شاد باش ای عشق خوش سودای ما
بعد از یکی- دو ساعت ورجه وورجه و بالا و پائین پریدن که خیلی بهم خوش گذشت، در حالی که برای شام خرید کرده بودم و داشتم از لا به لای سبزه ها و از کنار آکواریوم های ماهی قرمز شب عید رد می شدم، پیرزنی که به زحمت از پله ها بالا می آمد، به چشم هایم خیره شد و گفت: «یه وقتایی آدم احساس غمگینی می کنه. خیلی غصه نخورم، نه؟»
با دیدنش ناخواسته سرعت راه رفتنم را کم کرده و تقریبا ایستاده بودم. نگاهم انگار با نگاه نافذ چشم هایش از پشت عینک فرم طلایی شیشه گردش، گره خورده بود. فکر کردم می خواهد از گرانی نان بگوید و ماهی های قزل آلا و سیب و پرتقال، اما چطور شد که حرف غصه را وسط کشید، آن هم با من؟ چرا بین این همه آدم باید برگردد و به من این جمله را بگوید؟ چرا من باید درست در آخرین جمعه سال از جایی که هیچ وقت خرید نمی کنم، خرید کنم و با این پیرزنی که نمی دانم کیست و از کجا آمده و اینجا چه می کند، روبه رو شوم تا این جمله اش را بشنوم؟ خدا چه پاسخی را در وجود من گذاشته که حالا من مامور سپردن آن به پیرزن هستم؟
این فکرها در کسری از صدم ثانیه ذهنم را به هم ریخته بود و من تنها کاری که توانستم بکنم این بود که لبخند ملیحی بزنم و بگویم: «نه، غصه برای چه؟ شاد باش...؛ درست مثل من که انگار در این صبح بهاری دنیا را بهم داده اند...»
پی نوشت: تا رسیدن به خانه برای خودم می خوندم:
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علت های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما...
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.