با آن عینک کائوچویی قاب مشکی اش، دیگه تقریبا همه می شناسندش. تا به حال ندیدم حرف بزند. فقط می آید و کارهایش را در سکوت و آرامش خاصی انجام می دهد و بعد هم منتظر فردا می ماند. این نگاهش است که با آدم حرف می زند.
پیرمرده را می گویم. همان که هر روز با موتور گازی عهد بوقش می آید پشت ساختمان محل کار ما و منتظر می ماند تا ما ناهارمان را تمام کنیم. زمستان و تابستان هم ندارد. سرما و گرما و باران و برف هم حریف این مرد نمی شود. وقتی زباله ها و ته مانده های غذاها را می برند پایین کنار خیابان می گذارند، کارش را شروع می کند. اینقدر با تمانینه کار می کند که اصلا کسی را نمی بیند و انگار در این دنیا نیست. به هیچ کس هم کاری ندارد که حرفی بزنند، متلکی یا .... با آرامش در ظرف های یک بار مصرف را باز می کند و غذاهای دست خورده ای را که ما هر روز سر بدمزگی شان کلی غر می زنیم، جدا می کند.
از این همه غذای دست خورده ابتدا ناهار خودش را می خورد، بعد هم به اندازه 3-4 ظرف را جدا می کند و در پلاستیکی جداگانه به دسته موتورش آویزان می کند. استخوان ها و اضافه های گوشت و مرغ ها را هم به گربه هایی می دهد که حالا مدت هاست با هم دوست شده اند. بعد هم یک کارتن دارد که مثل تخت یک نفره نرم و گرم برایش آرامش دارد. پهنش می کند گوشه پیاده رو و با همان عینک قاب مشکی کائوچویی اش خواب دل انگیزی می کند. طوری که آدم به آرامش و زندگی بی دغدغه این مرد حسادت می کند.
حدود ساعت های 4 که ما می خواهیم برویم خانه، دیگر از خواب بیدار شده و داره جمع می کند که برود. موتورش را که روشن می کند، کیسه پلاستیکی غذاها شروع می کند به تکتن خوردن. غذاهایی که احتمالا وعده شام خودش و خانواده یا اطرافیانش است.

