تبليغاتX
ماندگار

مدت هاست با خودم فکر می کنم، به داستان های تاریخ،به جنگ ها و صلح ها. اینکه جنگ ها بر سر چه بوده و بخشش ها بر سر چه. اما هر بار به این نتیجه می رسم و آن این است که:

داستانی کثیف تر از "خیانت" در تاریخ وجود ندارد و آن هم نه از جنس خیانت مردان به زنان و یا زنان به مردان شان، بلکه "خیانت"ی از جنس خیانت پدران به پسرشان!

تبصره: چه احمقند کسانی که همه اینها را داستان و افسانه می بینند و بیخ گوششان را برای لحظه ای هم که شده نمی نگرند.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 10:4 |

این روزها، روزهایی است که منتظرم تا ظهر شود، دلم تنگ شود و مرخصی بگیرم و راهی شوم به دیدارش. بروم و بنشینم و ساعت ها زل بزنم به صورتش و او برایم حرف بزند؛ از همه جا و همه کس. حرف های تکراریش را بارها و بارها تکرار کند و من چقدر دوست دارم که دوربین موبایلم را روشن کنم و از این حرف هایش فیلم بگیرم. متوجه نگاهم که می شود، خودم را با روزنامه هایش سرگرم می کنم، به خودکار و عینکش ور می روم. میان صحبت هایش نفسش تنگ شود و سرفه کند، گلویی تازه کند و دوباره...

این روزها، روزهایی است که صبح های زود به بهانه های مختلف چیزی می گیرم در دستم و از مامور دم در خواهش می کنم اجازه دهد بروم کنارش. این روزها دوست دارم بگوید برو از پشت کوه قاف فلان چیز را برایم بیاور و من با کله در گرمای چهل و چند درجه تهران تا کوه قاف بدوم. دوست دارم هر روز سر ظهر نهار مورد علاقه اش را بگیرم و بروم کنارش تا نهار کوفتی آنجا را نخورد. دوست دارم همه کارهایی را که تا امروز نکرده ام، یک شبه برایش انجام دهم...

چه دنیای کوچکی است و این دلتنگی، عجب غمی. این بشر آنقدر حقیر است که جز حقارت خودش چیزی نمی بیند، حتی بزرگی بزرگان را. ماجرای همان برکه است...

+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 8:18 |

یعنی چقدر شوهرش را دوست داشته؟

یعنی هنوز نگران نشده که به موبایلش زنگ بزند تا از رسیدنش مطمئن بشود؟

یعنی هنوز چیزی نفهمیده وقتی همه دور و بری هایش دارند برایش گریه می کنند و این طرف و آن طرف می روند و حرکاتشان طبیعی نیست؟

خیلی سخته دیدن این آدم که چشم به راه شوهرش است که برسد ارمنستان و دل دل می کند تا با یک عالمه سوغاتی سفارشی برگردد. حالا باید کلی کار انجام بدهد تا شوهرش که از راه رسید، گرد غبار از تنش بگیرد. اما نمی داند که شوهرش به ارمنستان نرسیده و هیچ وقت دیگر هم به خانه اش برنمی گردد. نمی داند شوهرش خانه جدید اختیار کرده و خیلی زود-بعد از 2 سال- رفیق راهش را تنها گذاشته. حالا فقط می تواند به این دلخوش باشد که ناخواسته از هم جدا شده اند. هنوز عاشق بوده اند و جدا شده اند. هنوز این زن که تا لحظه هایی نه چندان دور مبهوت کار دنیا خواهد شد، احساس تنهایی نمی کند. آیا جای خالی همسرش را باور خواهد کرد؟

+ نوشته شده توسط هما کبیری در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 15:53 |

دوشنبه هفته گذشته که روز تولد امیرالمونین علی (ع) بود، می خواستم این روز را به همه مردان تبریک بگویم. اما چند تا نکته توی ذهنم بود که با تاخیر یک هفته ای اینجا می نویسمشان:

اول اینکه روز مرد به معنای روز جنس مذکر نیست. یعنی هر کس چون زن نیست و در نتیجه مرد است، پس باید بهش تبریک گفت. یادمان نرود شیرزنانی را که از مردهای روزگار خودشان مردتر بودند!

دوم اینکه "مرد" بودن به معنای واقعی یعنی داشتن شعور، فهم، فرهنگ، شجاعت و غیرت و جنم. اگر تک تک این صفت ها در وجود یک آدم نمایان باشد، به معنای واقعی "مرد" است. متاسفم برای کسانی که مرد بودن در نظرشان زیبایی و بی نقصی اندام و داشتن مدرک دانشگاهی و عنوان مهندس است.

سوم اینکه روز مرد را به همه "مرد"ان واقعی تبریک می گویم. البته با یک هفته تاخیر؛ که معتقدم هرروز، روز شجاعت این "مرد"ان است.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 7:17 |

برای سفر حج 3 سال پیش، من سفرنامه ننوشتم. شاید دلیلش هم یک جورایی لجبازی بود. هر چند حالا دیگر مثل آن روزها فکر نمی کنم و سفرنامه را از هر چیزی ماندگارتر می دانم. به هر حال روزهای ما گذشته و فقط یک خرده یادداشت هایی از آنها باقی مانده. چیزهای جدیدی را که در ذهنم یادآوری می شود به سرعت یادداشت می کنم.

آن روز که از تهران به سمت جده رفتیم، نماز ظهر را در فرودگاه جده خواندیم و بعد راه افتادیم به سمت مدینه. در راه، در ساسکو نهاری خوردیم و بعد هم ادامه راه. ساسکو همان جایی است که جلال آل احمد هم در مورد آن در خسی در میقاتش گفته و من مدام آنچه را که می دیدم با آنچه او در کتابش گفته بود مقایسه می کردم. حدود شب بود که رسیدیم مدینه و استقبال گرم مسئولان هتل و بعد هم حرم. این یادداشت مربوط به روز رفتن ما از ایران است. فکر می کنم در هواپیما نوشته باشمش، شاید برای همین هم بی پایان باقی مانده.

85.04.21

یک عمر انتظار و حالا روزی شده که تو باید بگذاری و بگذری. شب هم درست نخوبیدم. نه از بیم گذاشتن و گذشتن، بلکه از خوف "چگونه بودم".

حالا باید خداحافظی کنی، از عزیزانی که یک عمر زحمتت را کشیدند و حالا دارند تو را بدرقه می کنند. به کجا؟ هنوز نمی توانم بفهمم به کجا. به همان جایی که همه چیز از آنجا شروع شده، آفرینش، خلقت... داری می روی به جایی که خودت را بیافرینی، آن جوری که باید. این بار همه چیز و همه کس خودت هستی. نمی گویی همینم که هستم، آنی می شوی که باید. حالا همه چیز مهیاست. برای آفرینش، برای خلقت، برای تولدی دوباره. خداحافظی می کنی، نه مثل همیشه. این بار فرق دارد. التماس می کنی که تو را ببخشند. حلالیت می طلبی. بابا نان گرفته، نان تازه تا دخترش گرسنه نرود. لقمه از گلویم پائین نمی رود.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 7:51 |

چند وقتی است حدود ساعت 10 شب، شبکه مباشر نماز عشا در مسجدالحرام را پخش مستقیم می کند و زیر نویس می کند "نقل شعائر صلاة العشاء من مکة المکرمة". من هم هر شب می نشینم از اول تا آخر نماز را نگاه می کنم. بسم الله نگفتن ها و آمین های بلند و کشیده و سوره های نسبتا طولانی به جای سوره اخلاص -که اغلب ما می خوانیم- و صوت و لحن خیلی دوست داشتنی شان، همه و همه آدم را می برد به حال و هوای روزها و شب هایی که در همین صف ها ایستاده و همین نمازها را خوانده، سرش را روی سنگ های خنک حیاط مسجد گذاشته و به اندازه همه دریاهای کره زمین آرامش جذب وجودش شده. وقتی دوربین روی پرچم سیاه کعبه زوم می کند، دوباره حالم مثل سه-چهار سال پیش می شود. مدت ها بود این حس را در خودم ندیده بودم، اما حالا دوباره زنده شده و همه لحظه های آن دو هفته را برایم زنده کرده. حجر اسماعیل را که می بینم، یادم می افته که دو بار رفتم آنجا و نماز خواندم اما به نیت دیگران، نه خودم. بار سوم نوبت خودم بود که هنوز... عطر خاصی که این پارچه سیاه داشت، در مشامم زنده می شود و انگار همین دیشب بود که از دلتنگی پناه برده بودم به کعبه و ساعت ها سرم را به دیوارش تکیه داده بودم و عطر دل انگیزش همه وجودم را گرفته بود. صف های عجیبی است. حال غریبی است. هر جا که نگاه می کنی قبله است. حضورش برایت روشن و واضح است، روشن تر از روز، حتی اگر شب باشد و مشغول نماز عشا باشی.

پی نوشت1: چند وقتی است که حال ما دگرگون شده. دلم به شدت به یک جای روحانی نیاز دارد. آنقدر که قدرت جذب آن مکان روحانی را به سوی خودش دارد.

چند وقتی است که گذرنامه ام را مدام نگاه می کنم. ویزا و مهر ورود و خروج به جایی که زبانم از توصیفش کوتاه است. دلم بد جوری تنگ شده، برای بقیع و برای همه لحظه های نازنینی که مثل یک خواب کوتاه گذشتند. 21 تیر است و دست خودم نیست دیگر...

پی نوشت2: مرنجان دلم را که این مرغ وحشی/ز بامی که برخاست، مشکل نشیند

+ نوشته شده توسط هما کبیری در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 11:39 |

عده ای از دوستان پرسیده اند که آیا قرار است جایی بروی که این پست ها را می گذاری؟ در جواب این دوستان باید بگویم هیچ خبری نیست و جایی هم قرار نیست بروم. تیر ماه که می شود ناخودآگاه برمی گردم به روزهای داغ تیر سه سال پیش که مدام ازش دورتر می شوم و یادش برایم زنده تر می شود. بارها گفته ام که در این سه سال اشتباه زیاد کرده ام و باید جبرانشان کنم. اما امسال این روزها حال و هوای دیگری برایم دارد. مدام حس می کنم در فضای روحانی آنجا قدم می زنم. شما هم دعا کنید، شاید قسمت شد...

از اینها که بگذریم، باید بگویم چند تا یادداشت داشتم که بگذارمشون روی وبلاگ، اما ترجیح دادم مدتی سکوت کنم. به روز نشدنم را به حساب بی محلی و بی یادداشتی نگذارید. فقط کارهای مهمی دارم که باید به آنها بپردازم. سر می زنم و کامنت ها را هم می خوانم، ضمن اینکه آدرس ایمیل هم هست.

حق یارتان. ما را از دعای خودتان در این روزهای باشکوه ماه رجب فراموش نکنید.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 11:8 |

یک چیزی را مطمئنم و آن این است که همه چیز به عملکرد امروز تو بستگی دارد.

کسی چه می داند؟ شاید همین فردا شدی همسفر یکی از کاروان های سرزمین عشق.

اما یادت نره، همه چیز به عملکرد امروز تو بستگی دارد.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در چهارشنبه دهم تیر 1388 و ساعت 12:46 |

"کیمیا همچنان کاناداست، در حال دکترا خوندنه. حامد یادت میاد؟ واترلو داره ترکیبیات می خونه. مثل اینکه اخلاق خرخونی اش رو کنار گذاشته."

می گویم: "یعنی دیگر برای استاد تخته را پاک نمی کنه و شیرین عسل بازی رو ترک کرده؟"

می گوید: "آره بابا. شده که استاد راهنمایش رو 6 ماه هم ندیده."

می گویم: "از فرزاد و جواد و بچه های دیگر چه خبر؟ راستی از پژواک خبر دارم که استرالیاست."

اینقدر می گوید و می گویم که می بینم همه رفته اند آن سر دنیا و همه دارند دکترا می خوانند و پست داک و کار علمی و تحقیقاتی و .... می بینم که من چقدر عقب ماندم. چقدر عمرم را تلف کردم. هر چی هم می گردم هیچ دلیل و بهانه ای برایش ندارم. همه برای خودشان کسی شده اند. اگر همین قبولی فکسنی در مقطع فوق نبود که دیگه حتما سرخورده شده بودم و نمی توانستم در جمع بچه ها حضور پیدا کنم. هیچ کدام از این بچه ها که همه در بهترین دانشگاه این مملکت در یکی از سخت ترین رشته ها درس خوانده اند، به لیسانسشان نمی نازند. احتمالا پدر و مادرهایشان هم که می روند خواستگاری یا خواستگار برای دخترشان می آید، به مدرک بچه و دانشگاهی که درس خوانده نمی نازند. اهل و فامیلشان هم حتما همین طورند. چشمشان اینقدر تنگ نیست که جز خودشان و افتخار مدرکشان و احتمالا نام شهرشان هیچ چیز و هیچ کسی را نبینند و توانایی افتخار کردن به چیزهای خیلی بزرگتری را دارند. عنوان مهندس و غیر مهندس هم چیزی نیست که مدام با آن توی سر دیگران بکوبند.

اینقدر کار بزرگ توی دنیا هست که کسی که یک مدرک فکسنی و یک عنوان درپیت و فخر جمعی یک خانواده چشمش را بگیرد، باید فاتحه خودش را بخواند. افتخار می کنم به دوستانم و تمام مدتی که با هم درس خواندیم و زندگی کردیم؛ نه به مدرکم، نه دانشگاه محل تحصیلم و نه استادهایم.

پی نوشت: یک بچه کوچکی بود که پدرش راننده مینی بوس خط آذری-تهرانسر بود. این بچه جز آذری و تهرانسر و نام شهر پدری اش هیچ نامی را نمی شناخت. تمام نگاه و دیدش همین سه منطقه بود، غافل از اینکه یک عالمه جا با یک عالمه ویژگی خاص وجود دارد. این محدود کردن یا از سر نادانی و نابلدی است یا از سر تعصب و محدودیت بی جا.

در مجموع متاسفم برای کسانی که یا جهلشان را به رخ دیگران می کشند و یا ذهنشان آنقدر فرتوت است که قدرت خروج از مهلکه بیجایی را که دیگران -تاکید می کنم دیگران-برایشان خط کشی کرده اند، ندارند. این آدم ها همان هایی هستند که مثل برکه آنقدر راکد می مانند تا بگندند و هنوز فکر می کنند بهترین اند.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 8:31 |

دیشب که اذان از تلویزیون پخش می شد، زیرنویس کرد که حلول ماه رجب مبارک. ناخودآگاه اشک دور چشمم حلقه زد. یاد سه سال پیش افتادم. شب اول ماه رجب من در بهترین جای دنیا و در بهترین حالت ممکن بودم. من محرم شده بودم و تا اذان صبح در مسجدالحرام مشغول انجام اعمال بودم. شب آخری بود که در مکه حضور داشتیم و فردا صبح باید می رفتیم جده. بچه ها یک بار دیگر هم رفته بودند و محرم شده بودند اما من می ترسیدم دوباره محرم شوم. اما آن شب دلم رو به دریا زدم. آن شب در هتل ما مراسمی برگزار می شد که قرار بود از شبکه 3 سیما پخش مستقیم بشه. من هم مجری آن برنامه بودم. اما لحظه های آخر با بچه ها سوار ماشین شدم و رفتم جعرانه. احرام بستم، محرم شدم. فریاد می زدم لبیک... اللهم لبیک... چه شبی بود آن شب. هنوز خاطره هایش برایم زنده است. الله اکبر گفتن ها به هنگام دیدن حجرالاسود و او را شاهد قرار دادن، سجده هایی که آرامششان به اندازه همه دریاهای دنیا طولانی و بزرگ بود، صفا و مروه ای که روز محشر را برایت یادآوری می کرد، قیچی کردن موها و .... هندوانه خوردن های نیمه شب با لباس احرام و خنده هایی از ته دل و با همه وجود که هیچ وقت تکرار نشدند. روزهای خوبی که با دست خودم خرابشان کردم و ...

دیشب با خودم فکر می کردم چقدر اتفاق در این سه سال افتاده. چقدر اتفاق بد در این سه سال افتاده. خدایا من کجا بودم و به کجا رسیدم؟ چرا و چطور به خودم اجازه دادم که این اتفاق ها در زندگیم بیفتد؟ اما می دونم که خدا بخشنده و مهربان است. خدا خودش گفته در ماه رجب استغفار کنید، من شما را می بخشم. برای همین من باید همه تلاشم را بکنم. برای خوب شدن، درست شدن، روان شدن. من باید تمام این سه سال نکبت بار رو از زندگیم پاک کنم؛ پاک پاک. من مطمئنم که توانایی اش را دارم، یقینش را دارم، حمایت خدایش را هم دارم.

خدایا ازت ممنونم که اینقدر نعمت به ما دادی و تو را سپاس می گویم و ازت می خواهم که فقط توفیق همین سپاسگزاری را به ما بدهی که از هر چیزی واجب تر و لازم تر است.

پی نوشت: خیلی بد است که این نوشته را به این جمله بد آغشته کنم. اما می خواهم فریاد بزنم که احمق همیشه احمق است. هر کاریش کنی، باز هم احمق است.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 12:8 |