تبليغاتX
ماندگار

* در روز تولد یک نفر چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد؟ چرا این روز مهم است و باید مهم باشد؟ مگر نه این که هر سال که می گذرد، عمر ما و فرصت ما کوتاه تر می شود؟ پس چرا برای این از دست رفتن جشن می گیریم؟ شاید برای این که بزرگتر می شویم و به گفته مادر پدرها عقلمان بیشتر می رسد و تجربه و داشته های بیشتری به دست می آوریم. برای همین هاست که جشن می گیریم. اگر این نباشد، به انتها رسیدن که شادی ندارد، دارد؟ برای همین به دست آوردن ها و کسب کردن هاست که این روز را جشن می گیریم و شادی می کنیم و دلمان می خواهد که نزدیکانمان این روز را به یاد داشته باشند و یک جوری ما را غافلگیر کنند. حالا در روز تولد یک نفر ممکن است چه اتفاقاتی بیفتد که همه این ویژگی ها را داشته باشد؟ چه چیزهایی می تواند بشر مکانیزه جامعه امروزی را شگفت زده کند و حتی غافلگیر؟ شاید بتوانم برخی از آنها را پیش بینی کنم.

* اولین امکان احتمالا همان خیل smsهایی است که از طرف دوستان نزدیک و احیانا اقوام هم سن و سال به گوشی موبایل طرف جاری می شود. خیلی از آنها تکراری و به اصطلاح forwardای است و هیچ جذابیتی ندارد. خیلی خیلی نزدیک ها هم که تلفن می زنند و تعارف می کنند که ان شاالله 120 سال زنده باشی. حالا با چه حالی، خدا می داند!

* تازگی ها بعضی از بانک ها و سازمان های باکلاس دیگر هم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 8:56 |

 * همیشه وقتی نوزادی به دنیا می آید، یکی از مهمترین و پر سر و صداترین اتفاق ها، نام گذاری اوست. به نظر من انتخاب نام برای یک کودک معصوم که قرار است یک عمر با نامش زندگی کند، سخت ترین کار دنیاست. و اتفاقا تنها مورد شخصی است که خود آدم نمی تواند در آن دخالتی داشته باشد. بحث فلسفی و پیچیده ای است، نام و نام گذاری آدم ها...

* همیشه دنبال دلیل نام گذاری ها بودم. چرا آدم ها خودشان نمی توانند اسمشان را انتخاب کنند؟ چرا بعضی ها از اسمشان بدشان می آید و می روند سراغ اسم مستعار؟ و چرا بعضی ها اسمشان را مخفی می کنند و به زبان آوردن آن را توسط هر کسی بد می دانند؟

* اسمم همیشه بین بچه های کلاس تک بود. هیچ همنامی نداشتم و در عالم بچگی به همکلاسی هایم فخر می فروختم. گمانم این بود که اسمم خیلی متفاوت است و این یک مزیت است.

* در کلاس زبان و کلاس شنا و کلاس... همیشه خوشحال بودم که اسمم باکلاس است! از همان موقع ها روی اسم بچه ها و نحوه بیان اسمشان و اینکه آیا اسمشان را دوست دارند یا ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 13:48 |

 در یک توفیق اجباری، برای ماموریت رفته بودم عسلویه، پتروشیمی آریاساسول. در بندر پارس یک کشتی آرژانتینی داشت در فاصله چند کیلومتری بندر بارگیری می کرد. انگار خدا از نگاهمان خواند چه می خواهیم؛ و یک بازدید سرزده از این کشتی یک دست قرمز نصیبمان شد.

تا دم کشتی را با ماشین رفتیم و بعد، از پله های تقریبا ناصاف و ناهموارش که بیشتر شبیه مسابقه های تلویزیونی بود، بالا رفتیم. اینجا که کشتی در حال بارگیری بود، عمق آب حدود 25 تا 36 متر بود. بوی مواد نفتی برایمان تازگی داشت و تا وقتی که به آن عادت کنیم، آزاردهنده بود.

وارد کشتی که شدیم، کارگرانی که از زور آفتاب سر و صورتشان را پوشانده بودند، با کنجکاوی علت حضورمان را جویا شدند. از چشم هایشان برمی آمد اهل آسیای جنوب شرقی باشند. همراه شناسمان گفت از روزنامه آمده ایم برای بازدید و در واقع مجوز عبورمان را گرفت. بازار عکس و فیگور داغ داغ بود. مثل ندید-بدیدهای کشتی ندیده عکس می گرفتیم که افسر کشتی با شلوار نصف آستینش از راه رسید. ماجرا را برایش توضیح دادند. فوری با بی سیم با کاپیتان تماس گرفت و گفت که عکاسی در فضای باز کشتی ممنوع است. قانون کشتی این است که روی حرف کاپیتان نباید حرف زد...

بقیه این مطلب و گزارش تصویری اش را در ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 10:17 |

 از بچگي خانه مان حیاط نداشت. ولي من خیلی دوست داشتم بتوانم باغبانی کنم. این کار یکی از علاقه هایم از دوران بچگی ام است. يك وقت هايي لوبیا می کاشتم و وقتی بزرگ می شدند و می شد در غذا ازشان استفاده كرد، جشن می گرفتم. هنوز هم که هنوز است، این علاقه هست. دوست دارم ساعت ها با آنها ور بروم و بهشان رسيدگي كنم.

یک زمانی در باغچه های مجتمع خودمان باغبانی کردم. اما چون مالک محض باغچه ها نبودم به دلم نمي نشست. در خانه هم که فقط می شود گلدان داشت. اما من دلم باغچه می خواهد.

مطمئنم خانه خودم هم باغچه نخواهد داشت. آپارتمان های قوطی کبریتي براي آدم ها هم به زور جا دارند؛ باغچه و جای گل و گیاه، پيش كش.

اما خوشبختانه خانه مادر و پدر همسرم حیاط دارد و باغچه. دوست دارم در آن خیار و گوجه و کدو و بادمجان بکارم. دوست دارم عطر فلفل در آن بپیچد و لذت حضور گیاهان را از نزدیک تجربه کنم. چند تا هم نهال بکاریم و خودمان بزرگشان کنیم تا به بار بنشینند؛ نهال خرمالو، آلبالو و یک نهال انجیر که وقتی بزرگ شد، عصرها زیر درخت انجیر حیاطمان بنشینیم و در سايه درخت هايي كه تا آن موقع به وسعت تجربه زندگي مشتركمان تنومند شده اند، زندگی را مزمزه کنیم.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت 12:19 |