تبليغاتX
ماندگار - استخوان خوک و دست های جذامی

مدت هاست کتاب نخوانده بودم. از کی؟ شاید شش ماه، یک سال، شاید هم سه سال. نمی دانم.

فراموش کرده بودم (شاید هم فراموش کرده بودیم!) که باید به تقویت روح هم پرداخت. باید بهترین های روز را خواند و خواند و خواند...

الان طعم لذت بخش کتاب خواندن آنقدر به همه وجودم چسبیده که دوست دارم تا آخر عمر فقط بنشینم و بخوانم. چقدر چیزها بوده که من از دست داده ام. چقدر داستان، چقدر رمان قشنگ و چقدر چیزها هست که باید بدانم.

کتاب "استخوان خوک و دست های جذامی" را می خواندم. کتابی از نویسنده ای محبوب که نوشته هایش را دوست دارم.

این نویسنده محبوب در کارهایش موضوع عشق را عمدا و جدا وارد ماجرا می کند، عنصری هم در داستان هایش وجود دارد که با خارج از کشور در ارتباط است. فکر می کنم چون خودش درس فنی هم خوانده، مدام از اصطلاحات فیزیکی استفاده می کند و زندگی را تشبیه می کند به موضوعات علمی محض و اصطلاح های قلنبه سلنبه فیزیکی را وارد میدان می نماید. بعد هم همه چیز را به همه چیز گره می زند و این گره زدن جوری است که از خواندن آنها لذت می بری. حرف های رک و پوست کنده و درست و درمانش را هم از زبان یک دیوانه یا یک آدم روان پریش مطرح می کند و با این کار هم حرفش را زده و هم نزده!

چنان با ظرافت خط قرمزها را در داستانش می پیچاند که کلیت ماجرا برایت هیجان انگیز می شود. اما در کنار این ایده های خوب و جدید و مغلطه کردن ها و همه کارهایی که فقط و فقط مختص خودش است، به جرات می گویم می تواند نثر بهتری داشته باشد. نثر و روانی جمله هایش هنوز جای تامل دارد و شاید در کنار این ایده ها و بازی با روایت ها، نثر خیلی برایش مهم نباشد.

داستان هایش به یک بار خواند می ارزد و حتی برای بار دوم در ذهنت سوال ایجاد می کند و دوست داری یک بار دیگر هم شده آنها را بخوانی. جای بازی کردن در ذهنت را دارد، امتحان کن.

تبصره: قصدم این بود که یک نقد خوب بنویسم، اما باز هم نشد!

+ نوشته شده توسط هما کبیری در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:35 |