تبليغاتX
ماندگار


حکایت ما و رمضان حکایت آن یخ فروشی است که وقتی از او پرسیدند آیا یخ هایت را فروختی؟، گفت: نخریدند ولی... تمام شد.

پی نوشت: تمام شد، به همین سادگی...

+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 14:51 |

مي گويم: "ديگه گمون نمي كنم فرزند شهيد، آن هم در جمع ما باشه. چون به نظر مي رسه سن همه شون يه جورايي كمه. مگه نه؟"

مي گويد: "نه!"

مي گويم: "مثلا كي موتونه تو اين جمع فرزند شهيد باشه؟"

تو چشمام نگاه مي كنه و خيلي رسا و محكم مي گويد: "من!"

چشم هايم كه چهار تا شده را باز و بسته مي كنم و مي گويم: "جدي مي گي؟ باورم نمي شه..."

سني ندارد، متولد 65، شايد هم کمتر. از سوالي كه پرسيدم پشيمون مي شم. خيلي محكمه. اصلا اشك تو چشم هايش جمع نمي شود وقتي ماجراي شهادت پدرش رو برايم تعريف مي كنه. خيلي استواره. يك لحظه چشم هامو مي بندم و خودم را مي ذارم جاي او. اما دوام نمي آورم و زود چشم هامو باز مي كنم. اگر من كلاس پنجم بودم و پدرم... واي، من از هم مي پاشيدم. من كه آجر آجر زندگيم بر مبناي وجود اين مرد است، اگر نبود، اگر نباشد محال است كه من اينقدر استوار باشم و محكم؛ محال.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 13:54 |

يك "در" هميشه محل و مرور نيست، آن هم در يك مكاني به اسم دانشكده. روزها و ساعت هايي بوده كه با صورت هاي شاد و خندان، نگران و خوشحال، هنگ كرده و بي حوصله، عبوس و ديوانه وار از اين در عبور كرده ايم. گاهي مي خواستيم پرواز كنيم و گاهي حالمان از دنيا به هم مي خورد، گاهي از بس هول بوديم، نمي ديديمش و يك برخورد جدي بينمان ايجاد مي شد، گاهي از زور ناراحتي بهش تكيه مي زديم و گاهي از حرص زياد مي كوبيديمش به چارچوب. همان جايي كه وقت اعلام نمره هاي رياضي عمومي جلويش تجمع مي شد و نزديكي هاي غروب كه مي شد، در آن حوالي پرنده هم پر نمي زد.

حالا همين اين "در" قديمي، شده "دروازه" خاطره هاي عده اي آدم كه ده ها و شايد صدها بار در فاصله 4-5 سالي كه در اين دانشكده حضور داشتند، از آن گذشته اند؛ آن هم با همه اين حالت هاي خوب و بد، با اشك و لبخند و با شور و اميد.

ماجرا از اين قرار است كه با دوستان قرار گذاشتيم يكي ديگر از بهترين خاطره هايمان را در حضور اين "در" در ذهن هايمان ثبت كنيم. اين بود كه چهارشنبه دور هم جمع شديم تا سفره مختصر افطارمان را دم همان در پهن كنيم و اين دور هم بودن را جشن بگيريم؛ آن هم در كنار سفره اي كه خوشمزه ترين غذاهاي دنيا را كه دستپخت خودمان بود، در خودش جا داده بود. دور اين سفره آدم هايي نشسته بودند كه يك دنيا خاطره را زنده كرده بودند و جشن ضيافت را تمام. آن شب شبي كه يك دل سير شادي كرديم، مثل روزهاي خوب دانشجويي از ته دل خنديديم و با يك بغل انرژي از هم خداحافظي كرديم. در حالي به خانه مي رفتيم كه درهاي دانشگاه قفل شده بود، مهتاب همه جا را روشن كرده بود و صداي جيرجيرك ها بدرقه مان مي كرد.

پي نوشت1: اينجا دانشكده رياضي شريف است. همه غذاهاي هم كه مي بينيد - به خصوص سبزي خوردن- كار دست خودمان بود. براي همين لذيذترين غذاهاي دنيار را در هواي ناب آن وقت شب دور هم خورديم.

پي نوشت2: از اينكه دوباره مي توانم در كنار بهترين دوستانم روزهاي خوب گذشته را تكرار كنم، خيلي خوشحالم.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 12:21 |

می گویند دورش که می گردی، جوشن کبیر بخوان. به هزار اسم که صدایش کنی، التماسش کنی که از آتش جهنم برهاندت، چنان آرامشی به تو هدیه می دهد که انگار بر روی آب ها شناوری و جز مبهم موج ها هیچ نمی شنوی.

می گویند اسم اعظم در میان این هزار اسم است که جبرئیل در یکی از جنگ ها بر پیامبر نازل کرده. به هر نامی که صدایش کنی، احساس می کنی بیشتر و بیشتر محتاجش می شوی. آنقدر دلپذیر است که با هیچ چیز قابل توصیف نیست. جبرئیل به پیغمبر که در این جنگ جوشن سنگینی پوشیده بود گفت که این دعا را بخوان. اگر جوشن گناه بر تنمان سنگینی کرده، بسم الله، وقتش همین حالاست. "سبحانک یا لااله انت، الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب"

پی نوشت: تجربه شخصی من می گوید تقریبا در هر طواف می توان 30 آیه اش را خواند. یعنی 3 بار که طواف کنی، قدر بر تو نازل می شود...

+ نوشته شده توسط هما کبیری در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 20:55 |
 

آن دایره کوچک لا به لای ابرها خورشید است که انعکاس نورش آب های دریا را طلایی کرده. آن نقطه نورانی همان ستاره ای است که از لحاظ اندازه چندین برابر زمین است. همان که هیچ وقت پشت ابرها نمی ماند و نمادی برای روشن شدن حقایق است. این همان خورشیدی است که به همه به یک اندازه می تابد و زندگی بخش زمین به این بزرگی است. حالا می بینی چقدری شده؟ قدر یک نقطه...

(حالا من که یک میلیونیم زمین هم نیستم، چه کسری از این ستاره غول پیکر را تشکیل می دهم؟ اینجاست که باید به کوچکی و خواری خودم ایمان بیاورم.)

اینجا آخر دنیا نیست. یک جایی روی همین کره خاکی است که خدا وسیله ای قرار داده که گوشزدی باشد برای ما. که یادمان بیاورد ای بشر، آن نقطه را می بینی؟ تو حتی یک میلیاردیم آن هم نیستی. حالا چرا اینقدر به خودت می نازی؟

اینجا نقطه ای است که ساعت ها از آن دور نشسته ام و زل زده ام به دنیا، به کار خدا و به عرش و جبروتش. اگر اینجا هم جز دنیاست، پس بهشتش کجاست؟ اگر خوش رنگ و لعاب تر از این، اگر مطبوع تر از این و اگر زیباتر از این هم وجود دارد، پس آنجا کجاست؟

این دو نقطه بالاترین جاهایی بودند که پای بشر به آنجاها رسیده بود. فکر می کنم تا همین جایش هم کافی باشد برای ایمان آوردن. ای بشر، ایمانت کو؟ هنوز هم وقتی به قول خودت توکل می کنی به خدایت، ته دلت می لرزد که مبادا همانی نشود که تو می خواهی و قافیه را ببازی. هنوز هم مطمئن نیستی که ایمان داری یا نداری. این نشانه ها بس نیست برای ایمان آوردن؟

عکس ها: خودم

+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 10:44 |

مدت هاست كه به اين انسان بي نظير فكر مي كنم. سال هاست هر چه كتاب و مطلب در موردش به دستم مي رسد، خيلي زود زير و رو مي كنم. به طور عجيبي به نظريات و تفكراتش احترام مي گذارم و دوست دارم بيشتر و بيشتر در موردش بدانم. آنقدر كه رفته ام و مجلس الاسلامي الشيعي العلي را از نزديك ديده ام. موسسه امام موسي صدر را وجب به وجب گشته ام. با مردم شيعه لبنان هم كلام شده ام تا در موردش بيشتر اطلاعات به دست آورم.

هنوز رفتارهاي ضد و نقيض زندگيش برايم عجيب است. هنوز نتوانستم باور كنم كه چنين انساني با رگ و ريشه ايراني دنيا را به هم بريزد و بعد دوباره از نو آن طوري كه بايد بسازد.

كسي كه وقتي در حوزه هاي علميه روزنامه را نجس و راديو گوش کردن را حرام مي دانستند، آرزو مي کرد که اي کاش پاي سمفوني هاي بزرگ دنيا به مساجد باز شود. كسي وقتي دو مسيحي در لبنان مي خواستند ازدواج کنند، سراغ او مي رفتند تا خطبه عقدشان را بخواند.

سيد موسي صدر کسي است که جمال عبدالناصر مي گفت اي کاش الازهر شيخي مانند او داشت. كسي که وقتي ربوده شد امير عبدالله براي او گريه کرد. او کسي است که امام خميني مي گفت مي خواهد رهبري انقلاب را به دست او بسپارد.

او کسي است که وقتي خواهر زاده اش در ماشين نوار هايده گذاشت، تا آخرش را گوش كرد و گفت: هر چه نوار از اين خانم داري برام بيار گوش کنم...

كتاب لبنان دكتر چمران و كتاب سيد موسي صدر از انتشارات آويني را كه بخوانيد، در اسلام ترديد مي كنيد. اين تنها شك درست است. اينكه دين چه بوده و چه به خورد ما داده اند. جايي خواندم كه شيعيان لبنان به دليل اينكه مستقيما از طرف ابوذر غفاري شيعه شده اند اينقدر كارهايشان اصولي است و اسلامشان اسلام واقعي. مردم ايران با واسطه هاي زيادي دين اسلام و مكتب شيعه را پذيرفته اند. براي همين تفاوت محسوسي بين اين دو طايفه وجود دارد.

مطمئنم كه هنوز زنده است. چون معتقدم كسي جرات و جسارت كشتنش را ندارد.

ما برای آزادیش چه ها کرده ایم؟

عکس های خودم را در ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 12:32 |

گاهي بهانه يك ديدار، آخرين لحظه هاي 3 سالگي يك كودك است.

گاهي بهانه دور هم بودن و مرور خاطرات 7-8-10 سال پيش، دست زدن براي فوت كردن شمع هاي روي كيك يك دختر كوچولوي 3 ساله است.

گاهي بهانه مرور شيطنت هاي دانشجويي و راه انداختن كازينوي آمار و احتمال در دانشكده رياضي(!) و مرور خاطراتش، تولد يك دختر بچه 3 ساله است.

كوچولویي كه حالا 3 سال است به بهانه روز تولدش دانشكده رياضي دانشگاه شريف -در فاصله سال هاي 72 تا 82- را دور هم جمع مي كند و در اين ميان يك هديه كوچولو سود مي برد!

حالا ديگر آنقدر بزرگ شده كه همه را به اسم مي شناسد و با پيشوند خاله و عمو صدايمان مي كند و كلي از خاطره ها و پيشامدهاي زندگيش براي تك تكمان صحبت مي كند. در مورد تزئين خانه نظر مي دهد و غذاها را مي چشد و از مامانش ايراد مي گيرد.

اما همين كوچولو سبب خير شده كه ما لااقل سالي يك بار دور هم جمع شويم، از حال هم بپرسيم و كلي براي هم درددل كنيم. گاهي هم حركات نماديني براي يادآوري كازينوي آمار و احتمال داشته باشيم! نمي دانم گناه اين طفلك چيست كه مدعوين جشن تولدش همه 25 سال را رد كرده اند و مدام با هم صحبت مي كنند و به دوربين ها و موبايل ها و لپ تاپ هايشان ور مي روند. آنقدر كه بچه به سرش مي زند برود يك سي دي كارتوني، چيزي نگاه كند تا حوصله اش سر نرود. خلاصه برپايي اين جشن تولد به نام آرام است و به كام ما...

پي نوشت1: از قضا امسال دو كودك نيز در جشن تولد آرام حضور داشتند كه البته از همه مودب تر و مرتب تر و متشخص تر بودند. چون آقايان با توپ پلاستيكي وسط خانه فوتبال بازي مي كردند و به كيك ناخنك مي زدند، اما اين بچه ها دعوايشان مي كردند!

پي نوشت2: چقدر اين مهماني هاي دوستانه خوش مي گذرد، وقتي حس مي كني از كار و محيط شلوغ زندگي فاصله گرفته اي و چند ساعتي مي تواني با همه وجو خوش بگذراني.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هما کبیری در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 10:54 |

نه مسلمانند، نه مثل ما ادعای خدا و پیغمبری شان می شود و نه اینکه همه زندگی شان در ریا خلاصه می شود و نه خیلی چیزهای دیگر.

فقط می دانند و باور دارند که یکی هست که در اینجا بوی قداستش پیچیده و در و دیوار به وجودش گواهی می دهند. می آیند و قدم می زنند و آرام که شدند، می روند. رفتارشان برای من سوال برانگیز است و اصلا با کارهای خودمان قابل مقایسه نیست. ما فقط به حاشیه می پردازیم که نامسلمان حق ورود به مسجد را ندارد. اینها چیزهایی است که من را متاسف می کند...

پی نوشت: دعایمان کنید در این روزهای آسمانی... 

عکس: خودم

+ نوشته شده توسط هما کبیری در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 10:47 |