابدیت، هر چه شعر که از بر داشتم، خواندم –به زمزمه ای، برای خویش- و هر چه دقیق تر که توانستم در خود نگریستم تا سپیده دمید. و دیدم که تنها "خسی" است که به "میقات" آمده است و نه "کسی" و به "میعاد"ی. و دیدم که "وقت" ابدیت است، یعنی اقیانوس زمان و "میقات" در هر لحظه ای...
ادامه مطلب

