بنا بود...
بنّا بود؛ سرند كه به دست ميگرفت، ميگفت خوبيها راه خودشان را پيدا ميكنند و بديهاست كه ميماند. معتقد بود كه ميشود پاك زيست و روزي حلال كسب كرد. آجر به آجر ديوار چيدنش درس ساختن و پيام بالا رفتن و به اوج رسيدن در دل داشت. خودش هم همين گونه پرواز كرد. آنان كه جسم زمينياش را تشييع ميكردند، از نشانههاي سبكي روحش ميگفتند.
بنّا بود؛ اما در دلها از گچ و سيمان و آهك و آجر، بناي مهر و محبت و بذر ايمان و معرفت كاشته بود و همين راز موفقيت و سربلندياش بود. وقتي روح خستگي ناپذيرش به ناكجاآباد خانه حضرت دوست سر ميكشيد، فقط «تراز» عشق بود كه نشان از راه درست و استوارش ميداد.
مردان بيادعايي چون عبدالحسين برونسي ايستاند تا بمانيم، روحشان شاد...
پي نوشت: اين نوشته در كمتر از يك ربع نوشته شده و معلوم است كه هنوز كار زياد دارد. ضمن اينكه من هم چيز زيادي از ايشان نميدانستم، جز اينكه يك فرد ساده بود با كلي ويژگي منحصربفرد...
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.