کنجکاوی باعث شد كه من هم – درست يا غلط- سنتوری مهرجویی را ببينم. شايد اگر این تبلیغ ها و ضد تبلیغ ها نبود، اصلاً طرفش هم نمی رفتم. این یعنی همه ما آدم های به شدت جوگیری هستیم و اطرافیانمان تاثیر زيادي در انتخاب هایمان دارند. چون همه چیز در این دنیا نسبی است، این هم خوبی ها و بدی های خاص خودش را دارد.
با چند و چون فیلم و خوبی ها و بدی هایش کاری ندارم، چون تخصصی در این زمینه ندارم. فقط یک چیز ذهنم را بد جوری درگیر کرده و آن «اعتیاد» است. همه ما در زندگی آدم های معتادی هستیم. اعتیاد که فقط به مواد مخدر و افیون نیست. اعتیاد از نظر من یعنی یک جور وابستگی به چیزی است که جدایی از آن برایمان مشکل ایجاد کند، عاطفی یا روحی و جسمی اش هم فرقي نمي كند. ما معتاد به دوستان، کار، رفت و آمد، اطرافیان و خیلی چیزهای دیگر هستیم. با مدرنیزه شدن جامعه به استقبال اعتیادهای جدیدی مثل موبایل و کامپیوتر و بازی های کامپیوتری و خیلی چیزهای دیگر هم رفته ایم.
همه ما معتادیم و همه آن اتفاق هایی که برای علی سنتوری افتاد، یک روز هم برای تک تک ما می افتد. چون ممکن است به هزار و یک دلیل مجبور شویم از آن چیزی که به آن معتادیم جدا شویم. صدای آن سنتور در زندگی همه ما خواهد پیچید، همه ما خواهیم گفت: «به دیدنم بیا که خیلی تنهام...».
سرنوشت علی سنتوری، سرنوشت همه ماست. آخر داستان او خوب تمام شد، آخر زندگی ما چطور خواهد بود؟ فقط مانده ام که آیا مثل او تاب می آوریم یا نه؟

