<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ماندگار</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 04:52:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وقتی...</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://uui.ir/images/img014kjk.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;وقتی دریا جزر می شود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;وقتی خیره می شوی به آن نقطه نورانی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;وقتی دلت می خواهد حالت بهترین باشد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;وقتی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;وقتی که نمی توانم همه چیزش را شرح دهم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت: برای دیدن فوتوبلاگم به &lt;A href=&quot;http://homakabiri.aminus3.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;اینجا&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; سر بزنید. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 04:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باور نمی کنم این تو خود تویی...</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;اینقدر دیدن صحنه های خیابان
آن هم صبح اول وقت غیرمنتظره بود که دیگر تقریبا به چیزی فکر نمی کردم، جز اتفاق
هایی که قرار بود بیفتد. خیابان ها شده بود عین فیلم ها و خط مقدم جبهه، البته با
یک کم تفاوت! هفت تیر تا طالقانی را پیاده و البته از لابلای دست و پای نیروهای
آماده باش گز می کردم و از جلوی هر کدام که رد می شدم خیره می شدم به چشم هایش تا
بلکه بفهمم نیت و قصدش از آنجا بودن چیه. داشتند صبحانه می خوردند. یکی کارتن کیک
را می گرفت جلویشان و دیگری کارتن آبمیوه. ازشان پذیرایی می کردند تا یکی-دو ساعت
دیگر آنها هم به خوبی از مردم پذیرایی کنند. مثل بهت زده ها فقط سعی می کردم بهشان
برخورد نکنم و زودتر برسم به مقصد. اما به یک باره وسط پیاده رو میخکوب شدم؛ مثل
راننده ای که با همه قدرت پایش را می گذارد روی ترمز، ایستادم. امکان نداشت من
درست دیده باشم ...، اما نه، انگار درست بود. باورم نمی شد. زل زده بودم به چشم
هایش. شاید به زحمت یک متر از هم فاصله داشتیم. پلک نمی زدم. فکر می کردم خوابم.
اما نه، انگار حقیقت داشت. او هم من را شناخته بود. اولش زل زد به چشم هایم، اما
بعد خودش را مشغول کرد. اگر با چشم های خودم نمی دیدم باور نمی کردم. تازگی ها
خیلی اتفاق ها می افتد که اگر کسی برایم تعریفشان کند باور نمی کنم! این هم یکی از
آنها بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پیچیدم توی کوچه. هنوز در بهت
و حیرت بودم. کمی که جلوتر رفتم، انگار کسی صدایم کرد. صدای خودش بود. صدایش را می
شنیدم و نمی شنیدم. شاید آمده بود بگوید که چرا من باید اینجا ببینمش، یا مثلا ...
نمی دانم. به راهم ادامه دادم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 03:53:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر احوالات اسلام شناسی ما</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با جمعي از دوستان دانشگاهي به همراهي يكي از اساتيد عزيز(!) رفته بوديم مركز رايزني ايران. آقاي رايزني در مورد فعاليت هاي اين مركز صحبت مي كرد و اينكه هدفشان از راه اندازي اين مركز در كشورهاي مختلف اشاعه زبان فارسي است و از اين حرف ها. گاهي هم به صحراي كربلا مي زد و از هر دري سخن مي گفت. مثلا مي گفت امام موسي صدر كه ايراني بوده و رفته لبنان، با كارهايي كه كرده نام ايران و ايراني ها را بر سر زبان ها انداخته و كلي تلاش كرده و از اين حرف ها! در همين ميان استاد عزيز ما دستش را بالا برد و از آقاي رايزني پرسيد: ببخشيد آقاي صدر الان زنده هستند؟ ما چطور مي توانيم با ايشان ديداري داشته باشيم و در اين موارد باهاشون صحبت كنيم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چشم هايم از حدقه زده بود بيرون و خيلي خودم را كنترل كردم كه بلند نشوم و حرفي به استاد عزيز كه مثلا سال هاست عضو هيئت علمي دانشگاه است و حرف از جبهه و جنگ مي زند و كلي ادعا دارد، نزنم. داشتم شاخ در مي آوردم از اين حرف و هنوز كه هنوز است نتوانسته ام خودم را قانع كنم كه بهش فكر نكنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 06:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاش هیچ وقت صبح نمی شد...</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.uui.ir/pictures/9678eb23d1e90c236b7934344b2de533.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سفر تقریبا 6 روزه من –&lt;A href=&quot;http://homakabiri.blogfa.com/post-110.aspx&quot; target=_blank&gt;که قبلا توصیفش را گفته بودم&lt;/A&gt;- از تهران شروع شد به سمت مشهد، آن هم با قطار. این چند وقت اخیر سفر زیاد رفته ام، اما این یکی چیز دیگری بود. فضا با همه حاشیه هایش تاثیر زیادی روی حالم داشت. مدت ها بود خودم را به این خوبی ندیده بودم. ذکر چند نکته از این سفر خالی از لطف نیست؛ هر چند که تکرارش برای من سرشار از نشاط و شادمانی است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 04:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعا کنید...</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دارد می رود سفر، آن هم یک جای خوب. فقط بهش می گویم برامون دعا کند&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;می گویم دعا کن دل هامون صاف شه،&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نیت هامون درست و &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;قضاوت هامون بجا.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فکر می کنم اگر همین چند تا اتفاق هم در زندگیمون بیفته برامون کافیه.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شما هم دعا کنید.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 04:41:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باشد تا رستگار شوی...</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلم نمی خواهد چیزی بگویم جز اینکه مثل ذكر مصيبت خوان ها اول بروم سراغ جمله آخر:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بابت اتفاق هايي كه ديروز افتاد اول شوكه شدم، بعد ناراحت. اما مدت هاست ياد گرفته ام از حرف هاي مردم ناراحت نشوم. فقط از دست شيطان رانده شده پناه بردم به خدايي كه اگر در زندگي ام هيچ چيز هم نداشته باشم، به بزرگي او ايمان دارم و مي دانم كه به همه احوالاتم آگاه است. و متاسف شدم براي ذهن هاي كوچك و محدود و مرده اي كه جز بدبيني و خاله زنك بازي، دل مشغولي ديگري ندارند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جهت اطلاع عزيزاني كه مسبب اين اتفاق ها بودند بايد بگويم فقط صداي ناس و فلق بود كه ساعت ها در سرم مي پيچيد و قرآني كه روبرويم باز كرده بودم و تكرار مي كردم &quot;از خدا بترسيد كه هر چيزي را اگر آشكار يا پنهان كنيد، خدا بر آن و بر همه امور جهان كاملا آگاه است.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوست عزيز، نمي دانم چند بار طول و عرض گاندي را پياده رفتم و برگشتم. نمي دانم چقدر در تاريكي شب در خيابان ها پرسه زدم تا كمي آرام شوم. مهم نيست چطور با وجدانت كنار آمده اي. آن روز مي رسد كه به اشتباهت اعتراف كني، اما حيف كه كار از كار گذشته. حالا بدان و مطمئن باش كه نه از دستت ناراحتم و نه چيزي به دلم مانده؛ آنقدر دلم بزرگ هست كه حرف هايت را ناديده بگيرم. فقط برايت دعا مي كنم... باشد تا رستگار شوي.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 05:56:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگین انگشتر من</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.uui.ir/pictures/7dc2ca12b0008c56e07986b80c7675ae.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;انگشتر پول عشقه.&quot; همین جمله اش کافی است که بروی در بحر کسب و کارش. اسیر فیروزه است و عقیق. عشقش عتیقه است. کلاه شاپو و چین های صورتش نشان می دهد که چقدر از عمرش را صرف دایره عشق کرده. میگویم: یعنی چه که انگشتر پول عشق است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با لهجه خاص خودش می گوید: یعنی هر چه که عشقت برایت بیرزد، به همان اندازه برای انگشتر پول می دهی. عشق هم که بها ندارد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گویم: پس با این حساب با پولی که برای هر انگشتر می گیری، حسابی اوضاع مالی ات روبه راه است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می خندد و می گوید: گفتم که جوون، انگشتر پول عشق است... و تو هنوز نمی دونی عشق چیه و بهایش چقدر است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 09:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من برگشتم...</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من همین حالا از یک سفر ۶ روزه فوق العاده عالی برگشتم. به طوری که ۴ شب پیاپی است که نخوابیده ام، ولی شور سفر من را همچنان سرپا نگه داشته است. چون در حال حاضر امکانات لازم برای نوشتن و درج تصاویر این سفر را ندارم، خواستم اطلاع دهم که به زودی این کار را خواهم کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت۱: این پست فقط جنبه اطلاع رسانی داشت و به زودی به روز خواهم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت۲: برای دیدن فتوبلاگ من می توانید به &lt;A href=&quot;http://homakabiri.aminus3.com/&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; مراجعه نمایید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 06:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و من مسافرم...</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتی که خواب دیده ای می روم مسافرت؛ شاید هم با هم می رویم سفر. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم خیر باشد. خواب سفر همیشه خوب است، رهایی است و آزادی و خلاصی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا دو روز است چمدانم را بسته ام. شاید که امشب صدای سوت قطار را با هم بشنویم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 00:44:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نان سنگک و تمشک کوهی</title>
<link>http://homakabiri.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بوی نان سنگک تازه را که با بوی خاک باران زده و شبنم صبحگاهی ترکیب کنی، می شود طعم و بوی صبحانه ای که ما خوردیم؛ درست همان جا روی تخته سنگ بزرگی که آب رودخانه با شتاب فراوان به اش برخورد می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این بار طعم ملس تمشک های کوهی را چشیدیم، از سرازیری ها و سربالایی های زیادی بالا رفتیم، بهترین نان و پنیر و گوجه دنیا را خوردیم و روی صخره های بزرگ، زیر آفتاب کوهستان دراز کشیدیم. زندگی را نفس کشیدیم و دوباره تازه شدیم، زنده شدیم؛ تازه تر از قبل.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صدای آب رودخانه و سکوت و عظمت کوه کافی بود تا نخواهیم برگردیم، تا صمیمیت قله را ترجیح بدهیم و بخواهیم که به زندگی دل بدهیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی نوشت: دراز کشیده ام و چشم هایم را از زور نور آفتاب مستقیم بسته ام و دارم به صدای سوز کمانچه استاد گوش می دهم. پلک هایم ناخودآگاه می لرزد. می گویی: &quot;چقدر تندتند نفس می کشی؛ مثل گنجشک.&quot; خنده ام می گیرد... مطمئن می شوی که من خوبم و لرزش پلک ها از نور آفتاب است و لاغیر.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 02:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=homakabiri&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>homakabiri</dc:creator>
<guid>http://homakabiri.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
