تبليغاتX
ماندگار

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

پی نوشت: خواب بودم که این بیت بیدارم کرد...

+ نوشته شده توسط هما کبیری در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 16:49 |

هواپيما كه ارتفاعش را كم مي كند، شهر ديگر يك هاله مبهم نيست و خانه هاي نقطه اي، كم كم مكعب هاي كوچكي مي شوند كه مانند خانه هاي لگوسازي روي هم سوار شده اند. آنقدر كوچك اند كه اگر انگشت سبابه ات را روي شيشه هواپيما بگذاري، ديگر چيزي از آنها نمي بيني. گم مي شوند، بي آنكه به كسي بربخورد.

با خودم فكر مي كنم در هر كدام از آن خانه ها آدم هايي زندگي مي كنند كه فكر مي كنند بزرگترين مشكلات دنيا را تحمل مي كنند و بدترين اتفاق هاي ممكن براي آنها اتفاق افتاده است؛ در حالي كه از زاويه اي ديگر حتي خانه هاي بزرگشان هم به چشم نمي آيد، چه برسد به مشكلات!

پي نوشت: زندگي يعني همين؛ نگاه كردن از زواياي مختلف...

برای اینکه همیشه پیروز باشی از یک زاویه دیگر نگاه کن به ماجرا.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 8:47 |

همه می دانند که "مهدیه" اسم مکان است و "فاطمیه" اسم زمان! ولی من منتظر روزی هستم که "مهدیه" اسم زمان باشد و "فاطمیه" اسم مکان!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 8:59 |

در خیابان انقلاب در حالی که سوار ماشین مسافرکش بودم و داشتم بیرون را نگاه می کردم، دیدمش. پشت فرمان پژو پارس سفید رنگش نشسته بود و با وقار رانندگی می کرد. همسرش هم کنار دستش و دختر کوچولویش بغل مادرش خوابیده بود. این فرد و همسرش را مدت هاست که می شناسم. این دو به معنای واقعی زندگی شان را از صفر شروع کردند. یعنی هیچ چیز برای شروع نداشتند؛ نه کار، نه خانه، نه اسم و رسم و سمت و پست و نه هیچ چیز دیگر. اگر بگویم تعداد لیوان ها و بشقاب های خانه شان از 6 تا تجاوز نمی کرد، شاید بهتر منظورم را متوجه شوید! اما این آدم ها یک چیز داشتند و آن اراده بود، ایمان بود، ایده بود. نمی دانم، شاید 10 سال از لحاظ مادی هیچ چیز نداشتند، اما همین ایده و اراده و همت کافی بود تا امروز برای خودشان کسی باشند. خانه و ماشین و بچه و شغل و سمت و چه و چه را دارند، اما قانع نیستند. در زندگی شان جنگیده اند، مبارزه کرده اند، سختی ها را تحمل کرده اند و برای خودشان و آرمان هایشان ارزش و اهمیت قائل بوده اند و در کنار همه اینها به داشته ها و شغل و درآمد و ... راضی نبوده اند. از نداشتن نترسیده اند و جسارت ریسک کردن را داشته اند، چون به خودشان و کارشان مطمئن بوده اند.

به نظر من اینها آدم های ساری و جاری هستند که چون در جریان اند، همیشه زنده اند و می سازند. هر روز نو می شوند و هر روز از آنها استقبال بیشتری می شود. همیشه به دنبال بهترین ها هستند و چون بهترین یک چیز نسبی است، بنابراین مدام به تغییر و تحول فکر می کنند. اینها در نظر من گروه موفق آدم های جامعه هستند.

(نکته: این را می دانم که وبلاگ جای نوشتن مطلب بلند نیست، اما این نوشته من یک یادداشت جدی است که شاید خلاصه ای از اصول یک ایدئولوژی باشد و برای همین بیان کردن آن برای من مهم است. بنابراین می خواهم که یادداشت را دنبال کنید، شاید فکرهای منظم شما، نوشته های نامنظم من را درست تر و دقیق تر دسته بندی کند. سپاس)


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 11:6 |

هم اتاقي اش مي گفت: "ازش راضي نيستم. تا از خواب بيدار مي شوم، برايم چاي مي ريزد و وقت نهار كمكم مي كند تا غذا بخورم. مدام خجالتم مي دهد."

فارسي بلد نبود و با زبان آذري اينها را به من مي گفت. خيلي چيزهاي ديگر هم مي گفت كه من متوجه نمي شدم. مي گفت شما كه صبح ها برايش نان تازه مي آوريد، اول مي آيد با من قسمت مي كند، خيالش كه از من راحت شد، مي رود صبحانه اش را مي خورد.

پیرمرد هم اتاقی اش اهل ميانه بود و همه دلخوشي اش يك دانه دستي بود كه مدام زفت و رفتش كند، دستش را بگيرد، "عمو" صدايش كند و به حرف هاي خسته كننده اش گوش دهد. اينها چيزهايي است كه حتي من نگفته ام. ديگران گفته اند، از گذشتي كه هنوز هم نمي تواند نداشته باشد. كه وقتي مجروح شد، در همان حال كه از بدنش خون مي رفته، جنازه دوستش را زير بوته هاي خاشاك پنهان مي كند تا مفقودالجسد نشود. همان كسي كه در دوران كودكي، هيچ وقت با خواهرم دوتايي دست هايش را نگرفتيم؛ نوبتي يكي مان آستين كتش را مي گرفت و ديگري دستش را. حالا فقط مي خواهم برايش فرياد بزنم كه روزت مبارك، بزرگترين مرد زندگي من.

پي نوشت: متاسفم كه قلم من نمي تواند بيشتر از اين در وصف تو چيزي بنويسد، فقط همين!

پی نوشت2: دوست دارم این را هم بخوانید.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 10:0 |