بنا بود...
سفر بودم. يك سفر خوب و به ياد ماندني؛ پر از خاطره و با يك فضاي بينظير. گذشته از همه اينها، در اين سفر مسابقهاي برگزار شد كه من هم در آن شركت كردم و ازقضا، برنده هم شدم. اين نوشته در وصف كسي است كه نه او را ديدهام و نه ميشناسمش؛ تنها چند كلامي دربارهاش شنيدهام و همين شده مايه دستنوشته من...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰ ساعت 17:47 توسط هما Homa
|
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.