خوشحال بودم. این عادت من است که از هر چیزی که ذره ای حال معمولم را تغییر دهد، خوشحال باشم. برای خودم خوش خوشک پیاده رو را گز می کردم. به این فکر می کردم که گاهی مرز چیزی که انسان به آن فکر می کند و چیزی که همان لحظه اتفاق می افتد، از مو باریک تر است. به پنج سال گذشته فکر می کردم و همه روزهایی که حالا دیگر سپری شده اند... متوجه چشم هایش شدم که من را که سمت چپش بودم نگاه می کرد. من را شناخت، این را از نگاه اولش فهمیدم. و مگر می شود من را یادش رفته باشد؟ به رسم معمول لبخند زدم و سلام دادم؛ جوری که بشنود. فهمید که چشم هایش زیادی خیره مانده، سرش را برگرداند و به زور، انگار که از ته چاه صدایی بیاید، گفت: سلام.

راهش را کشید و رفت، بی هیچ حرفی. من هم گذشتم، بی هیچ مکثی. در آن لحظه فقط به دیده احترامش نگاهش کردم، نه به دید کسی که فحش دادن هایش زبانزد است و نه هیچ چیز دیگر.

وقتی که رفت فقط به این فکر کردم که چقدر آدم ها کوچکند، گاهی قدر همان میز چهارگوش جلوی رویشان هم ظرفیت ندارند. آنها که سنگ دین و ایمان و خدا و پیغمبر را به سینه می زنند، پس کو نشانه ای که حرف زبانی شان را ثابت کند؟ پس کو جواب سلامی که واجب است؟ پس کو روی گشاده و لبخندی که همیشه از نشانه های رسول خدا و آل اش یاد می کنند؟ پس کو احترام؟ داریم چه کار می کنیم؟ کجا قرار است برویم؟

فوری یاد شخصیت های داستان مصطفی مستور افتادم که از پنجره طبقه هفدهم برجی در شمال تهران اتفاقی برایشان می افتاد. این بار داستان در کنار پنجره طبقه سیزدهم ساختمانی در تهران شروع شده؛ جایی که او چشم دوخته به خیل ماشین هایی که در خیابان یک طرفه پائین ساختمان حرکت می کنند. ماشین ها همان آدم هایی هستند که حضورشان برای او یک طرفه بوده و احتمالا همین گونه هم خواهد بود...

پی نوشت: عبور کن از این خیابان یک طرفه؛ ... اگر مردی و اگر می توانی در درجه اول از خودت عبور کنی!