صداي اذان ميآيد
ظرف كشك بادمجان را با ترديد داده دستم و مي گويد: نكنه اينو بخوري ها!
همان لحظه شيطنت در چشمانم ميدرخشد و به فكر پاتك زدن ميافتم.
فوري ميگويد: به خدا راضي نيستمها! حتي اگر اينقدرش هم بخوري و انگشتان شست و اشاره اش را نشانم مي دهد كه به هم نزديك شدهاند...
صداي اذان ميآيد...
همان لحظه شيطنت در چشمانم ميدرخشد و به فكر پاتك زدن ميافتم.
فوري ميگويد: به خدا راضي نيستمها! حتي اگر اينقدرش هم بخوري و انگشتان شست و اشاره اش را نشانم مي دهد كه به هم نزديك شدهاند...
صداي اذان ميآيد...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 16:3 توسط هما Homa
|
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.