به بهانه کبوترها
عاشق این بود که روی تکه سنگ مرمر مشکی مشتی گندم بریزد و ساعت ها زل بزند به دانه چیدن کبوترها و حرکت بال و پرشان. همیشه آخر هفته ها کارش همین بود که به بهانه دانه دادن به کبوترها، روزهای خوب گذشته را مرور کند. این بار اما بغض غریبی پیچیده بود در گلویش و هرچه تقلا می کرد، رهایش نمی کرد. کبوتر سیاه و سفید پای ثابت تنهایی هر هفته مرد بود. به چشم هایش که زل می زد، یک گنبد فیروزه ای می دید که هنوز کاشیکاری اش تمام نشده و بغض بیشتر گلویش را فشار می داد.

عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.