در وصف ناداني يك ملت يا زيبايي آدم ها؟

دست مي كشم به مقنعه ام و نگاه مي كنم به مانتو و شلواري كه نه نازك اند، نه كوتاه و نه بدن نما. باورم نمي شد كه يك بار هم به من گير بدهند؛ آن هم با مانتوي گشادي كه دوستان گاهي به شوخي كيسه خطابش مي كردند و شلواري كه از زور گرما بايد گشاد باشد.

و موهايي كه هيچ وقت بيرون نبوده و آستين هايي كه هميشه بلند بوده اند و جوراب و كفشي كه خيلي معمولي اند؛ يعني هميشه همين طور بوده اند. به خودم نگاه كردم و زل زدم به خانم هايي كه حالا تعدادشان شده 4 نفر؛ دو نفر هم بسيجي به حراستي ها اضافه شده...

گفتم: مشكل كجاست؟ مانتوي من تنگ و بدن نماست؟ يا شلوارم؟

يكي شان كمي من و من كرد و گفت: اگر باد بيايد و مانتويت كه گشاد است، برود بالا...؟

چشم هايم داشت از حدقه در مي آمد كه بالاخره به كدام ساز شما برقصيم؟ تنگ و بدن نما بپوشيم كه باد در آن نپيچد يا گشاد كه برجستگي ها را نشان ندهد؟

خودش كه ديد زده به جاده خاكي، فوري گفت: حالا اين هيچي، آرايش صورتت را چه كار كنم؟

يك باره قيافه ام شد مثل مستشار كه زل مي زند به دوربين... خيره شدم به چشم هايش و گفتم: منظورتان دقيقا كدام آرايش است؟ ريملي كه به چشم هايم نيست يا خط چشمي كه نكشيده ام؟

همه حساسيت شان روي ريمل و خط چشم است. دقيق تر كه شد، چيزي پيدا نكرد. نه مويي كه بيرون باشد و نه آستين كوتاه و نه حتي مانتوي كوتاه. اما باز هم از رو نرفت. اين بار گفت: مانتويت چاك دارد و راه كه مي روي، از روي پاهات مي رود كنار و تكان مي خورد...


ادامه نوشته

دعایش کنم یا نفرینش؟

·        چمدانش را که پس گرفت، سرش را انداخت پائین و سوار ماشین شد. تا خود تهران هیچی نگفت، فقط حرف شنید. فکرش آنقدر مشغول بود که خیلی ها را هم نمی شنید. پیشنهاد پشت رل نشستن را هم رد کرد، حواسش نبود و می ترسید کار دست خودش بدهد. ماشین که در پارکینگ آرام گرفت، چمدانش را برداشت و جلوتر از همه وارد خانه شد. همه کار کرده بود قبل از رفتن؛ گل ها را آب داده بود، تنگ ماهی را عوض کرده بود، گردگیری کرده بود و ... حالا باید بدون هیچ تغییری دوباره برمی گشت به زندگی روزمره.

·        سنگین و کرخت بود، وقتی که می دید همه برنامه هایش به هم خورده؛ از آن بدتر این بود که باید برای دیگران هم دلیل می آورد. یادش آمد که روز قبل تلفنی داشته که به خیال نبودن، جوابش را نداده بود. برای رهایی از کلافگی، گوشی را برداشت و شماره را گرفت. موضوع چیزی بود که ذهنش را مشغول کرد؛ کار پروژه ای با زمان کم و حجم زیاد. قبول کرد. حواسش که به خودش آمد فهمید حالش خوش نیست. روح را مشغول کرده، اما جسم...؟

·        دختر مادر می خواهد، آن هم در این شرایط. خودش بود و خودش. دردش را نمی توانست به پدر و برادر بگوید. رفت دکتر، آمپول و قرص جواب نمی داد. درد می کشید، در سرش بیشتر؛ که دختر مادر می خواهد... اما مادرش به اصرار او رفته بود.

·        رمق نداشت، این را از رنگ و روی پریده اش می شد فهمید. تنها دلخوشی اش شده بود همین پروژه که بعد از کار روزمره می رفت سراغش. کارها را که می فرستاد، می رفت سراغ شاگردش. بعد از سال ها هندسه می گفت و لااقل یک ساعتی در روز در میان خط و صفحه و نقطه گم می شد. همین هم برایش غنیمت بود.

·        در این گیر و دار عروسی هم دعوت بود. بعد از کار روزمره و انجام کارهایی که قبول کرده بود، آماده شد که برود عروسی. با برادرش رفت. طوری رانندگی می کرد که از کنار ماشین عروس تکان نخورد. به جای جلو به عروس نگاه می کرد، به شادی وجودش و در دلش می گفت همیشه خوش باش و خوشبخت. من چه باید بکنم؟ دعایش کنم یا نفرینش؟ کسی را که آتش چهل روز تمام حائضگی را به روحم و به جانم کشید؟

گفت و گوهایی از جنس تنهایی

همه اش از تنهایی شروع می شود؛ همه گفت و گوها را می گویم. این یکی هم چیزی است در مایه های تنهایی، بی کسی و دلواپسی. آنجا که آدم ها واژه به واژه حرف می زنند، نه واضح و با جزئیات؛ چون نه فرصت هست و نه حوصله. و از همه اینها بدتر، بی پناهی است؛ آنجا که این گفت و گوها شکل می گیرد.

-         یه کم حرف می زنی؟

-         چی بگم؟

-         حرف بزن، فقط همین!

-         چی بگم؟ از چی؟ از  کجا؟

-          با جواب همین سوال ها شروع کن. منو که یادت هست؟ بداخلاقم.

-          به همین ویژگی می شناسمت.

-         و همیشه چیزهای ناب می خواهم.

-         من ناب نیستم. حرف ناب هم ندارم.

-         ناب که می‌دونی ترکیب نه و آب اه.

-         اگه یاد گرفته بودم یک بار تو زندگیم به موقع نه بگویم، همه چیز درست می شد.

-    تو یاد نمی‌گیری اون قدر که من دیدم. تو می‌بلعی. اما هضم نمی‌کنی. فقط مهرت رو می‌زنی رو چیزایی که بهت می‌رسن. این هم تندی امروز.

-         فکرم خیلی مشغوله. یه روزی می تونم پیش خودم امروزی رو تصور کنم که تو حال من بودی.

-    می نویسمش به حسابت. خوبه؟ بعدا یه بار ببینم چشمات رو که برای من برق می زنن. بر من، از من، به من... باشه؟

-         چقدر با واژه ها بازی می کنی... هرچند، استاد این کاری و یه بچه همیشه جلوی استاد کم میاره، همیشه.

-         پس اگه کم آوردی، تسلیم شو. هر چند، واژه نیستن واقعا. اما به هر حال، تسلیم شو.

-         من قد تو فلسفه نمی دونم اما دست هایم به نشانه تسلیم بودن بالاست.

-         فلسفه نیست. اینها را می گم که آماده باشی. مراقب خودت هستی؟

-         سعی می کنم که باشم، هر چند که گاهی یادم می ره.

-         فقط بدون کسی مراقبت نیست، هیچ وقت...

دلم قرص شد

دلم يك چيز مي گفت و عقلم يك چيز ديگر. از طرفي مي دانستم كه اين كار نبايد اتفاق بيفتد و از طرف ديگر، دلم نمي آمد بعد از اين همه سختي، با اگر و اما بزنم به حاشيه. حاشيه كه چه عرض كنم؛ اگر چشم هايم را به درستي باز كرده بودم، اين اصل موضوع بود و نه حاشيه!

همكاري داشتم كه مي گفت استخاره هاي آيت الله گرامي حرف ندارد. حتي بدون اينكه حرفي بزني، خودش مي گويد براي چي استخاره مي گيري و از اين چيزها. دلم را زدم به دريا. واقعا در برزخي بودم كه عقلم ديگر جوابگو نبود. زنگ زدم دفترش. پيغام گير بود و بايد مي گفتي چند تا استخاره مي خواهي تا كد رهگيري بهت مي داد. اما مشكل اينجا بود كه به دليل حجم زياد درخواست ها، صندوق پر شده بود و بايد هر روز پيگيري مي كردم تا بلكه نوبت من بشود...

بالاخره تلاش ها نتيجه داد و استخاره گرفتم. دقيقا گفته بود: اين كار لازم نيست، موفقيتي در آن نيست و اگر اين كار را نكند بهتر است.

دلم لرزيد...

***

در به در دنبال اين بودم كه براي كاري كه داشتم بهش فكر مي كردم استخاره بگيرم. اين بار حتي تلفن هم جواب نمي داد. درخواست ديدار حضوري كردم و گفتند نمي شود. اين همكار ما زنگ زده بود به يكي از شاگردهاي آقاي گرامي و ايشان رفته بود نيمه شب دم در خانه ايشان و استخاره را گرفته بود و جمله ها را يادداشت كرده بود و آمده بود زنگ زده بود تهران و به همكار ما گفته بود. يادم هست كه اين همكار گرامي همان موقع به بنده زنگ زده بود، اما من از آنجايي كه تحمل شنيدن نداشتم، جواب ندادم تا فردا صبح.

صبح روز بعد من را صدا كرد به اتاقش. كاغذي از جيبش در آورد كه جمله ها را روي آن نوشته بود: بهتر است اين كار را بكند. با اين كار هر چند ناخوشايند، مشكلاتي را كه خودش براي خودش ايجاد كرده برطرف خواهد كرد.

دلم قرص شد...

پي نوشت: اين نوشته پي نوشت زياد دارد، اما بايد با قلم سپيد بر كاغذ سپيد نوشته شود...

از خیابان های یک طرفه هم می توان گذشت

خوشحال بودم. این عادت من است که از هر چیزی که ذره ای حال معمولم را تغییر دهد، خوشحال باشم. برای خودم خوش خوشک پیاده رو را گز می کردم. به این فکر می کردم که گاهی مرز چیزی که انسان به آن فکر می کند و چیزی که همان لحظه اتفاق می افتد، از مو باریک تر است. به پنج سال گذشته فکر می کردم و همه روزهایی که حالا دیگر سپری شده اند... متوجه چشم هایش شدم که من را که سمت چپش بودم نگاه می کرد. من را شناخت، این را از نگاه اولش فهمیدم. و مگر می شود من را یادش رفته باشد؟ به رسم معمول لبخند زدم و سلام دادم؛ جوری که بشنود. فهمید که چشم هایش زیادی خیره مانده، سرش را برگرداند و به زور، انگار که از ته چاه صدایی بیاید، گفت: سلام.

راهش را کشید و رفت، بی هیچ حرفی. من هم گذشتم، بی هیچ مکثی. در آن لحظه فقط به دیده احترامش نگاهش کردم، نه به دید کسی که فحش دادن هایش زبانزد است و نه هیچ چیز دیگر.

وقتی که رفت فقط به این فکر کردم که چقدر آدم ها کوچکند، گاهی قدر همان میز چهارگوش جلوی رویشان هم ظرفیت ندارند. آنها که سنگ دین و ایمان و خدا و پیغمبر را به سینه می زنند، پس کو نشانه ای که حرف زبانی شان را ثابت کند؟ پس کو جواب سلامی که واجب است؟ پس کو روی گشاده و لبخندی که همیشه از نشانه های رسول خدا و آل اش یاد می کنند؟ پس کو احترام؟ داریم چه کار می کنیم؟ کجا قرار است برویم؟

فوری یاد شخصیت های داستان مصطفی مستور افتادم که از پنجره طبقه هفدهم برجی در شمال تهران اتفاقی برایشان می افتاد. این بار داستان در کنار پنجره طبقه سیزدهم ساختمانی در تهران شروع شده؛ جایی که او چشم دوخته به خیل ماشین هایی که در خیابان یک طرفه پائین ساختمان حرکت می کنند. ماشین ها همان آدم هایی هستند که حضورشان برای او یک طرفه بوده و احتمالا همین گونه هم خواهد بود...

پی نوشت: عبور کن از این خیابان یک طرفه؛ ... اگر مردی و اگر می توانی در درجه اول از خودت عبور کنی!