chez
chez toi...
فلسفه اش کمی پیچیده است
دنیا کوچک است
و خدا بینهایت
و این برای من کافی است.
صفر یا بینهایت بودن حد این دو، به نگاه من بستگی دارد.
اتوبوس که حرکت می کند، سرم به شیشه یک تکه سمت راست خم می شود و همانجا آرام می گیرد. خنکای شیشه زیر پوستم می دود. نفس عمیقی می کشم. انگار همان چیزی است که می خواستم. چشم هایم را برای لحظه ای می بندم.
ردیف دوم اتوبوس ولووی قرمز رنگ در جاده های کویر. شب بود و زیر نور مهتاب، شترها پشت سر هم می خرامیدند. به تو گفتم به نظرم زیباترین تعریف برای راه رفتن شتر، خرامیدن است و تو می گفتی خرامیدن یعنی چه... در حالی که گوشه راست پیشانی ام به شیشه بود، می خندیدم. شیشه را باز کردی. باد شب های کویر که به صورتم می خورد، می خندیدی، آن هم از ته دل. خنده ای که همان یک بار دیدمش، انگار بعدها گمش کردی... از صندلی های عقب صدای فریاد و هیاهو می آمد؛ صدایی که در مقابل هیاهوی دل من و تو هیچ نبود. سرت را آورده بودی جلو، درست نزدیک من. چشم هایم را که می بستم، صدای نفس هایت را می شنیدم. "با یکدگر ما، پیش تو تنها بودیم/ مفتون وشیدا غرق تماشا بودیم..." یک گوشی به گوش تو بود و لنگه اش در گوش من. آسمان ستاره باران بود. چشم هایت می درخشید؛ درست مثل ستاره ها. می گفتی مطمئنم او هم راضی است. انگار خودش این را توی گوشم می گوید و من نمی دانستم که تو راست می گویی... "مهتاب، امشب که پیش توام/ او رفته و من مانده ام... افسوس، رفت و آن دوران گذشت/ سر نهم بر کوه و دشت، از هجرت..."
غرق در لذتی که سال ها در گوشه قلبم زندگی می کرد، بودم که صدای زنگ در از جا پراندم. صدایی که با زنگ تلفن به هم آمیخته بود؛ دلم یقین داشت یکی از اینها تو هستی. من تلفن را انتخاب کردم. خودت بودی. صدا زدی بهار من... و من که بهار نبودم، من دختر پائیزم و تو، خود تو می گفتی ملکه خزان. حالا بهار شده بودم، آن هم بهار تو... و اشک بود که امانم نداد. قلم و مرکب نداشتم؛ کاغذ هم. روی تکه کاغذی که نمره 20 امتحانم را نشانت می داد، با ماژیک فسفری نوشتم: دل آدم هیچ وقت به آدم دروغ نمی گوید. بلد نبودم "غ" را خوب بنویسم. تو این را فهمیدی. هیچ وقت به رویم نیاوردی، اما آن کاغذ کهنه را دیدم که گوشه کیفت بود و بوسیدی ش. مهم این بود که ما با نمره 20 رد شدیم. "با یکدگر ما پیش تو تنها بودیم، مفتون و شیدا غرق تماشا بودیم..." این را هر دو می دانستیم، چون امتحان پس داده بودیم.
پاکت کاغذی را که از کیفم در می آورم، بوی خوب قهوه می پیچد توی ماشین. خودت می دانی که یک پاکت قهوه فرانسه ارزش سوال کردن ندارد. بو می کشی و سرت را می بری عقب. چشم هایت را پشت عینک دودی پنهان کرده ای، به هوای اینکه اشک هایت را نبینم. می گویم تلخ و غلیظ که می نوشی، یاد من باش. می خواهی که زودتر بروم. بغض لعنتی کار خودش را می کند و تو... می شکنی.
چشم هایم را باز می کنم. نه جاده همانی است که قبلا بود و نه لحظه ها. افسوس، بهترین واژه ای است که وقت برای سراییدنش بسیار است. سردم شده، بوی قهوه می آید؛ قهوه تلخ و غلیظ.