همین طور که حرف می زنیم، پیاده روی سمت راست بلوار کشاورز را به سمت میدان ولی عصر گز می کنیم. نگاهم به روبه روست؛ گاهی حرف می زنم و گاهی گوش می کنم. گاهی سکوت بین ما حاکم است و گاهی... ناگهان متوجه می شوم که چند قدمی جلو افتاده ام و او انگار که جا مانده باشد. می ایستم، سرم را برمی گردانم، می بینم زل زده به چیزی انگار. چند قدمی برمی گردم تا دوباره به او برسم. می بینم زل زده به کعبه کاغذی که برای جلب مشتری بیشتر برای ثبت نام حج گذاشته اند جلوی بانک. چشم هایش خیره است و چانه اش، انگار که می لرزد... فکر می کنم سوال من بیشتر از سکوت اذیتش می کند. برای همین سکوت می کنم. هنوز پلک نمی زند و خیره شده به رنگ سیاه دیوارهای کعبه کاغذی که خیلی هم سیاه نیستند. می گوید: مهریه ام بود، ولی بعد از دو سال و نیم آزار و اذیت، هیچ کس نپرسید بخشیدی یا نه. معلوم است که نبخشیدم. هیچ چیزش را نبخشیدم و خودش خوب می داند که خیر نمی بیند. بهش گفتم که در کلام می گویم که بخشیدم که زودتر خلاص شوم، اما یک ریالش را هم نبخشیدم.

رویش را برگرداند سمت من، به چشم هایم خیره شد و گفت: مهریه ام بود... ولی نمی گذرم ازش.

چند قدم رفت جلوتر و دست کشید به دیوار کاغذی کعبه تبلیغاتی و دستش را کشید به صورتش. همان دست را برد بالا و بلند گفت: مگر نمی گویی در دل های شکسته خانه داری؟ آمده ام که طوافت کنم...

طوری ایستادم که نگاهم را نبیند، که چشم هایم را نبیند، که دل شکسته ام را...، که...