تبليغاتX
ماندگار

مدتی است که چیزی ننوشته ام. این اتفاق خوبی نیست. شاید یک معنیش این باشد که در تمام این مدت فکر نکرده ام و چیز تازه ای نخوانده ام، که این دلیل تقریبا برای من فاجعه است. دلیل دیگر شاید این باشد که واقعاً وقت نکرده ام. در تمام این مدت خیلی گرفتار بودم. اما همین که ننوشتنم به دلیل فکر نکردنم نبوده، برای خودم کافی است. خودم که فکر می کنم اتفاقاتی که در تمام این مدت برای من افتاد، باعث شد که خیلی بیشتر از قبل فکر کرده باشم.

چندی پیش داستانی می خواندم از زندگی سقراط با نام "سقراط و زنجیر". کشمکش ها و دغدغه های ذهنی سقراط برایم جالب بود. "سعادت" برایش علامت سوالی بود که فکر می کنم با گذشت زمان همچنان برای ما هم وجود دارد. به این نتیجه رسیدم که مجهول های زندگی بشر همیشه بوده و خواهد بود. بخشی از سوال های ذهنیش را در اینجا می آورم. شما هم فکر کنید ببینید با من هم نظرید یا نه:

«آیا می توان رهایی از هر گونه تعلقی را سعادت خواند؟ آیا حق است که ما مسئولیت انسانی را تیره روزی او بشمریم؟ آیا در ورای جهان شگرف آدمیان اصولا واژه ی سعادت می تواند دارای مضمونی باشد؟ آیا سزاست که از بیم رنج و عذاب، لذت درستکاری و خردمندی از کف رها شود؟ آیا در نبرد با شر باید از گزند دشمن نالید یا به حقانیت مبارزه بالید؟»

+ نوشته شده توسط هما کبیری در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 12:52 |