بعدازظهرهای روزهای تعطیل را دوست دارم. مخصوصا که پنجره را باز کنم و هوا جریان داشته باشد و بنشینم به فکر کردن. صدای جیک جیک گنجشک ها می آید که در شاخه های درختان تازه سبزشده مدام از یک طرف به طرف دیگر می پرند و البته صدای خودروهایی که خیابان را با هدف های مختلف گز می کنند.
این جور وقت ها که چای تلخ می خورم و دوست دارم در سکوتی که تنها متعلق به خودم است، پرسه بزنم، گهگاهی عود هم روشن می کنم تا میهمان تفکرهای(!) من باشد. و با خودم فکر می کنم که چقدر در زندگی به این دقیقه ها نیازمندم. مثل حالا که عود روشن کرده ام و دودهای آن در حرکت های کاتوره ای عجیب غریبی تاب می خورند و در هوا محو می شوند. این صحنه را خیلی دوست دارم. دودهای سفید عود چرخ می زنند، تاب می خورند، در هم گره می خورند و با جریان نسیمی که در اتاق جریان دارد، پراکنده می شوند. خیلی زود تمام می شود سوختنش؛ درست مثل زندگی، درست مثل عمر. همه چیز می سوزد و فنا می شود و در هوا محو می شود. روزها و شب هایش می گذرند، خاطره های خوب و بدش می روند، فراموش می شوند، می گذرند... تنها چیزی که باقی می ماند همین پیکره وجودی آدم هاست، همینی که بهش می گویند "یاد".
چوب عود عمرم تا نیمه سوخته، چه باید بکنم در این فرصت اندک برای اینکه بهترین باشم؟ برای اینکه گذشته ها را فراموش کنم و جبران کنم؟ چه باید بکنم؟ چه باید کرد؟ جواب همین سوال را هم در همین عصر دلپذیر روز تعطیل پیدا کنم برایم کافی است.

