بنّا بود؛ سرند كه به دست مي‌گرفت، مي‌گفت خوبي‌ها راه خودشان را پيدا مي‌كنند و بدي‌هاست كه مي‌ماند. معتقد بود كه مي‌شود پاك زيست و روزي حلال كسب كرد. آجر به آجر ديوار چيدنش درس ساختن و پيام بالا رفتن و به اوج رسيدن در دل داشت. خودش هم همين گونه پرواز كرد. آنان كه جسم زميني‌اش را تشييع مي‌كردند، از نشانه‌هاي سبكي روحش مي‌گفتند.

بنّا بود؛ اما در دل‌ها از گچ و سيمان و آهك و آجر، بناي مهر و محبت و بذر ايمان و معرفت كاشته بود و همين راز موفقيت و سربلندي‌اش بود. وقتي روح خستگي ناپذيرش به ناكجاآباد خانه حضرت دوست سر مي‌كشيد، فقط «تراز» عشق بود كه نشان از راه درست و استوارش مي‌داد.

مردان بي‌ادعايي چون عبدالحسين برونسي ايستاند تا بمانيم، روحشان شاد...

پي نوشت: اين نوشته در كمتر از يك ربع نوشته شده و معلوم است كه هنوز كار زياد دارد. ضمن اينكه من هم چيز زيادي از ايشان نمي‌دانستم، جز اينكه يك فرد ساده بود با كلي ويژگي منحصربفرد...