چهره شهر تغییر کرده، هر کسی را که می بینی شاخه گلی به دست دارد یا بسته ای و پاکتی که اغلب بسته بندی آن به رنگ قرمز است و یک قلب روی آن خودنمایی می کند. اس ام اس است که بین همه رد و بدل می شود. هر کس دوست و آشنایی می بیند می پرسد هدیه ولنتاین چی گرفته. اگر کمی- فقط کمی- به عمق ماجرا نگاه کنیم، فاجعه ای که چند سالی است جامعه را در برگرفته بهتر حس می کنیم. چه کسی به چه کسی هدیه می دهد؟ چه کسی به چه کسی اس ام اس می زند؟ هركس این اس ام اس را برای چند نفر می فرستد؟ و هزار و یک سوال بي جواب ديگر.
***
«چرا آغوش فرهنگ ما اینقدر باز است؟». این سوالی است که مدت هاست در ذهنم بازی بازی می کند. یادم می آید در پیش دانشگاهی روزی تقریباً در همین ایام یکی از دوستان يك پاکت کاکائو را جلوی رویم گرفت و گفت بفرما. وقتي با تعجب داخل پاکت را نگاه کردم، گفت: «ولنتاینه دیگه!»
همان موقع با خودم گفتم: «ولنتاین هست که هست، ما این وسط چه کاره ایم؟». مثل این که فقط عادت کرده ایم ببینیم کشورهای دیگر و مردمشان چه می کنند تا ما هم برویم سراغش. تا کسی هم انتقاد می کند می گوییم این یک رسم و عادت کلیسای کاتولیک ها بوده و پیشینه دینی دارد، پس جای هیچ سوالی هم برایش نيست. خب اگر مربوط به دین مسیحیت است، ما این وسط چه کاره ایم؟
اگر مطالعه درست و پیمانی داشته باشیم، می بینیم که این رسم مربوط به کاتولیک بوده اما 3 حدس و گمان در موردش وجود دارد:
1) حرکت و جنبش زیرزمینی مسیحیت در قرن 3.
2) آن آقای کاتولیک که به زندان مي افتد، بچه ها را دوست داشته و بچه ها برای او بسته های کوچک و نامه و ... می فرستادند.
3) یک سری اعتقادات کفرآمیز آمیخته با خرافات است که ریشه های کفر را در خود دارد. آن هم چیزی نیست جز باورهایی که نسبت به الهه ها داشتند.
هر کدام از این سه فرض هم که درست باشد، ما این وسط چه کاره ایم؟ نگاهی به خودمان و شهرمان بیندازیم کافی است که ببینیم که چطور و با چه شوری به استقبال چیزی می رویم که شاید اصلا ندانیم که چیست و چه فلسفه ای دارد. اما اگر یک مقدار هوشمندانه به قضیه نگاه کنیم می بینیم این ماجرا کاملآً با تجارت آمیخته شده و کشورهایی مثل چین نقش جدی در ترویج این فرهنگ دارند.
چهره زشت شهر، ترافیک سنگین تا نیمه های شب، خرید و فروش به قیمت چند برابر قیمت های واقعی؛ این اتفاق حدود 7-8 سالی است که در دنیا باب شده و به نظر می رسد پایه و اساسی هم جز تجارت ندارد. این چه تجربه ای است که جهانِ مدعی آن را به جان خریده است؟ به چه قیمتی؟
باید کمی جدی تر فکر کنیم که چرا اين جور چيزها اين قدر مورد استقبال قرار می گیرند و کسی احساس حقارت نمی کند؟ چرا نسبت به داشته ها و سنت ها و ارزش هایمان بی تفاوت شده ایم؟
عده ای هم جور دیگری در مقابل مراسم هایی از قبیل ولنتاین موضع می گیرند که ما خودمان بافرهنگ تریم و بايد روزهايي مثل جشن اسفندگان را جشن بگیریم و ...
آیا به نظر شما نیاز اصلی جامعه ما مناسبت است؟ اگر بیاییم هفته عشق و ماه عشق و سال عشق تعریف کنیم همه مشکلاتمان حل می شود؟ جامعه ای که در موضوع عشق با مشکل روبروست اگر وفاداری یاد نگیرد و هر روزش روز عشق باشد، به کجا خواهد رسید؟
برای آن دسته از دوستانی که معتقدند ما خودمان جشن اسفندگان داریم و این یک سنت پیشینیان است و ... باید بگویم که روز پنجم هر ماه را اسفند می نامیدند و همچنین آخرین ماه سال را. وقتی 6 روز به روزهای ماه های نیمه اول سال اضافه شد، این روز با 29 بهمن ماه مصادف شد. جشن اسفندگان به معنای آراماتا یا همان مادر زمین است و جشن برای احترام به زمین و باروری زمین بوده است. چون زرتشتیان زن را یکی از نمادهای زمین می دانستند. در این روز زن ها کار نمی کردند و مردها به آنها خدمت می کردند. بنابراین اگر کمی مطالعه بیشتر داشته باشیم و به گفته های بی پایه و اساس بسنده نکنیم می بینیم که این روز، روز ترویج عشق نیست. پس وظیفه ماست که از داشته های فرهنگی و تمدن مان پاسداری کنیم و فرهنگ و جامعه مان را ترمیم کنیم. جامعه ای که هنوز «عشق ورزی» را هم بلد نیست، چه برسد به وفاداري.

