دیشب که اذان از تلویزیون پخش می شد، زیرنویس کرد که حلول ماه رجب مبارک. ناخودآگاه اشک دور چشمم حلقه زد. یاد سه سال پیش افتادم. شب اول ماه رجب من در بهترین جای دنیا و در بهترین حالت ممکن بودم. من محرم شده بودم و تا اذان صبح در مسجدالحرام مشغول انجام اعمال بودم. شب آخری بود که در مکه حضور داشتیم و فردا صبح باید می رفتیم جده. بچه ها یک بار دیگر هم رفته بودند و محرم شده بودند اما من می ترسیدم دوباره محرم شوم. اما آن شب دلم رو به دریا زدم. آن شب در هتل ما مراسمی برگزار می شد که قرار بود از شبکه 3 سیما پخش مستقیم بشه. من هم مجری آن برنامه بودم. اما لحظه های آخر با بچه ها سوار ماشین شدم و رفتم جعرانه. احرام بستم، محرم شدم. فریاد می زدم لبیک... اللهم لبیک... چه شبی بود آن شب. هنوز خاطره هایش برایم زنده است. الله اکبر گفتن ها به هنگام دیدن حجرالاسود و او را شاهد قرار دادن، سجده هایی که آرامششان به اندازه همه دریاهای دنیا طولانی و بزرگ بود، صفا و مروه ای که روز محشر را برایت یادآوری می کرد، قیچی کردن موها و .... هندوانه خوردن های نیمه شب با لباس احرام و خنده هایی از ته دل و با همه وجود که هیچ وقت تکرار نشدند. روزهای خوبی که با دست خودم خرابشان کردم و ...
دیشب با خودم فکر می کردم چقدر اتفاق در این سه سال افتاده. چقدر اتفاق بد در این سه سال افتاده. خدایا من کجا بودم و به کجا رسیدم؟ چرا و چطور به خودم اجازه دادم که این اتفاق ها در زندگیم بیفتد؟ اما می دونم که خدا بخشنده و مهربان است. خدا خودش گفته در ماه رجب استغفار کنید، من شما را می بخشم. برای همین من باید همه تلاشم را بکنم. برای خوب شدن، درست شدن، روان شدن. من باید تمام این سه سال نکبت بار رو از زندگیم پاک کنم؛ پاک پاک. من مطمئنم که توانایی اش را دارم، یقینش را دارم، حمایت خدایش را هم دارم.
خدایا ازت ممنونم که اینقدر نعمت به ما دادی و تو را سپاس می گویم و ازت می خواهم که فقط توفیق همین سپاسگزاری را به ما بدهی که از هر چیزی واجب تر و لازم تر است.
پی نوشت: خیلی بد است که این نوشته را به این جمله بد آغشته کنم. اما می خواهم فریاد بزنم که احمق همیشه احمق است. هر کاریش کنی، باز هم احمق است.
