تبليغاتX
ماندگار

تا حالا در عالم روزنامه نگاری و مطبوعات، بیشتر از 400-500 گفتگو با افراد مختلف انجام داده ام- يا به قول خود ما مطبوعاتي ها-گرفته ام؛ از وزیر و وکیل گرفته تا کودک 6-7 ساله ای که به خيال خودش روش های جدیدي را براي محاسبه کشف کرده بود. اما هنوز که هنوز است معتقدم بهترین گفتگویم همان اولین گفتگویی است که در شماره 2 مجله همشهری جوان چاپ شد. همان گفتگویی که وقتي سوژه اش را پیشنهاد دادم، فكر مي كردم در برابر سوژه های گفتگوهای امروز اصلا به چشم نمی آید.

همان گفتگویی كه فکرش را هم نمی کردم خودم باید انجامش بدهم. همان گفتگویی که برای گرفتنش به وضوح می ترسیدم، چون كلا گفتگو گرفتن بلد نبودم!

هماني که هنوز هم سوال اولش به گفته خیلی ها شاهکار است و من دیگر نتوانستم لید و سوال اولی مثل آن را تنظیم کنم. همان گفتگویی که برای گرفتنش نه واکمن داشتم و نه  MP3 و چون واکمن خراب قرضی هم بد ضبط كرده بود، مجبور شدم با يك ضبط دوکاسته با باندهای بزرگ پیاده اش کنم. همان گفتگویی که به خاطرش سردبیر وقت مجله که من ازش بدجوری حساب می بردم شخصا از من تشکر کرد. همان گفتگویی که برایش از مجله تازه تاسیس و ناشناس بارها و بارها تماس گرفتندو تشکر کردند و آن را شروع گفتگوهای متفاوت دانستند. همان گفتگویی که... که برایم خيلي باارزش است؛ باارزش تر از همه کارهایی که تا به حال کرده ام.

هنوز هم وقتی بهش فکر می کنم، اشک در چشمانم جمع می شود. چون شد شروع کار من در قالب گفتگو.

حتما یک بار می گذارمش اینجا تا ببینیدش.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 11:39 |

علامت

این روزها که می گذرد، خیابان ها و کوچه-پس کوچه هاي شهر از هزار و 400 سال پیش حکایت مي کنند؛ حکایتی از جنس تشنگی و بی تابی و آوارگی و اسارت و خلاصه همه سختی هایی که می تواند آدم را از پا دربياورد. این اتفاق از دو جهت قابل بررسی است.

کسی نمی تواند حرکت عظیم نهضت عاشورا را زیر سوال ببرد و یا نفی کند. بنابراین یاد کردن از این اتفاق برای مردمی که اين روزها خیلی چیزها- حتی تاریخ تولدشان را هم فراموش می کنند- چيز مهم، مثبت و غیرقابل انکاري است. ولي گذشته از اين، بايد ديد سر و شكل اين يادآوري چقدر واقعی و به دور از ریا و چشم و هم چشمی است.

یادم می آید کوچک كه بودم، غذای نذری روز عاشورا عطر و بوی متفاوتی داشت و جاهایی که نذری می پختند، خیلی محدود و انگشت شمار بود. براي همين غذای نذری و تبرک شکل دیگری داشت و حتی خوردن یک قاشقش هم كفايت مي كرد. حالا این را مقایسه کنید با وضعیت نذری ها در این سال ها. توي خيابان كه راه مي روي، قدم به قدم غذای نذری پخش می کنند، قدم به قدم ایستگاه صلواتی برپاست و مدام چای و شربت بین مردم توزیع می شود. اما انگار روز به روز حرص و ولع مردم هم برای گرفتن اين جور چيزها بیش تر شده. نتیجه ظاهري اش مي شود اینکه هر گوشه شهر تلی از ظرف های یک بار مصرف روی هم تلنبار شده و هر چه تلاش شهرداری محترم هم برای جمع آوری آن ها بیشتر مي شود، کمتر نتیجه می دهد. یک باران کافی است تا متوجه شکل زشت و دوست نداشتنی شهر شویم و يادمان بيايد که شعار «شهر ما، خانه ما» را فقط براي بچه ها طراحي نكرده اند.

در عزاداری هایمان هم اصلا به این توجه نمی کنیم که وقتي تقریبا نیمه های شب «دسته» مان كه صداي طبل و بوق و شيپورش هفت محله آن طرف تر را مي لرزاند، داد ماشین ها و آدم هاي سالم هم در مي آيد، چه برسد به داد دل پیرمردها و پیرزن هايي که استراحتشان به هم مي خورد. مریضی هم اگر توي خیابان ها و در راه بیمارستان باشد، احتمالا در آن وضعيت ترافيك جان به جان آفرين تسليم مي كند و ديگر به بيمارستان نيازي ندارد. چرا حواسمان نيست كه عزاداری(!) ما نبايد باعث ناراحتی و استرس ديگران بشود؟

شکل و سر و وضع عزاداران هم خيلي قابل توجه است كه خودتان مي دانيد از چه نظر. نشستن های کنار خیابان ها، بستنی و آبمیوه خوردن های دست جمعی، دید و بازدیدهای سالانه همسایه ها و فامیل و انواع حرف های خاله زنک را هم به این روزها و شب ها اضافه کنید تا فضایي كه اول توصیف كردم، درست و واضح در ذهنتان شکل گیرد.

فقط می توانم بگویم نذر زیادی و چشم و هم چشمی و خود را نشان دادن، معنای درست عزاداری نیست. بلند کردن یک آهن پاره چند ده کیلویی یا ردیف فانوس های روشن با یک کپسول 5 کیلویی گاز مایع هم نه تنها حاجت نمي دهد، بلکه جز درد عضله و مفصل هیچ چیز عايد آدم نمي كند.

روایت مابقی اتفاقات این شب ها و روزها هم بماند برای بعد؛  شب ها و روزهایی که فقط یک بار در سال اتفاق می افتد. 

بقيه عكس هاي عزاداري عاشورايي را در ادامه مطلب ببينيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 15:42 |

مدكس

چندی پیش بیلبوردهای خیاباني از اتفاق مهمی خبر دادند كه همه را برای بازدید از آن دعوت می کرد. این اتفاق چیزی نبود جز اولین نمایشگاه مد و لباس. تصور اولیه ام بر این بود كه در زمینه پوشاک دارد اتفاق نابی مي افتد که اگر آن را از دست بدهم، نصف عمرم بر فناست. بیلبوردها و تبلیغات روزنامه ها هم این حس را تقویت می کرد. طوری که در اوج بارندگی و در اولین روز افتتاح این نمایشگاه باشکوه راهی مرکز بین المللی نمایشگاه های تهران شدم.

با اين كه مثل موش آب کشیده شده بودم، همه خستگی ها را به جان خریدم و راهی شدم. در ذهنم مرور می کردم که قرار است چه چیزهایی در نمایشگاه ببینم. انواع لباس های پوشیده و زیبا و جذابی که تا حالا نمونه شان را جایی ندیده ام...

ادامه عكس ها را در ادامه مطلب ببينيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه نهم دی 1387 و ساعت 18:33 |

 

10

«نار» یعنی آتش؛ سرخ و گرم. «نار» یعنی انار؛ باز هم گرم و سرخ. گرمایی که باید در فصل سرد سال، دل ها را گرم و به هم نزدیک کند تا سرما در آنها نفوذ نکند. رنگ های میوه های پاییزی و زمستانی هم مثل خیلی چیزهای دیگر این فصل ها، جای تامل دارند. زرد، نارنجی و سرخ مثل رنگ برگ ها، مثل رنگ طبیعت.

«انار» یعنی نار، سرخ و آتشین؛ گرم، لذت بخش. دانه های تو در تو و ردیف شده انار و پوسته های نازکی که آنها را گروه بندی کرده اند، همیشه برایم جالب بوده اند. ناربن یا همان درخت انار از وقتی کوچک است تا وقتی که گلنار می کند، پیام خاصی دارد. وقتی درخت انار گل می کند، این گل آنقدر باقی می ماند تا بشود تاج سر میوه و با بادهای پاییزی در هوا برقصد. میوه اش سر و ته از شاخه آویزان است و همیشه رو به زمین است. سنگینی انارها، حرکت شاخه ها را بیشتر می کند. همه اینها برای من جرقه است. مطمئنم که از ...

بقیه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 11:55 |