***
امشب رفته بودم تکیه محله مان و داشتم به صحبت های آقای سخنران که از قضا حرف هایش از سر مطالعه و برای به فکر واداشتن بود و نه برای اشک درآوردن(!) ملت، که یکباره دلم خواست بروم کربلا، اما با دانش. با علم به اینکه چه چیز واقعیت دارد. راستش اینقدر سخنران های ما پراکنده و دور از ذهن سخن می گویند که نه با منطق جور در می آید و نه ایجاد کشش می کند. اگر سفر با این درک از واقعیت همراه باشد، مسلماً سفر واقعی و موثری خواهد بود.
***
حس می کنم خیلی با خودم و اعتقاداتی که در جامعه حاکم است غریبه شده ام. یا من اشتباه می کنم یا چیزهای مرسوم اشتباهند. من برای دین و شریعت و باورهای دینی احترام قائلم، اما گمان می کنم که اتفاقاتی که می افتند، با واقعیت ها در تضادند. همین شک و تردیدم را بیشتر می کند. دیروز حرف بر سر نذری دادن و این چیزها بود که یکی از دوستان گفت نذری تان حاجت هم می دهد؟ هنوز هم در فکرم که «حاجت» یعنی چه؟ در چه حالتی می گوییم که حاجت برآورده شده؟ برای چه نذر می کنند؟ برای خواسته های مادی و دنیوی؟ اصلاً باید چه کار کرد؟ و هزار تا سوال دیگر...
همه مان می دانیم که مردم برای مراسم هایی از این دست احترام ویژه ای قائلند و به اصطلاح کم نمی گذارند، اما آیا راه درستش این است؟ این بهترین کاری است که می توانیم انجام بدهیم؟ آیا اسراف و هل دادن یک عده دیگر و توسل به یک تکه آهن و پرچم راه درست است؟ یا با مدل جدید پالتو و چکمه بلند خیابان ها را گز کردن؟
یک عده می گویند که مهم همین است که همه اقشار جامعه با هر سر و شکلی بیایند و سهیم باشند، اما من فکر می کنم به خاطر احترام به شخص بزرگی که همه این برنامه ها برای وجود اوست، بهتر است یک حداقل هایی را رعایت کنیم و این حداقل ها را کسی بهتر از خودمان نمی تواند تعریف کند.
