ما در پشت چراغ قرمز
چراغ قرمز است و من زل زدهام به آئينه ماشين جلويي كه چشم از من برنميدارد. در تمام طول مسير هم حواسش به من بود، نگاهش هم.
به حركاتش نگاه ميكنم، اخمش، خندهاش، چشمهاي پر از حرفش. حس ميكنم دعوا
كه ميكنيم بيشتر عاشق ميشويم؛ بيشتر از هميشه. دستفروشي كه گلهاي يك
دست سرخ رز به دست دارد، ميرود سراغ او. گلها را نشانش ميدهد و با هم
حرف ميزنند. گلفروش من را نگاه ميكند و با حركتهاي سر انگار كه ميگويد
گل ميخواهي؟ اينها خوب است؟ بيخودي خندهام ميگيرد؛ شايد فهميدهام
نقشهاش چيست، شايد هم از اينكه هر وقت بحث ميكنيم، گل ميخريد براي من.
پول را كه دست گلفروش ميدهد، منتظرم تا دستهاي گل را از پنجره بگيرد تا
وقتي پياده شديم بدهد دست من، اما نميگيرد و به گلفروش ماشين من را نشان
ميدهد.
گلفروش ميآيد سمت من و ميزند به شيشه. گل را كه ميدهد دستم، ميگويد: مباركه...
من يخ زدهام روي صندلي و يك چشمم به گل است و چشم ديگرم به خنده او در آينه.
چراغ سبز شده، صداي بوق ماشينهاي پشت سر اين را ميگويد.
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.