به بهانه کبوترها

عاشق این بود که روی تکه سنگ مرمر مشکی مشتی گندم بریزد و ساعت ها زل بزند به دانه چیدن کبوترها و حرکت بال و پرشان. همیشه آخر هفته ها کارش همین بود که به بهانه دانه دادن به کبوترها، روزهای خوب گذشته را مرور کند. این بار اما بغض غریبی پیچیده بود در گلویش و هرچه تقلا می کرد، رهایش نمی کرد. کبوتر سیاه و سفید پای ثابت تنهایی هر هفته مرد بود. به چشم هایش که زل می زد، یک گنبد فیروزه ای می دید که هنوز کاشیکاری اش تمام نشده و بغض بیشتر گلویش را فشار می داد.

ادامه نوشته

فعلا اسم ندارد!

همه وزنش را یکباره انداخت روی صندلی شاگرد و با یک حرکت ساک بزرگ پر از وسیله اش را گرفت توی بغلش. خودش را روی صندلی جابجا کرد و سرش را کرد توی ساک و شروع کرد به ور رفتن با جنس هایش. راننده که دستش به سویچ بود، به شکل آشکاری نگاهش را از زن بر نمی داشت. دستفروش مترو بود؛ این را از ساک پر از وسیله اش می شد فهمید. هر دو آنقدر هیکلی بودند که انگار شانه به شانه هم نشسته باشند. مرد سرش را آورد زیر گوش زن و گفت: "یکی از اون خیلی خوشگل هایش را برام بذار کنار؛ برای دوست دخترم می خوام."

ادامه نوشته

بهار شدی، بهار...



سال نو گشت و به یاران کهن مژده دهید/ که بهار آمد و گل آمد و باغ آمد و عید

حالا دیگه اس ام اس زدن جز لاینفک نوروز شده؛ به طوری که عید بدون اس ام اس عید و سال تحویل نمی شود! گاهی این اس ام اس ها فراتر از یک اس ام اس اند و مسیر زندگی آدم را تغییر می دهند، گاهی با این پیامک ها یاد دوستانی می کنیم که سال تا سال هم آنها را نمی بینیم، گاهی این اس ام اس ها ایجاد سوتفاهم می کند و دم عیدی اوقات عده ای را تلخ می کند و گاهی...

ادامه نوشته