وقتی بینهایت می شوی...
وقتی صبح دومین روز پائیزی خیلی زود از خواب بیدار شوی و به سرت بزند که بروی میدان تجریش تا ببینی بعدش چه می شود؛
وقتی بدون هیچ برنامه قبلی سر از دربند در بیاوری؛
وقتی ظرف چند ساعت بهترین همراه ها و پایه های دنیا را کنارت داشته باشی و با هم بزنید به بالاترین جایی که می شود رفت؛
وقتی باران بگیرد و با همه لجاجتت از روی تخته سنگی که روی آن بیتوته کرده ای بلندت کند و مجبور بشوی زیر ایوان آخرین رستوران یا قهوه خانه بین راهی پنهان شوی؛
وقتی باران آنقدر شدید شود که حتی آنجا هم دیگر جوابگو نباشد و کم کم به ایوان آن جایی که بیشتر شبیه کلبه های کارتون هاست پناه بگیری؛
وقتی آنقدر باران ببارد که از رو بروی و تسلیم تنها گزینه انتخابی شوی و بعد تازه مجبور شوی از زور هوای زیادی خوب و البته کمی سرد(!) از پتوهای زیرانداز تخت های قدیمی به عنوان روانداز استفاده کنی؛
وقتی کثیف ترین پتویی که در عمرت دیدی حکم گرم و نرم ترین پتوی دنیا را پیدا کند؛
وقتی با وجود شی ای به نام پتو همچنان صدای برخورد دندان هایت به هم را بشنوی و از زور سرما همه تنت یکسره بلرزد؛
وقتی حاضر باشی برای یک لیوان چای در آنجا همه اسکناس های کیف پولت را پیشکش دکه دار کنی؛
وقتی تنها آهنگ های موبایلت، از شش و هشتی ها گرفته تا آهنگ های تنهاییت بهترین آهنگ های دنیا شود و با همه شان در زیر باران صفا کنی؛
وقتی از میز بغلی بخواهی که صدای آهنگ هایده موبالشان را زیاد کنند یا آرزو کنی در بازی حکم، حریف ساکنان آن یکی تخت و یا وقت ناهار مهمان دوستان تازه یافته ات شوی؛
وقتی دلت بخواهد همه موسیقی های دنیا را همان جا، زیر همان باران گوش بدهی و با همه شان نو شوی و برای همان چند ساعت صدها صفحه از حال خوبت بنویسی؛
وقتی باران آنقدر بر سرت باریده باشد که حتی یک نقطه خشک در لباس هایت باقی نگذاشته باشد؛
وقتی باران همه بدی ها و نفرت ها را از ذهنت شست،
وقتی نو شدی،
وقتی تازه شدی،
وقتی در نفس هایت استشمامش کردی، تازه صدایش را می شنوی که تو را می خواند، از پس همان کوه هایی که تو حالا بر اوج آنها ایستاده ای و نگاه از آسمانش برنمی داری. انگار خداوندگار دنیا را یک بار دیگر به تو هدیه داده تا از زندگی لذت ببری. فقط همین.
پی نوشت1: لذت همان چند ساعت حضور در صدای سکوت و آرامش آنجا به قدری بود که سرشار از انرژی مثبت شده ام و حاضر نیستم همین لذت کوچک را با دنیا عوض کنم. تجربه منحصربفردی بود؛ فوق العاده و غیرقابل توصیف.
پی نوشت2: از نعمت های زیادی محروم بودم، اما لطفش آنقدر زیاد هست که فراموشم نکرده باشد. دارم با سلول سلول بدنم از ذره ذره نفس کشیدنم لذت می برم. لذتی که به بینهایت وصل است.
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.