<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ماندگار</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 14 Dec 2009 05:01:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>و من که دنیا را فتح کرده ام...</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.aminus2.com/image/g0018/u00017997/i00747469/eb074aa67b0cc0d7cfbcc29d9a5a5ffd_large.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تغییر کرده ام. این فقط گفته دوستان و اطرافیانم نیست، خودم بیشتر از همه بر این مصرم که تغییر کرده ام. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی فایل بزرگ و بی استفاده ای که فقط همه هارد ذهنم را بی خود و بی جهت اشغال کرده بود، پاک کردم و ذهنم آزاد و رها شد،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی توانستم با خودم روبرو شوم و دور ریختنی ها را دور بریزم، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی همه ذهنم را از همه خاطره های بد پاک کردم، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی با ذره ذره وجودم زندگی می کنم و از همه چیز لذت می برم، بزرگترین روز سال برایم روز تولدم می شود. روزی که نه تنها برایش مرثیه سرایی نمی کنم، بلکه به خودم می بالم که بیست و هفتمین سالگرد تولدم بهترین و بی نظیرترین جشن تولد دنیاست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من توانسته ام با قدرتمندترین اراده دنیا، همان جوری زندگی کنم که خودم دوست دارم، آن جوری که شایسته است لذت ببرم و آن طوری که دلم می خواهد از وقت و شرایط و امکاناتم استفاده کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و حالا در این گوشه دنیا، من به تنهایی دنیا را فتح کرده ام...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت1&lt;/STRONG&gt;: تمام &lt;A href=&quot;http://homakabiri.aminus3.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;بنفشه های&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; اتاقم گل داده اند. آنها هم با من جشن شادی گرفته اند و هیچ کس به اندازه ما خوشحال نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت2&lt;/STRONG&gt;: کتاب های کتابخانه ام را هم حسابی زیر و رو کرده ام؛ همان طوری چیدمشان که خودم دوست داشتم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت3&lt;/STRONG&gt;: و برای رسیدن روز تولدم لحظه شماری کرده ام...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 05:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درخت تسبیح</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.aminus2.com/image/g0018/u00017997/i00745513/f059b18ea2cc5b23588ecb309ed6389e_large.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می نویسم «بدون شرح» تا شرحش را شما بنویسید...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://homakabiri.aminus3.com/&quot; target=_blank&gt;عکس از خودم&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 05:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استاد-شاگردی(1)</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از آن از خودراضي هاي مدعي بود؛ انگار كه از دماغ فيل افتاده باشد. هيچ طوري هم كوتاه نمي آمد. در سه-چهار برخوردي كه باهاش داشتم، افتاده بودم روي دنده لج. هر چه كه او در لجبازي بيشتر پافشاري مي كرد، من بدتر جوابش را مي دادم. خلاصه ديدارهاي ما ماجرايي شده بود، دنباله دار. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يك بار كه از دنده راست بلند شده بودم و اتفاقا مجبور بودم بهش زتلفن بزنم، سعي كردم تحويلش بگيرم. دو-سه تا هندوانه كه زيربغلش گذاشتم، حرف زدن او هم زمين تا آسمان عوض شدَ لحنش تغییر کرد و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا كه تلفن مي زنم، فكر كنم بيشتر از رييسش من را تحويل مي گيرد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نكته اخلاقي: درست است كه من توانايي تغيير آن آدم را نداشتم، اما خودم را مي توانستم عوض كنم. من هم فقط گام اول مديريت خشم را اجرا كردم. اين هم شد نتيجه اش!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 08:00:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرا تو بی سببی نیستی</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;نمی دونم چرا عاشق این شعر شده ام تازگی ها! حالا که اینقدر دوستش دارم، این هم باشد عیدی من به شما...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;مرا تو بی سببی نیستی،&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;به راستی صلت کدام قصیده ای، ای غزل؟  &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب، از دریچه تاریک؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;کلام از نگاه تو شکل می بندد،&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;خوشا نظر بازی که تو آغاز می کنی &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;پس پشت مردمکانت&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;فریاد کدام زندانی است، که آزادی را&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;به لبان برآماسیده ی گل سرخی پرتاب می کند؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;ورنه، این ستاره بازی &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt; حاشا &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;چیزی بدهکار آفتاب نیست،&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;نگاه از صدای تو ایمن می شود &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی!  &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;و دلت، کبوتر آتشی ست، در خون تپیده، به بام تلخ.  &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;با این همه  &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;چه بالا &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;چه بلند &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;پرواز می کنی...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 08:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دروغي به نام عشق</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یادتان می آید در کشمکش های کارتن تام و جری، وقتی جری رد می شد، تام آن را شکل سوسیس می دید؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با خودم فکر می کنم که نگاه یک نفر به طرف مقابلش دقیقا همین طور است. آن را همان طوری که دوست دارد و آرزو می کند، می بیند. وقتي طرفين از جنس مخالف باشند، در بهترین حالت صحبت از دوست داشتن و عشق به میان می آید، اما نگاه، همچنان آب زیرکاهانه –از نوع مثبت يا منفي- است. در این صورت عاشق، معشوق را به شکل یک عکس رادیولوژی، با تمام چیزهایی که دلش می خواهد، می بیند. به همه آنها –یا حتی بخشی از آنها- که دست پیدا کرد، می زند زیر همه عشق اش. و اغلب چیزهایی که در این عکس رادیولوژی دیده می شود، شامل زیبایی ها و مادیات و این جور چیزهاست؛ که اگر ویژگی هایی واقعی در آن دیده می شد، شاید عمر اين ارتباط ها اینقدر کوتاه نبود. وقتي خواسته هاي نفساني پا به عرصه عشق و دوست داشتن مي گذارد، همه چيز را با منجلاب يكسان مي كند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای همین معتقدم که امروزه وجود هر چیزی به نام عشق و یا دوست داشتن، تنها دروغی است از نوع &lt;STRONG&gt;محض&lt;/STRONG&gt;! که آدم ها خودشان را به شدت درگیر آن کرده اند و مثل همه دروغ های دیگر، واقعیت ها را می بینند و از آنها فرار می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پي نوشت: اين روزها دوباره فيلم &lt;A href=&quot;http://homakabiri.blogfa.com/post-20.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;علي سنتوري&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; را ديدم و دوباره كلي فكر در ذهنم زنده شد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پي نوشت2: اگر اين يادداشت خيلي بي سر و ته است، شايد دليلش اين باشد كه گزيده اي از يك تحليل شخصي است و كلي هم سانسور دارد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 06:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سه روایت متفاوت اما معتبر</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #990066&quot; color=#ffffff&gt;1)&lt;/FONT&gt; خدایا، قرار بده ترس از خودت را در وجود من، به گونه ای که گویا تو را می بینم و خوشبختم کن به تقوای خود و بدبختم مگردان به نافرمانیت و خیر و برکت برایم مقدر کن تا که دوست نداشته باشم چیزی را که تو دور انداخته ای.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;خدایا، قرار ده بی نیازی در نفسم، و یقین در دلم و اخلاص در کردارم و روشنی در چشمم و بینایی در دینم و بهره ام بده به اعضایم و گوش و چشمم به فرمانم قرار ده و یاورم باش.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;خدایا، برطرف کن گرفتاریم و بپوش عیبم و بیامرز خطایم را و دور کن شیطانم را...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;(گزیده ای از دعای امام حسین(ع) در روز عرفه)&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #990000&quot; color=#ffffff&gt;2)&lt;/FONT&gt; از مجموعه اقوال و احوال عارفان بر می آید که ایشان برای انسان دو گونه «عید» قائل بوده اند: &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;عید اول هنگامی است که آدمی خود را برای «قربانی شدن» آماده می کند. «قربان» شدن عین عید قربان اوست.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;عید دوم هنگامی است که تلخکام از ناکامی های فراق، چشم به راه صبح کامیابی و وصال باشد، فرا رسیدن بامداد وصل در رسیدن عید اوست.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;از نظر مولوی «عید» مفهوم اول را دارد: &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;دشمن خویشم و یار آنکه ما را می کشد&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;غرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین می دهیم&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا می کشد...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;خویش فربه می نمائیم از پی قربان عید&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;(سخنرانی دکتر عبدالکریم سروش در مسجد امام صادق(ع)، شب عید فطر 1413)&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #990000&quot; color=#ffffff&gt;3)&lt;/FONT&gt; گوش دار ای خاک نشین از این پیر که از آسمان آمده؛ از آسمانی فرتر از آسمان ستارگان.از او که با طواف تسبیحی همه کهکشان های دور همراه بوده است و در همه ستاره های دور زیسته، از او که در همه تنهایی ها حضور داشته و در همه اعصار. از هزاران سال پیش، همه آنان که چون تو بر این خاک زیسته اند و مرده اند؛ حال آنکه مرگ خود را باور نمی داشته اند. تو نیز خواهی مرد و از مرگ تو هزاران سال خواهد گذشت و دیگر کسی تو را به یاد نخواهد آورد، جز خاک که عرفات حضور آسمانی توست. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;ای خاک نشین، در جستجوی جاودانگی سرگردانی بس است؛ او همانجاست که تو هرگز باور نمی کنی... در مرگ. باور کن!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;(نامه ای منتشر نشده از شهید آوینی)&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت1:&lt;/STRONG&gt; می گویند پدر ما، آدم را نیز شیطان با آرزوی جاودانگی فریفته است و من باور می کنم. من هم در درونم آن فریب را باز می یابم. دلم می خواست در صحرای عرفات باشم، پیش از آنکه آدم هبوط کرده باشد. در کنار آدم... وقتی که خود را روی زمین یافت، تنهای تنها.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت 2:&lt;/STRONG&gt; جلال آل احمد در منی می گوید: «می دانستم که در چنان شبی باید سپیده دم را در تامل دریافت و به تفکر دید و بعد روشن شد؛ همچنان که دنیا روشن می شود. اما درست همچون آن پیرزن که چهل روز درِ خانه اش را به انتظار زیارت خضر روسفت و روز آخر خضر را نشناخت، در آن دم آخر خستگی و سرما و بی خوابی چنان کلافه ام کرده بود که حتی نمی خواستم برخیزم، تا در تاریکی به درون خویش نظاره ای کنم. که خویش و بیگانه سخت در هم بودند و مرزها نامشخص.... در این سفر مدام از این &quot;میقات&quot; به آن &quot;میقات&quot; می روی، اما &quot;وقت&quot; چنان بی معنی است که حد ندارد.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت3:&lt;/STRONG&gt; حال و احوال ما برای قربانی شدن آماده است؟ در این روزها در دعاهایتان ما را هم فراموش نکنید.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 09:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقت طلا است...</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در اتوبوس نشسته ام. در ترافيك وحشتناك اتوبان چمران. به اين فكر مي كنم كه مي گويند وقت، طلا است. با اتوبوس كه بروم خانه، تقريبا بايد 2 ساعت تمام در ترافيك اعصاب خرد كن سر كنم، هر چه موسيقي دارم گوش كنم و در يك كلام، وقت تلف كنم. اگر با سواري بروم، نيم ساعت بيشتر در راه نيستم، اما بايد هر روز 750 تومان آن هم فقط براي برگشت پياده شوم! و اگر هر روز مسيرم از همين جا باشد، بايد حداقل در ماه 20 هزار تومان هزينه فقط برای برگشت بدهم. اما اگر به لحاظ زماني بخواهم حساب كنم، با يك حساب سرانگشتي براي يك ساعت و نيم صرفه جويي شده، 625 تومان مي پردازم؛ به عبارت ديگر براي هر دقيقه زماني كه به دست آورده ام، تقريبا 7 تومان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا بايد به اين فكر كنم كه از اين دقيقه هاي 7 توماني چطور بايد استفاده كنم كه دستاوردم از آن به اندازه قيمت طلا باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پي نوشت1: از هر نوع پيشنهادي در اين زمينه، به گرمي استقبال مي كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پي نوشت2: اگر اين روزها كمتر به اينجا سر مي زنم، دليلش هيچ چيز نيست، جز مشغله زياد! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 10:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدت مبارك</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; حدود 10 سال است كه 27 آبان را نبايد يادم برود. هميشه دوست دارم اولين نفري باشم كه بهش تبريك مي گويم. براي همين تا چشم باز مي كنم يك اس ام اس بهش مي زنم. قبلاها كه موبايل نداشتيم، صبح اول وقت زنگ مي زدم و با كلي شور و هيجان بهش مي گفتم: تولدت مبارك!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برايمان عادي شده بود كه 27 آبان ها من زنگ بزنم و 26 روز بعدش هم او به من. حالا امسال 27 ابان من تولد 26 سالگيش را بهش تبريك گفتم و منتظرم 26 روز بعد، او تولد 27 سالگي من را يادش نرفته باشد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اميدوارم هميشه به اندازه ۱۰ به توان خيلي زياد در شادي هم شريك باشيم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 07:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی...</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aminus3.s3.amazonaws.com/image/g0018/u00017997/i00729033/3c55930e8d910e0a73037042d384a448_large.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;وقتی دریا جزر می شود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;وقتی خیره می شوی به آن نقطه نورانی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;وقتی دلت می خواهد حالت بهترین باشد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;وقتی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;وقتی که نمی توانم همه چیزش را شرح دهم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت: برای دیدن فوتوبلاگم به &lt;A href=&quot;http://homakabiri.aminus3.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;اینجا&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; سر بزنید. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 04:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باور نمی کنم این تو خود تویی...</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;اینقدر دیدن صحنه های خیابان
آن هم صبح اول وقت غیرمنتظره بود که دیگر تقریبا به چیزی فکر نمی کردم، جز اتفاق
هایی که قرار بود بیفتد. خیابان ها شده بود عین فیلم ها و خط مقدم جبهه، البته با
یک کم تفاوت! هفت تیر تا طالقانی را پیاده و البته از لابلای دست و پای نیروهای
آماده باش گز می کردم و از جلوی هر کدام که رد می شدم خیره می شدم به چشم هایش تا
بلکه بفهمم نیت و قصدش از آنجا بودن چیه. داشتند صبحانه می خوردند. یکی کارتن کیک
را می گرفت جلویشان و دیگری کارتن آبمیوه. ازشان پذیرایی می کردند تا یکی-دو ساعت
دیگر آنها هم به خوبی از مردم پذیرایی کنند. مثل بهت زده ها فقط سعی می کردم بهشان
برخورد نکنم و زودتر برسم به مقصد. اما به یک باره وسط پیاده رو میخکوب شدم؛ مثل
راننده ای که با همه قدرت پایش را می گذارد روی ترمز، ایستادم. امکان نداشت من
درست دیده باشم ...، اما نه، انگار درست بود. باورم نمی شد. زل زده بودم به چشم
هایش. شاید به زحمت یک متر از هم فاصله داشتیم. پلک نمی زدم. فکر می کردم خوابم.
اما نه، انگار حقیقت داشت. او هم من را شناخته بود. اولش زل زد به چشم هایم، اما
بعد خودش را مشغول کرد. اگر با چشم های خودم نمی دیدم باور نمی کردم. تازگی ها
خیلی اتفاق ها می افتد که اگر کسی برایم تعریفشان کند باور نمی کنم! این هم یکی از
آنها بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پیچیدم توی کوچه. هنوز در بهت
و حیرت بودم. کمی که جلوتر رفتم، انگار کسی صدایم کرد. صدای خودش بود. صدایش را می
شنیدم و نمی شنیدم. شاید آمده بود بگوید که چرا من باید اینجا ببینمش، یا مثلا ...
نمی دانم. به راهم ادامه دادم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 03:53:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
