تبليغاتX
ماندگار - پیش از خلقت یا پس از آن؟

امروز با صدای شگفت انگیزی از خواب بیدار شدم. از وقتی هوا رو به خنکی خوشایندش رفته، پنجره اتاق را باز می گذارم و می خوابم. بعد چشم هایم را می بندم و با صداهایی که از خیابان می آید، حدس می زنم چه ساعتی از شبانه روز است. ولی اتفاق امروز صبح خیلی هیجان انگیز بود. به قدری که همه انرژی های مثبت دنیا را یکجا به من تقدیم کرد! صدای جارو کردن های پیرمرد آن هم در سکوت محض صبحگاهی در یک روز تعطیل من را از خوب بیدار کرد. تناوب کشیده شدن جاروی دسته بلندش به آسفالت خیابان از صدای هر ساعتی قشنگ تر و گوشنوازتر بود. آنقدر قشنگ بود که چندین بار چشمانم را بستم تا دوباره بیدارم کند. واقعا حس بی نظیری بود که تجربه اش کردم. سکوت محض در تاریک-روشن صبحی که همه فقط به خواب اش فکر می کنند، پیرمردی خیابان را جاروکشان گز می کرد. و من به یاد جلال از خواب بیدار شدم. جلال در خسی در میقاتش می گوید: "بزرگترین غبن این سال های بی نمازی از دست دادن صبح ها بوده، با بویش، با لطافت سرمایش، با رفت و آمد چالاک مردم. پیش از آفتاب که برمی خیزی، انگار پیش از خلقت برخاسته ای. و هر روز شاهد مجدد این تحول روزانه بودن، از تاریکی به روشنایی. از خواب به بیداری و از سکون به حرکت."

مدت هاست که صبح ها پیش از خلقت از خوب بیدار می شوم و از پشت پنجره سکون و سکوت محض را تماشا می کنم و این اتفاق شده هیجان انگیزترین اتفاق زندگیم.

+ نوشته شده توسط هما کبیری در جمعه یکم خرداد 1388 و ساعت 12:12 |