
روزهای آخر اسفند غیر از حال و هوای خاصش هواي ملسي هم دارد. شادابی این هوای خوب که در زیر پوستت رخنه کرده یک طرف، تازگی و سبزی و جوانه ها هم از طرف دیگر، دلت را به تغییر وامی دارد. از کنار گل فروشی ها که رد می شوم، گلبرگ های معصوم گل های پامچال و لطافت لاله ها و سنبل ها و سبزی سبزه هایی که بهار را فریاد می زنند، وادارم می کنند که بپذیرم تحولی در راه است.
***
وقتی می بینم که بعد از آن سرمای سخت، زمین سخت و زمختی که از حیاتش دلسرد شده بودیم، زندگی را و بهار را فراموش نکرده، به این فکر می کنم که ما چرا «دوباره» نشویم؟ به قول فریدون مشیری:«مگر کم از خاکیم؟/ نفس کشید زمین/ ما چرا نفس نکشیم؟»
***
دیدن جوانه ها و شاخه های درخت ها و شکوفه ها و زنبورهایی که دور و بر آنها در تب و تابند و سبزی دوباره و زندگی دوباره و بهاری دوباره، شادم می کند. فكر مي كنم نوزادي شده ام که به او زندگی تازه اي داده اند. اگر بگوييد آیا این شادی به عمر رفته می ارزد، مي گویم بله، چون به اندازه رفته ها اندوخته ام یا لااقل برای این هدف تلاش کرده ام.
***
این هم جوانه ای است که آسفالت پیاده رو را به زانو در آورده. دلم نیامد که به شما هم نشانش ندهم. همین تلنگری باشد برای دل های ما که بهاری شوند.
***
یکی از معدود بهارهایی است که در این چند سال اخیر احوالم را دگرگون کرده. این اتفاق مبارک را به فال نیک می گیرم و از خدا بهترین ها را برای همه می خواهم. عید همه مبارک.
