داشتم فکر می کردم. به شلوغی تهران. به اینکه عصر این جمعه، با چشم های خودم دیدم جعیت زیادی در نمایشگاه گل به سر می برند و چند برابر این جمعیت هم در نمایشگاه کتاب. خیلی ها هم در خانه استراحت می کنند. پس این جمعیت زیاد در خیابان ها از کجا آمده اند؟ در کنار اینها به موضوع مهمتری فکر می کردم. به پیشنهاد عجیبی که یک نفر بهم داده بود و من باید فکر می کردم که این کار اصلا شدنی هست یا نه! خیره به جلو نگاه می کردم که انگار چراغ قرمز را رد کردم. از جلوی حداقل 10 تا پلیس هم رد شدم و در همان لحظه تصادف کردم. می دانستم که مقصرم اما حتی از ماشین پیاده هم نشدم. زل زده بودم به طرف و پلیس که به من می گفت بزن کنار. از قضا کمربندم را بعد از آخرین بار سوار و پیاده شدن بسته بودم و شاید همین کمربند بسته مانع پیاده شدنم می شد. نمی دانم اسمش پررو بازی است یا هر چیز دیگر، اما منتظر بودم که پلیس بگوید بروم و گازش را بگیرم. اما گفت پیاده شو. "مدارک..." اینها که تمام شد گفت طوری نشده می توانید حلش کنید و بروید.
در عقب سمت راننده آن ماشین که فکر کنم دوو بود، رفته بود تو و راهنمای من هم از جایش در آمده بود. من با خونسردی تمام حتی نرفتم که ماشینش را نگاه بکنم. آن آقا کلی غر زد و منتظر جواب من بود ولی من اصلا جواب ندادم. با پروگری هر چه تمام تر نگاهش کردم و حتی با اینکه می دانستم مقصرم به روی خودم نیاوردم. بعد دیگه بقیه مسیر تا خانه را به این موضوع فکر می کردم که چه کار بدی کردم. این اتفاق خوبی نیست که آدم بداند مقصر است و به روی خودش نیاورد. خیلی وقت ها طرف مقابل از ما چیزی هم نمی خواهد، فقط اعتراف ماست که برایش اهمیت دارد. و این موضوع را تعمیم دادم به زندگی. چند بار با وجودی که می دانستم مقصرم به روی خودم نیاوردم؟ چند بار به هوای اینکه چون خودم فهمیدم اشتباه کردم، بدون آگاهی طرف مقابل از اعترافم به اشتباه، از آن رد شدم؟ چند بار چون گمانم این بود که من فهمیدم، تو هم رهایش کن، فرار کردم؟ چند بار به خاطر مسائلی که بنیان براندازند نگفتم معذرت...؟
حالا اگر هر کس این دید را در زندگیش داشت، اوضاع چه جوری بود به نظر شما؟ اگر دو تا ببخشید و چهار تا معذرت می خواهم بیشتر گفته بودیم چه اتفاقی افتاده بود؟ اگر اینقدر من من نکنیم اتفاقی می افتد؟ اگر ....
به نظر من که باید اگر و شاید را گذاشت کنار. باید مرد بود و اشتباه ها را پذیرفت.

