مثل وقتی که افتاده باشی در یک چاه عمیق و در خلسه آب صداهایی در گوشت بپیچد، شده ام. صدا می آید. صداهایی از هر کس، از هر جا، از هر چیز: لذتی که در عفو هست، در انتقام نیست. متنفرممممممممممممممممممم. مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم. خدایا شعور اجتماعی، خدایا شعور فرهنگی، خدایا برکت در محبت. تو چه گفتی؟ آری؟ یک چشم زخم در زندگیت اتفاق افتاده. چشمت زده اند. صدقه بده، قربانی کن. قل هوالله احد. فیروزه بینداز بر گردنت. فیروزه که همش خاطره است. گردنم درد می گیرد وقتی فیروزه یادگاریت را به گردن می آویزم. خواب دیدم. خواب یک رشته مروارید که قرار بود بیندازم به گردنم. می گویند بگو خیر است! چرا به فکر خودت نیستی؟ نباید زودتر می آمدی تا داروهایت را تمدید کنم؟ اوضاع خوبی نداری. غدد فوق کلیوی در خطرند. ماتریس IFE و EFE را من باید بکشم. می دانی که متنفرم. اگر وجودشو داشتی، می اومدی. نفرینشان کردم. نه، من نمی آیم. می خوام بخوابم. مگر تو بنده من نیستی؟ پس چرا تا به حال یک بار دست هایت را به سمت من بالا نیاورده ای؟ مرا عهدی است با جانان؟
پی نوشت 1: آیا واضح است که چرا این آقان نامزدهای محترم چرا اینقدر به جان هم می پرند؟ جدای از بحث های سیاسی به این فکر کنید که آدم های مختلف دیدگاه های متفاوت دارند. این اتفاق در روزمره خودمان به وفور پیش می آید که یک نفر به چیزی فکر کند که دیگری اصلا آن را نمی بیند.
پی نوشت 2: یادم رفت!

