تبليغاتX
ماندگار - خواستن یا توانستن؟
هیچ چیز به اندازه استخر رفتن های آخر هفته، خستگی کار و درس و دغدغه و ترافیک و همه چیز دیگر را از تن آدم بیرون نمی کند. "آب" یکی از آن چیزهایی است که هر جورش نعمت است. همین که آدم را سبک می کند، از هر چیزی ارزشمندتر است. وقتی آدم روی آب قرار می گیرد، حالتی مانند خلسه بهش دست می دهد. مثل مردن های توی فیلم ها، همه صداها مبهم به گوش می رسد و هیچ چیز نمی فهمی، جز آرامش. برای همین با هیچ چیز برایم قابل مبادله و مقایسه نیست. از اینکه تا به امروز هم این فرصت را از خودم دریغ کردم، به خودم بدهکارم.

اما بحثم از بازگو کردن این موضوع چیز دیگری است. در این مدت که مرتب می روم استخر، خانمی را که سنش خیلی هم کم نیست، می بینم. اما این خانم یک تفاوت با بقیه دارد که توجه مرا به خود جلب کرده و آن این است که معلول است. بازوبند به دستش می بندد و بسیار عالی در قسمت عمیق شنا می کند. وقتی بیرون آب راه می رود، حتی تعادل درست و حسابی و توان صحبت کردن هم ندارد، اما تمام وجودش را یک صدا می کند تا عرض استخر را شنا کند و موفق هم می شود. این کار را بارها و بارها تکرار می کند. معلوم است که برای به دست آوردن این موفقیت مدت هاست تلاش کرده، خواسته تا توانسته. گاهش فقط می ایستم و او را تماشا می کنم. با خودم می گویم، معلول است و چه ها که نمی کند؛ سالمیم و هیچ نمی کنیم...

پی نوشت: با این چیزهایی که آدم توی دنیا می بیند، چه طور باید شکرانه سلامتی را به جا بیاورد و خدا را شکر کند؟ تا کی آدم باید کم بیاورد؟

+ نوشته شده توسط هما کبیری در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 22:7 |