تولدت مبارك

 حدود 10 سال است كه 27 آبان را نبايد يادم برود. هميشه دوست دارم اولين نفري باشم كه بهش تبريك مي گويم. براي همين تا چشم باز مي كنم يك اس ام اس بهش مي زنم. قبلاها كه موبايل نداشتيم، صبح اول وقت زنگ مي زدم و با كلي شور و هيجان بهش مي گفتم: تولدت مبارك!

برايمان عادي شده بود كه 27 آبان ها من زنگ بزنم و 26 روز بعدش هم او به من. حالا امسال 27 ابان من تولد 26 سالگيش را بهش تبريك گفتم و منتظرم 26 روز بعد، او تولد 27 سالگي من را يادش نرفته باشد!

اميدوارم هميشه به اندازه ۱۰ به توان خيلي زياد در شادي هم شريك باشيم.

وقتی...

وقتی دریا جزر می شود...

وقتی خیره می شوی به آن نقطه نورانی...

وقتی دلت می خواهد حالت بهترین باشد...

وقتی...

وقتی که نمی توانم همه چیزش را شرح دهم...

پی نوشت: برای دیدن فوتوبلاگم به اینجا سر بزنید.

باور نمی کنم این تو خود تویی...

اینقدر دیدن صحنه های خیابان آن هم صبح اول وقت غیرمنتظره بود که دیگر تقریبا به چیزی فکر نمی کردم، جز اتفاق هایی که قرار بود بیفتد. خیابان ها شده بود عین فیلم ها و خط مقدم جبهه، البته با یک کم تفاوت! هفت تیر تا طالقانی را پیاده و البته از لابلای دست و پای نیروهای آماده باش گز می کردم و از جلوی هر کدام که رد می شدم خیره می شدم به چشم هایش تا بلکه بفهمم نیت و قصدش از آنجا بودن چیه. داشتند صبحانه می خوردند. یکی کارتن کیک را می گرفت جلویشان و دیگری کارتن آبمیوه. ازشان پذیرایی می کردند تا یکی-دو ساعت دیگر آنها هم به خوبی از مردم پذیرایی کنند. مثل بهت زده ها فقط سعی می کردم بهشان برخورد نکنم و زودتر برسم به مقصد. اما به یک باره وسط پیاده رو میخکوب شدم؛ مثل راننده ای که با همه قدرت پایش را می گذارد روی ترمز، ایستادم. امکان نداشت من درست دیده باشم ...، اما نه، انگار درست بود. باورم نمی شد. زل زده بودم به چشم هایش. شاید به زحمت یک متر از هم فاصله داشتیم. پلک نمی زدم. فکر می کردم خوابم. اما نه، انگار حقیقت داشت. او هم من را شناخته بود. اولش زل زد به چشم هایم، اما بعد خودش را مشغول کرد. اگر با چشم های خودم نمی دیدم باور نمی کردم. تازگی ها خیلی اتفاق ها می افتد که اگر کسی برایم تعریفشان کند باور نمی کنم! این هم یکی از آنها بود.

پیچیدم توی کوچه. هنوز در بهت و حیرت بودم. کمی که جلوتر رفتم، انگار کسی صدایم کرد. صدای خودش بود. صدایش را می شنیدم و نمی شنیدم. شاید آمده بود بگوید که چرا من باید اینجا ببینمش، یا مثلا ... نمی دانم. به راهم ادامه دادم.

اندر احوالات اسلام شناسی ما

با جمعي از دوستان دانشگاهي به همراهي يكي از اساتيد عزيز(!) رفته بوديم مركز رايزني ايران. آقاي رايزني در مورد فعاليت هاي اين مركز صحبت مي كرد و اينكه هدفشان از راه اندازي اين مركز در كشورهاي مختلف اشاعه زبان فارسي است و از اين حرف ها. گاهي هم به صحراي كربلا مي زد و از هر دري سخن مي گفت. مثلا مي گفت امام موسي صدر كه ايراني بوده و رفته لبنان، با كارهايي كه كرده نام ايران و ايراني ها را بر سر زبان ها انداخته و كلي تلاش كرده و از اين حرف ها! در همين ميان استاد عزيز ما دستش را بالا برد و از آقاي رايزني پرسيد: ببخشيد آقاي صدر الان زنده هستند؟ ما چطور مي توانيم با ايشان ديداري داشته باشيم و در اين موارد باهاشون صحبت كنيم؟

چشم هايم از حدقه زده بود بيرون و خيلي خودم را كنترل كردم كه بلند نشوم و حرفي به استاد عزيز كه مثلا سال هاست عضو هيئت علمي دانشگاه است و حرف از جبهه و جنگ مي زند و كلي ادعا دارد، نزنم. داشتم شاخ در مي آوردم از اين حرف و هنوز كه هنوز است نتوانسته ام خودم را قانع كنم كه بهش فكر نكنم.

ادامه نوشته

کاش هیچ وقت صبح نمی شد...

سفر تقریبا 6 روزه من –که قبلا توصیفش را گفته بودم- از تهران شروع شد به سمت مشهد، آن هم با قطار. این چند وقت اخیر سفر زیاد رفته ام، اما این یکی چیز دیگری بود. فضا با همه حاشیه هایش تاثیر زیادی روی حالم داشت. مدت ها بود خودم را به این خوبی ندیده بودم. ذکر چند نکته از این سفر خالی از لطف نیست؛ هر چند که تکرارش برای من سرشار از نشاط و شادمانی است.

ادامه نوشته