تبليغاتX
ماندگار

بعدازظهرهای روزهای تعطیل را دوست دارم. مخصوصا که پنجره را باز کنم و هوا جریان داشته باشد و بنشینم به فکر کردن. صدای جیک جیک گنجشک ها می آید که در شاخه های درختان تازه سبزشده مدام از یک طرف به طرف دیگر می پرند و البته صدای خودروهایی که خیابان را با هدف های مختلف گز می کنند.

این جور وقت ها که چای تلخ می خورم و دوست دارم در سکوتی که تنها متعلق به خودم است، پرسه بزنم، گهگاهی عود هم روشن می کنم تا میهمان تفکرهای(!) من باشد. و با خودم فکر می کنم که چقدر در زندگی به این دقیقه ها نیازمندم. مثل حالا که عود روشن کرده ام و دودهای آن در حرکت های کاتوره ای عجیب غریبی تاب می خورند و در هوا محو می شوند. این صحنه را خیلی دوست دارم. دودهای سفید عود چرخ می زنند، تاب می خورند، در هم گره می خورند و با جریان نسیمی که در اتاق جریان دارد، پراکنده می شوند. خیلی زود تمام می شود سوختنش؛ درست مثل زندگی، درست مثل عمر. همه چیز می سوزد و فنا می شود و در هوا محو می شود. روزها و شب هایش می گذرند، خاطره های خوب و بدش می روند، فراموش می شوند، می گذرند... تنها چیزی که باقی می ماند همین پیکره وجودی آدم هاست، همینی که بهش می گویند "یاد".

چوب عود عمرم تا نیمه سوخته، چه باید بکنم در این فرصت اندک برای اینکه بهترین باشم؟ برای اینکه گذشته ها را فراموش کنم و جبران کنم؟ چه باید بکنم؟ چه باید کرد؟ جواب همین سوال را هم در همین عصر دلپذیر روز تعطیل پیدا کنم برایم کافی است.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:9 |

مدت هاست کتاب نخوانده بودم. از کی؟ شاید شش ماه، یک سال، شاید هم سه سال. نمی دانم.

فراموش کرده بودم (شاید هم فراموش کرده بودیم!) که باید به تقویت روح هم پرداخت. باید بهترین های روز را خواند و خواند و خواند...

الان طعم لذت بخش کتاب خواندن آنقدر به همه وجودم چسبیده که دوست دارم تا آخر عمر فقط بنشینم و بخوانم. چقدر چیزها بوده که من از دست داده ام. چقدر داستان، چقدر رمان قشنگ و چقدر چیزها هست که باید بدانم.

کتاب "استخوان خوک و دست های جذامی" را می خواندم. کتابی از نویسنده ای محبوب که نوشته هایش را دوست دارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:35 |

داشتم فکر می کردم. به شلوغی تهران. به اینکه عصر این جمعه، با چشم های خودم دیدم جعیت زیادی در نمایشگاه گل به سر می برند و چند برابر این جمعیت هم در نمایشگاه کتاب. خیلی ها هم در خانه استراحت می کنند. پس این جمعیت زیاد در خیابان ها از کجا آمده اند؟ در کنار اینها به موضوع مهمتری فکر می کردم. به پیشنهاد عجیبی که یک نفر بهم داده بود و من باید فکر می کردم که این کار اصلا شدنی هست یا نه! خیره به  جلو نگاه می کردم که انگار چراغ قرمز را رد کردم. از جلوی حداقل 10 تا پلیس هم رد شدم و در همان لحظه تصادف کردم. می دانستم که مقصرم اما حتی از ماشین پیاده هم نشدم. زل زده بودم به طرف و پلیس که به من می گفت بزن کنار. از قضا کمربندم را بعد از آخرین بار سوار و پیاده شدن بسته بودم و شاید همین کمربند بسته مانع پیاده شدنم می شد. نمی دانم اسمش پررو بازی است یا هر چیز دیگر، اما منتظر بودم که پلیس بگوید بروم و گازش را بگیرم. اما گفت پیاده شو. "مدارک..." اینها که تمام شد گفت طوری نشده می توانید حلش کنید و بروید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:11 |

با آن عینک کائوچویی قاب مشکی اش، دیگه تقریبا همه می شناسندش. تا به حال ندیدم حرف بزند. فقط می آید و کارهایش را در سکوت و آرامش خاصی انجام می دهد و بعد هم منتظر فردا می ماند. این نگاهش است که با آدم حرف می زند.

پیرمرده را می گویم. همان که هر روز با موتور گازی عهد بوقش می آید پشت ساختمان محل کار ما و منتظر می ماند تا ما ناهارمان را تمام کنیم. زمستان و تابستان هم ندارد. سرما و گرما و باران و برف هم حریف این مرد نمی شود. وقتی زباله ها و ته مانده های غذاها را می برند پایین کنار خیابان می گذارند، کارش را شروع می کند. اینقدر با تمانینه کار می کند که اصلا کسی را نمی بیند و انگار در این دنیا نیست. به هیچ کس هم کاری ندارد که حرفی بزنند، متلکی یا .... با آرامش در ظرف های یک بار مصرف را باز می کند و غذاهای دست خورده ای را که ما هر روز سر بدمزگی شان کلی غر می زنیم، جدا می کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:4 |
امروز -هر چند دیر- اما به نتیجه مهمی رسیدم و آن این است که آدم ها اگر یک جو-فقط یک جو- شرافت داشتند، کار دنیا این نبود.

تاسف می خورم برای کسانی که ادعا می کنند شرافت دارند و اینقدر بی شرف اند!

+ نوشته شده توسط هما کبیری در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:0 |

-تو این دنیا فقط یک تابلو هست. در یک سرش همه چیز به هم می پیوندند، در طرف دیگر همه چیز از هم دور می شوند. بستگی دارد من و تو به کدام سو برویم.

-حالا تو مثلا هیچ دوتایی را می شناسی که برای "رسیدن" همراه شده باشند؟

تبصره: بعضی "هم قدم ها" می روند در جاده هایی که آنها را به هم می رساند، یکی شان می کند.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:11 |
گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم، سرپناه بی کسیم بود. توفان تو آن را از من گرفت. کجای دنیای تو را گرفته بودم؟ خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. تو خواب بودی. باد را گفتم لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. چه بسیار بلاها که که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
+ نوشته شده توسط هما کبیری در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:34 |

همین قدر می دانم که زندگی همه ما موسیقی منحصر به خودش را دارد که هر بار با شنیدن آن مسخ می شویم، چشمانمان را می بندیم و فرشته های دور و برمان را در خلوت و تنهایی تنهایی مان –که کسی را راهی به آن نیست- می بینیم.

خیلی وقت ها در همین تنهایی ها و همین لحظه هاست که آرزو می کنیم. مثلا آرزو می کنیم نداشته ای را داشته باشیم یا کسی باشد که...

برآورده شدن آرزوها برمی گردد به عمق خواسته ما و اینکه چقدر از ته دل چیزی را طلبیده باشیم. بی راه نیست که اولین مرحله مکاشفه را "طلب" نام گذاشته اند.

اما بعد از این، مهم این است که چطور با آن آرزوی برآورده شده رفتار کنیم. بپذیرمش، برنجانیمش، طردش کنیم، رهایش کنیم یا...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:3 |
ما یک حقیقت داریم، یک واقعیت.

حقیقت این است که او شما را دوست دارد، اما واقعیت این است که تحمل خیلی چیزها را به خاطر شما ندارد. همین است که ایجاد مشکل کرده.

حرف آخر همین بود...

 

*آیا می شود کسی ادعا کند کسی را دوست دارد ولی حاضر نباشد یک قدم براش بردارد؟

+ نوشته شده توسط هما کبیری در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 7:19 |