
· دست که می کشند به جایی که نامش ضریح است، انگار پاره ای از وجود خدا را لمس می کنند. حتی به در و دیوار همان جا که نامش حرم -به معنای مکان مقدس- است، همین حس را دارند. بوسه می زنند و از عمق وجود خواسته هایشان را به زبان می آورند و بی مهابا اشک می ریزند. بعد هم دست هایشان را به صورت می کشند و لباس هایشان را به اصطلاح متبرک می کنند. پارچه هایی را به ضریح گره می زنند و می خواهند که گره گشایی در کارشان اتفاق بیفتد.
· می گویند اینجا مکان مقدسی است، باید مراقب بود که در مکان مقدسی نفس می کشیم. حتی موقع بازگشت هم به همان جایی که نامش ضریح است، پشت نمی کنند. عقب عقب از در خارج می شوند و موقع خداحافظی زیر لب چیزهایی می گویند و بعد خم می شوند و کفش به پا می کنند. خیلی ها کفش هایشان را در حیاط هم به پا نمی کنند.
· به مکان قسم می خورند، به همین جایی که حرم می نامندش. به زمان قسم می خورند، همین وقتی که آفتاب غروب کرده یا تازه در آسمان سر زده. دنبال معجزه می گردند. می گویند حال و هوای اینجا عرفانی است. اینجا حاجت می دهند. سرگردانند. می گویند خدا به اینجا نظر می کند. می گویند "زیارت" اما گمان می کنم ز یارت درست تر باشد. ز یارت خبر می دهد...
· می گویند این شخصی که این بارگاه را برایش درست کرده اند، واسطه می شود؛ واسطه ما و خدا. و چون آدم خوبی بوده، خدا رویش را زمین نمی اندازد. می گویند برایمان دعا می کند. ما هم نذرش می کنیم. جواب می گیریم.
· داخل ضریح را نگاه می کنم. ضریح کوچکی است، اما تا یک سوم پر از پول است. چند جام خیلی بزرگ پر از طلا هم آنجاست. النگوهای بریده، گوشواره های بچه تا بزرگسال، سکه و ...
· داخل حرم هر جا که موبایل آنتن بدهد، زنگ می زنند به اهل و عیال و فامیل و آشنا و به قول خودشان آنها که التماس دعا گفته اند. می گویند روبروی ضریحم، حاجت بطلب و بعد گوشی موبایل را می برند بالا و رو به ضریح می گیرند...
· دعا می خوانند، بغض می کنند، های های اشک می ریزند، صدایش می زنند، شفاعت می خواهند، مریض هایشان را یادآوری می کنند، رفع مشکلات جوان هایشان را می گویند و ...
· فقط سکوت می کنم و در بغض غریبی که گلویم را می فشارد غوطه می خورم. به ضریح نگاه می کنم. پارچه سفیدی را به ضریح گره زده اند. دست می کشند، بوسه می زنند...
· گره پارچه را دو تا می کنم.

