تبليغاتX
ماندگار

جوانه

روزهای آخر اسفند غیر از حال و هوای خاصش هواي ملسي هم دارد. شادابی این هوای خوب که در زیر پوستت رخنه کرده یک طرف، تازگی و سبزی و جوانه ها هم از طرف دیگر، دلت را به تغییر وامی دارد. از کنار گل فروشی ها که رد می شوم، گلبرگ های معصوم گل های پامچال و لطافت لاله ها و سنبل ها و سبزی سبزه هایی که بهار را فریاد می زنند، وادارم می کنند که بپذیرم تحولی در راه است.

***

وقتی می بینم که بعد از آن سرمای سخت، زمین سخت و زمختی که از حیاتش دلسرد شده بودیم، زندگی را و بهار را فراموش نکرده، به این فکر می کنم که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 20:35 |

خانه تکانی عید هرچقدر هم که بد و اعصاب خرد کن باشد، یک حسن بزرگ دارد. آن هم اين است که آدم را به گذشته برمی گرداند. فکر می کنم که خانه تکانی خودش كار وقت گیری نیست، اگر خاطره ها هجوم نياورند و تسلیممان نکنند. هر وقت می خواهم جایی را تمیز کنم، كلي خاطره یادم می آید؛ براي آلبوم ها، برای وسایلی که کم استفاده مي كنم، دفترهای قدیمی هم که جای خود دارند.

مثلا دیروز يك دفتر پیدا کردم از دوران پیش دانشگاهی كه دو تا شعرواره بود که بین من و «فاطمه رضایی2» رد و بدل شده بود. آن موقع ما در کلاسمان دو نفر اسمشان فاطمه رضایی بود. برای همین شماره داشتند: شماره 1 و شماره 2.

«فاطمه رضایی2» سر زنگ دیفرانسیل رفته بود پای تخته. من كه دفترش را تصحیح می کردم، برایش نوشتم:

 

گل نیلوفر آبی، پشت پلک من می خوابی؟

می شی خورشیدی خصوصی، بای خودم بتابی؟ (8 آذر 1379)

 

فردای آن روز فاطمه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 16:47 |

 بهار 1

بقيه عكس ها را در ادامه مطلب ببينيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 10:27 |

کنجکاوی باعث شد كه من هم – درست يا غلط- سنتوری مهرجویی را ببينم. شايد اگر این تبلیغ ها و ضد تبلیغ ها نبود، اصلاً طرفش هم نمی رفتم. این یعنی همه ما آدم های به شدت جوگیری هستیم و اطرافیانمان تاثیر زيادي در انتخاب هایمان دارند. چون همه چیز در این دنیا نسبی است، این هم خوبی ها و بدی های خاص خودش را دارد.

با چند و چون فیلم و خوبی ها و بدی هایش کاری ندارم، چون تخصصی در این زمینه ندارم. فقط یک چیز ذهنم را بد جوری درگیر کرده و آن «اعتیاد» است. همه ما در زندگی آدم های معتادی هستیم. اعتیاد که فقط به مواد مخدر و افیون نیست. اعتیاد از نظر من یعنی یک جور وابستگی به چیزی است که جدایی از آن برایمان مشکل ایجاد کند، عاطفی یا روحی و جسمی اش هم فرقي نمي كند. ما معتاد به دوستان، کار، رفت و آمد، اطرافیان و خیلی چیزهای دیگر هستیم. با مدرنیزه شدن جامعه به استقبال اعتیادهای جدیدی مثل موبایل و کامپیوتر و بازی های کامپیوتری و خیلی چیزهای دیگر هم رفته ایم.

همه ما معتادیم و همه آن اتفاق هایی که برای علی سنتوری افتاد، یک روز هم برای تک تک ما می افتد. چون ممکن است به هزار و یک دلیل مجبور شویم از آن چیزی که به آن معتادیم جدا شویم. صدای آن سنتور در زندگی همه ما خواهد پیچید، همه ما خواهیم گفت: «به دیدنم بیا که خیلی تنهام...».

سرنوشت علی سنتوری، سرنوشت همه ماست. آخر داستان او خوب تمام شد، آخر زندگی ما چطور خواهد بود؟ فقط مانده ام که آیا مثل او تاب می آوریم یا نه؟

+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 11:52 |

کلاس زبان رفتن از نان شب هم واجب تر است. زبان بلد بودن امروز حرف اول را می زند. باید کلاس رفت تا داشته ها دوره کرد و نداشته ها را با سرعت بیشتری فرا گرفت. تازه کلاس های IELTS هم می تواند کمک بزرگی باشد!

مگر می شود از زبان فرانسه دل کند؟ بعد از این همه فرانسه خواندن، چون احتیاجی بهش ندارم حالا رهایش کنم؟ پس تکلیف علاقه چه می شود؟

وای کلاس عکاسی را بگو که بعد از مدت ها پیدایش کردم، اما حیف که فعلا پول تهیه دوربین حرفه ای را ندارم. خب مهم نیست همین جوری ادامه مي دهم و بعد خدا بزرگ است...

به خودم قول داده بودم که بعد از کنکور حتما حتما ورزش و کلاس های ورزشی را از سر بگیرم. ایروبیک، شنا، یوگا. باید یک کم بیشتر به خودم برسم. این جوری که نمی شود...

چند وقت است کلاس خط نرفتم؟ چقدر به لحاظ روحی به این کلاس نیاز دارم. از این هفته دیگر می روم دنبالش...

چند تا پروژه هست که باید بالاخره به زودی به سرانجام برسانمشان، باید کار در همشهری جوان و جام جم را از سر بگیرم، به دوستان مختلفم سر بزنم و هزار و یک کار نکرده دیگر.

***

دچار سر در گمی فلسفی شده ام. اغلب آدم ها دچار سوال های فلسفی و یاس فلسفی و این جور چیزها می شوند اما من دچار سر در گمی فلسفی شده ام...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 10:46 |