دعا کنید...

دارد می رود سفر، آن هم یک جای خوب. فقط بهش می گویم برامون دعا کند

می گویم دعا کن دل هامون صاف شه،

نیت هامون درست و

قضاوت هامون بجا.

فکر می کنم اگر همین چند تا اتفاق هم در زندگیمون بیفته برامون کافیه.

شما هم دعا کنید.

باشد تا رستگار شوی...

دلم نمی خواهد چیزی بگویم جز اینکه مثل ذكر مصيبت خوان ها اول بروم سراغ جمله آخر:

بابت اتفاق هايي كه ديروز افتاد اول شوكه شدم، بعد ناراحت. اما مدت هاست ياد گرفته ام از حرف هاي مردم ناراحت نشوم. فقط از دست شيطان رانده شده پناه بردم به خدايي كه اگر در زندگي ام هيچ چيز هم نداشته باشم، به بزرگي او ايمان دارم و مي دانم كه به همه احوالاتم آگاه است. و متاسف شدم براي ذهن هاي كوچك و محدود و مرده اي كه جز بدبيني و خاله زنك بازي، دل مشغولي ديگري ندارند.

جهت اطلاع عزيزاني كه مسبب اين اتفاق ها بودند بايد بگويم فقط صداي ناس و فلق بود كه ساعت ها در سرم مي پيچيد و قرآني كه روبرويم باز كرده بودم و تكرار مي كردم "از خدا بترسيد كه هر چيزي را اگر آشكار يا پنهان كنيد، خدا بر آن و بر همه امور جهان كاملا آگاه است."

دوست عزيز، نمي دانم چند بار طول و عرض گاندي را پياده رفتم و برگشتم. نمي دانم چقدر در تاريكي شب در خيابان ها پرسه زدم تا كمي آرام شوم. مهم نيست چطور با وجدانت كنار آمده اي. آن روز مي رسد كه به اشتباهت اعتراف كني، اما حيف كه كار از كار گذشته. حالا بدان و مطمئن باش كه نه از دستت ناراحتم و نه چيزي به دلم مانده؛ آنقدر دلم بزرگ هست كه حرف هايت را ناديده بگيرم. فقط برايت دعا مي كنم... باشد تا رستگار شوي.

نگین انگشتر من

"انگشتر پول عشقه." همین جمله اش کافی است که بروی در بحر کسب و کارش. اسیر فیروزه است و عقیق. عشقش عتیقه است. کلاه شاپو و چین های صورتش نشان می دهد که چقدر از عمرش را صرف دایره عشق کرده. میگویم: یعنی چه که انگشتر پول عشق است؟

با لهجه خاص خودش می گوید: یعنی هر چه که عشقت برایت بیرزد، به همان اندازه برای انگشتر پول می دهی. عشق هم که بها ندارد...

می گویم: پس با این حساب با پولی که برای هر انگشتر می گیری، حسابی اوضاع مالی ات روبه راه است.

می خندد و می گوید: گفتم که جوون، انگشتر پول عشق است... و تو هنوز نمی دونی عشق چیه و بهایش چقدر است.

من برگشتم...

سلام

من همین حالا از یک سفر ۶ روزه فوق العاده عالی برگشتم. به طوری که ۴ شب پیاپی است که نخوابیده ام، ولی شور سفر من را همچنان سرپا نگه داشته است. چون در حال حاضر امکانات لازم برای نوشتن و درج تصاویر این سفر را ندارم، خواستم اطلاع دهم که به زودی این کار را خواهم کرد.

پی نوشت۱: این پست فقط جنبه اطلاع رسانی داشت و به زودی به روز خواهم شد.

پی نوشت۲: برای دیدن فتوبلاگ من می توانید به اینجا مراجعه نمایید.

و من مسافرم...

گفتی که خواب دیده ای می روم مسافرت؛ شاید هم با هم می رویم سفر.

گفتم خیر باشد. خواب سفر همیشه خوب است، رهایی است و آزادی و خلاصی.

حالا دو روز است چمدانم را بسته ام. شاید که امشب صدای سوت قطار را با هم بشنویم.

نان سنگک و تمشک کوهی

بوی نان سنگک تازه را که با بوی خاک باران زده و شبنم صبحگاهی ترکیب کنی، می شود طعم و بوی صبحانه ای که ما خوردیم؛ درست همان جا روی تخته سنگ بزرگی که آب رودخانه با شتاب فراوان به اش برخورد می کرد.

این بار طعم ملس تمشک های کوهی را چشیدیم، از سرازیری ها و سربالایی های زیادی بالا رفتیم، بهترین نان و پنیر و گوجه دنیا را خوردیم و روی صخره های بزرگ، زیر آفتاب کوهستان دراز کشیدیم. زندگی را نفس کشیدیم و دوباره تازه شدیم، زنده شدیم؛ تازه تر از قبل.

صدای آب رودخانه و سکوت و عظمت کوه کافی بود تا نخواهیم برگردیم، تا صمیمیت قله را ترجیح بدهیم و بخواهیم که به زندگی دل بدهیم.

پی نوشت: دراز کشیده ام و چشم هایم را از زور نور آفتاب مستقیم بسته ام و دارم به صدای سوز کمانچه استاد گوش می دهم. پلک هایم ناخودآگاه می لرزد. می گویی: "چقدر تندتند نفس می کشی؛ مثل گنجشک." خنده ام می گیرد... مطمئن می شوی که من خوبم و لرزش پلک ها از نور آفتاب است و لاغیر.

او و من*

نهار خورده ایم و اتوبوس در حال حرکت است. خسته شده ام از بس بیرون را تماشا کرده ام. منظره های بیرون با اینکه دیدنی است، اما برایم تکراری شده. خوابم هم نمی برد. چانه ام را تکیه دادم به ساعد دست راستم و دارم از فاصله بین دو صندلی، جلو را نگاه می کنم. همسفر صندلی جلویی کتابش را با طمانینه از کیفش در می آورد و شروع می کند به ورق زدن. انگار متوجه حضور نگاه های خسته من نمی شود. آنقدر ورق می زند تا می رسد به صفحه مورد نظرش. بدون توجه به او، شروع می کنم به خواندن: "او همیشه گرمش است، من همیشه سردم. تابستان که به راستی هوا گرم است، جز این که گلایه کند بسیار گرمش است، کار دیگری نمی کند و از اینکه می بیند من شب ها ژاکت می پوشم کلافه می شود."

سرم را برمی گردانم سمت پنجره؛ بدون اینکه وضعیت نشستنم را تغییر دهم. هوا گرم است. با اینکه اتوبوس کولر دارد، اما جوابگوی گرمای جاده نیست. این چند تا جمله من را به خودش مشغول می کند؛ شاید به عمق همین دره های عمیقی که سمت چپ جاده خودنمایی می کنند. همین دره هایی که پر از درخت و بوته هستند و تا جایی که دیده می شود، مه است و مه و نادیدنی. تناقض همیشه در زندگی بشر حرف اول را می زده. همه مشکلات از همین فکرهای متفاوت شروع می شود. اول اسمش اختلاف نظر است و اختلاف سلیقه، بعد کم کم بزرگ می شود و می شود یک توده ای که در همین دره های عمیق و بزرگ هم جا نمی شود. بعد چون دیگر این توده جای رشد ندارد، مثل خوره می افتد به جان آدم ها و آنها را نابود می کند. دارم سعی می کنم نقیضین را با هم یک جا جمع کنم، خیلی هم با خودم کلنجار می روم. تا چشم کار می کند دره است و مه و درختانی که در هوای مه آلود تصویر مبهمی از آنها دیده می شود. دوباه سرم را برمی گردانم سمت صندلی جلو. همسفر صندلی جلویی هنوز دارد به کتاب خواندنش ادامه می دهد و آنقدر غرق تناقض های این دو نفر است که باز هم متوجه من نمی شود. "وقتی آن قدم زدن کهن مان را در خیابان ناتزیوناله به یادش می آورم، می گوید یادش است. اما می دانم که دروغ می گوید و هیچ چیز یادش نمی ماند. و من گاهی پرسم آیا آن دو نفر، ما بودیم؟ بیست سال پیش در خیابان ناتزیوناله؛ دو شخص مهربان و فروتنی که در آفتاب رو به غروب، صحبت می کردند. که شاید از همه چیز حرف زدند و از هیچ چیز. دو مصاحب دلپذیر. دو جوان روشنفکر در حال قدم زدن. بسیار جوان، بسیار مودب و بسیار حواس پرت. هر یک کاملا آماده قضاوتی خوب برای دیگری، از سر حواس پرتی و هر یک بسیار آماده جدا شدن از دیگری؛ در آن غروب، در آن گوشه خیابان."

اتوبوس همچنان در جاده مه گرفته به راه خودش ادامه می دهد. ترجیح می دهم برگردم و به صندلی خودم تکیه بدهم بی آنکه همسفر صندلی جلوییم متوجه حضور من شود.

توضیح*: تیتر برگرفته از ششمین فصل کتاب فضیلت های ناچیز اثر ناتالیا گینزبورگ است.

با الگانس در موج های دریا

گاهی اتفاق های ساده را که کنار هم بگذاری، برایت می شود یک شادی بی اندازه، یک خوشحالی پیش بینی نشده که درجه و مقیاسی برای اندازه گیری میزان آن وجود ندارد.

گاهی، فقط گاهی که اتفاق های ساده را کنار هم بگذاری، به دنیا و زندگی لبخند می زنی و دلت می خواهد با هیجان آنها را برای همه تعریف کنی. مثل من که می خواهم چند اتفاق ساده و شايد بي مزه را کنار هم بچینم...

یکی از دوستان خوبم به من می گوید تو مثل مریخی ها هستی، ساده ترین چیزها را هم با هیجان تعریف می کنی که آدم به وجد می آید و دوست دارد آنها را تجربه کند. حالا این دوست ما مریخی ها را کجا دیده دیگر باید از خودش بپرسید!

1. با الگانس زیر پایش بد جوری قند در دل ما آب می کرد. دلمان می خواست پشت فرمان این ماشین بنشینیم و گازش را بگیریم. مثل اینکه صدای دل ما را شنید و زد کنار. گفت: بفرمایید شما بنشینید، برای ما دیگه عادی شده! پروازکنان رفتیم و خودمان را به صندلی راننده رساندیم و گازش را گرفتیم. می گفت برای اینکه شتاب ماشین دستت بیاد پایت را روی پدال گاز تا آخر فشار بده. خلاصه اینکه ما که کیفور شده بودیم، با الگانس موتور 3500 فول ورژن داشتیم پرواز می کردیم میان موج های دریا، به همین سادگی!

2. یک عالمه صبحانه -آن هم با کل کل- خورده بودم، بعدش هم کلی ساحل نوردی کرده و بالا و پایین پریده بودم، ولی باز هم احساس سیری مفرتی داشتم. اما دیگران فکر می کردند الکی می گویم. مجبورم کردند یک عالمه نهار هم بخورم، آن هم با یک نهار پرملات!

3. وقتی يك ساعت تمام در هواپیما باشي كه به دليل ترافيك هوايي اجازه فرود ندارد، مجبوري از ديدن تهران از آن بالا لذت ببري؛ آن هم در شب و در زير نورپردازي هاي فوق العاده. وقتي در هدفن در گوشت نواي عود و كمانچه هم زير صداي استاد بپيچد، معركه مي شود و تو مي خواهي هواپيما هيچ وقت روي زمين نيايد. گاهي دلت مي خواهد جسارت مي كردي و خودت سنتور اين تصنيف را مي نواختي، سرت را با تكان مي دهي و لذت شنيدن شب، سكوت، كوير را در شب و بر فراز تهران هم تجربه مي كني. ببار اي ابر بهار، با دلم به هواي زلف يار، داد و بيداد از اين روزگار، ماهو دادند به شب هاي تار...

4. در پایان هم جا دارد از جناب مارمولک محترم تشکر کنم که در این دو روز قبول زحمت کردند و با بنده هم اتاق شدند. به طرز ناجوری از بودن با ایشان مشعوف شدیم. حالا خانوادگی با من هم اتاق شده بودند یا تنها، در جریان نیستم. من یکی شان را دیدم! به هر حال در دیار غربت با حضورشان ما را از تنهایی نجات دادند.

پی نوشت تصویر: اینجا ایران است و من "تو" را دوست دارم. خواننده محترم لطفا به خودتان نگیرید. چون منظور از "تو" خلیج فارس می باشد.

عکس: خودم

من، او و یقین

زل زده به چشم هاي من. تقلا مي كند كه چشم هايش خيس نشوند. حتي پلك هم نمي زند. مي خواهد جلوي بغضش را هم بگيرد، موفق مي شود و نمي شود. شادي هميشگي توي صورتش نيست. پف صورتش نشان مي دهد كه يك چيزي راحتش نگذاشته.

مي گويد: "ديروز رفتم پشت ديوار دانشگاه نشستم و كلي گريه كردم. همه چيز ماجرا را براي خودم تجزيه و تحليل كردم. به خودم مي گم اگر او بود وضع من خيلي بهتر از حالا بود. اگر او بود نمي ذاشت من الان اين جوري باشم. اين استاد بي شعور به خودش اجازه نمي داد با من اين جوري حرف بزند. من تو زندگيم چيزي كم نداشتم ها، ولي اگر او بود..."

ديگه چيزي نمي شنوم. فقط به اين فكر مي كنم كه چطور توانسته اينقدر مرد بار بيايد. بعد به اين فكر مي كنم كه خب آدم ها در شرايط سخت هميشه بهترين واكنش ها را نشان مي دهند. ذهنم مي رود در دالان پيچ در پيچ فكرها و فكرهايي كه فوج فوج هجوم مي آورند به مغزم.

به زحمت فقط مي توانم بگويم: "فقط بايد به يقين برسي. به يقين، به اطمينان، به صاف بودن ته دلت. ديگه بقيه اش خودش درست مي شود."

داره مي رود. خداحافظي مي كند. از پشت شيشه برايش دست تكان مي دهم و به گوشه چشم هايم كه حالا خيس شده دست مي كشم. به يقين فكر مي كنم و او كه حالا ديگر رفته.

اتراقگاه ما!

این همان جایی است که روز پنچ شنبه آنجا اتراق کردیم.

چند تا عکس هم هست که می توانید در ادامه ببینید و با ما در این شادی بی حد و حسر شریک شوید.

ادامه نوشته

وقتی بینهایت می شوی...

وقتی صبح دومین روز پائیزی خیلی زود از خواب بیدار شوی و به سرت بزند که بروی میدان تجریش تا ببینی بعدش چه می شود؛

وقتی بدون هیچ برنامه قبلی سر از دربند در بیاوری؛

وقتی ظرف چند ساعت بهترین همراه ها و پایه های دنیا را کنارت داشته باشی و با هم بزنید به بالاترین جایی که می شود رفت؛

وقتی باران بگیرد و با همه لجاجتت از روی تخته سنگی که روی آن بیتوته کرده ای بلندت کند و مجبور بشوی زیر ایوان آخرین رستوران یا قهوه خانه بین راهی پنهان شوی؛

وقتی باران آنقدر شدید شود که حتی آنجا هم دیگر جوابگو نباشد و کم کم به ایوان آن جایی که بیشتر شبیه کلبه های کارتون هاست پناه بگیری؛

وقتی آنقدر باران ببارد که از رو بروی و تسلیم تنها گزینه انتخابی شوی و بعد تازه مجبور شوی از زور هوای زیادی خوب و البته کمی سرد(!) از پتوهای زیرانداز تخت های قدیمی به عنوان روانداز استفاده کنی؛

وقتی کثیف ترین پتویی که در عمرت دیدی حکم گرم و نرم ترین پتوی دنیا را پیدا کند؛

وقتی با وجود شی ای به نام پتو همچنان صدای برخورد دندان هایت به هم را بشنوی و از زور سرما همه تنت یکسره بلرزد؛

وقتی حاضر باشی برای یک لیوان چای در آنجا همه اسکناس های کیف پولت را پیشکش دکه دار کنی؛

وقتی تنها آهنگ های موبایلت، از شش و هشتی ها گرفته تا آهنگ های تنهاییت بهترین آهنگ های دنیا شود و با همه شان در زیر باران صفا کنی؛

وقتی از میز بغلی بخواهی که صدای آهنگ هایده موبالشان را زیاد کنند یا آرزو کنی در بازی حکم، حریف ساکنان آن یکی تخت و یا وقت ناهار مهمان دوستان تازه یافته ات شوی؛

وقتی دلت بخواهد همه موسیقی های دنیا را همان جا، زیر همان باران گوش بدهی و با همه شان نو شوی و برای همان چند ساعت صدها صفحه از حال خوبت بنویسی؛

وقتی باران آنقدر بر سرت باریده باشد که حتی یک نقطه خشک در لباس هایت باقی نگذاشته باشد؛

وقتی باران همه بدی ها و نفرت ها را از ذهنت شست،

وقتی نو شدی،

وقتی تازه شدی،

وقتی در نفس هایت استشمامش کردی، تازه صدایش را می شنوی که تو را می خواند، از پس همان کوه هایی که تو حالا بر اوج آنها ایستاده ای و نگاه از آسمانش برنمی داری. انگار خداوندگار دنیا را یک بار دیگر به تو هدیه داده تا از زندگی لذت ببری. فقط همین.

پی نوشت1: لذت همان چند ساعت حضور در صدای سکوت و آرامش آنجا به قدری بود که سرشار از انرژی مثبت شده ام و حاضر نیستم همین لذت کوچک را با دنیا عوض کنم. تجربه منحصربفردی بود؛ فوق العاده و غیرقابل توصیف.

پی نوشت2: از نعمت های زیادی محروم بودم، اما لطفش آنقدر زیاد هست که فراموشم نکرده باشد. دارم با سلول سلول بدنم از ذره ذره نفس کشیدنم لذت می برم. لذتی که به بینهایت وصل است.

خماری در حال خدمت

بنز سفید و سبز خدمت را در پیاده رو پارک کرده بود. از روبرو که می آمدم، کلاه کجی که پشت فرمان نشسته بود آنقدر سعی کرد چشم هایش را خمار کند و نگاهش را متفاوت، که انگار چشمانش از زور خماری بسته شدند!

وقتی از کنارش رد شدم فقط گفتم: "کثافت..."