از ماست كه بر ماست
هميشه معتقدم اگر بناست آدم خودش را جايي مطرح كند، بايد چيزي براي بيان و ارائه داشته باشد. مثلا اگر قرار است در جشنواره مطبوعات شركت كند، بايد مطلبي را ارائه كند كه در آن دو كلمه حرف حساب زده باشد و دوزار بيرزد. به عبارت ديگر همان بحث هميشگي كميت و كيفيت در اين مورد هم صدق مي كند. حالا اگر مي بينيد كه من دير به دير به روز مي شوم، دليلش اين است كه نمي خواهم حداقل كيفيتي كه براي خودم مهم است، زير پا گذاشته بشود. البته اين معنيش این نيست كه كيفيت كارهام همیشه مطلوب است.
مهمترين اتفاق تامل برانگيز اين چند هفته افتاده ماجراي روز خبرنگار و حاشیه های آن است. قضيه از اين قرار است كه هر حوزه و نهادي، خبرنگارهاي نور چشمي- تاكيد مي كنم نور چشمي- مربوطه را دعوت مي كند و به اصطلاح بهشان زیرمیزی می دهد و اسمش را مي گذارد هديه روز خبرنگار! بعد هم كلي از خودش تعریف و تمجید می کند و نوشابه باز مي كند که بیا و ببین. آخرش چي؟
عده اي از خبرنگارهاي محترم(!)- با عرض پوزش از همه همكاران فهيم و محترم خبرنگار- فقط دنبال اين مي گردند كه ببينند كجا جشن است و بساط شام و ناهار و ... و بقيه ماجرا. به اين ترتيب در بسياري از مجامع-اعم از عام و خاص- از خبرنگاران با عبارت "چترباز" ياد مي شود و باز هم به اين ترتيب شان و منزلت اجتماعي خبرنگار زير سوال مي رود. همين است كه هنوز علامت سوال هاي زيادي درباره اين شغل براي همه وجود دارد و شان و منزلتش از بسياري از شغل هاي ديگر پايين تر است.
هنوز هم برايم سوال است كه چرا با دانستن اين چيزها و مسائلي كه حتي براي آدم ننگ است، هنوز به اين كار ادامه مي دهم...
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.