
یادداشت من برای شماره ۲۰۰ مجله همشری جوان.
در کتاب ها براي معنی «معجزه» خوانده ایم چيزي است خرق عادت. یعنی چیزی خلاف آنچه که ما در اتفاق های روزمره با آنها مواجه می شویم. نمی دانم چه لزومی دارد که معجزه ها را زیر سوال ببریم و ثابت کنیم وجود نداشته اند و به خودمان و دیگران بقبولانیم که آنچه از آن به نام معجزه یاد می کنند، دروغ است و محال است و ممکن نیست. به نظر من معجزه چیزی نیست جز نحوه نگاه کردن آدم ها؛ بعضي ها غذای نذری را معجزه می دانند و برخی شکافته شدن رود نیل را. معجزه با واقعیت تناقضی ندارد، همان خدایی که بهش ایمان داریم می تواند غذای نذری را وسیله ای برای شفای بیماران قرار بدهد یا رود را بشکافد و خيلي كارهاي ديگر.
و .... اما معتقدم که نباید خیلی پاپیچ این مسائل شد و به بود و نبودشان اصرار کرد. باز هم معتقدم که معجزه فقط به اتفاق های بزرگ تاریخی بر نمي گردد. معجزه همین جزییاتی است که در سراسر زندگی همه مان اتفاق می افتد. همین اتفاق های مثبت و گاهی منفی، معجزه هایی هستند که نباید به سادگی از کنارشان گذشت.
حتی با یک دید میکروسکوپی می شود کنار هم بودن ها را هم یک معجزه دانست. نام معجزه برای دور هم بودن زیاد نیست. چون فايده هاي زیادی از آن به دست می آید كه نتيجه اش اتفاق های فوق العاده است كه توي زندگی می افتد، اتفاق هایی كه واقعا براي خودشان خرق عادتند. بزرگ می شویم، اجتماعی می شویم، عادت می کنیم، یاد می گیریم، اعتراض می کنیم، متقاعد می شویم و .... فکر می کنم هدف کارهای گروهی، چیزی جز این نیست؛ معجزه ي در آمدن از پوسته تنهایی و انزوا و همراه شدن و همراهی کردن.
پس به جرات می توانم بگویم که کنار هم بودن ما معجزه اي است كه 4 سال است ادامه دارد. و ما باید به خودمان و دیگران بقبولانیم که این یک اتفاق متفاوت است؛ اتفاقي كه در سایه اش بزرگ شدیم، قد کشیدیم، یاد گرفتیم و یاد دادیم و معجزه ای به اسم زندگی در این 4 سال به جریان افتاد...

