اما بحثم از بازگو کردن این موضوع چیز دیگری است. در این مدت که مرتب می روم استخر، خانمی را که سنش خیلی هم کم نیست، می بینم. اما این خانم یک تفاوت با بقیه دارد که توجه مرا به خود جلب کرده و آن این است که معلول است. بازوبند به دستش می بندد و بسیار عالی در قسمت عمیق شنا می کند. وقتی بیرون آب راه می رود، حتی تعادل درست و حسابی و توان صحبت کردن هم ندارد، اما تمام وجودش را یک صدا می کند تا عرض استخر را شنا کند و موفق هم می شود. این کار را بارها و بارها تکرار می کند. معلوم است که برای به دست آوردن این موفقیت مدت هاست تلاش کرده، خواسته تا توانسته. گاهش فقط می ایستم و او را تماشا می کنم. با خودم می گویم، معلول است و چه ها که نمی کند؛ سالمیم و هیچ نمی کنیم...
پی نوشت: با این چیزهایی که آدم توی دنیا می بیند، چه طور باید شکرانه سلامتی را به جا بیاورد و خدا را شکر کند؟ تا کی آدم باید کم بیاورد؟
