عاشق این بود که روی تکه سنگ مرمر مشکی مشتی گندم بریزد و ساعت ها زل بزند به دانه چیدن کبوترها و حرکت بال و پرشان. همیشه آخر هفته ها کارش همین بود که به بهانه دانه دادن به کبوترها، روزهای خوب گذشته را مرور کند. این بار اما بغض غریبی پیچیده بود در گلویش و هرچه تقلا می کرد، رهایش نمی کرد. کبوتر سیاه و سفید پای ثابت تنهایی هر هفته مرد بود. به چشم هایش که زل می زد، یک گنبد فیروزه ای می دید که هنوز کاشیکاری اش تمام نشده و بغض بیشتر گلویش را فشار می داد. یاد روز اولی افتاد که هنوز به چشم های هم خیره نشده بودند؛ روزی که هنوز آن گره لعنتی نگاه ها اتفاق نیفتاده بود. لحظه لحظه آن روز برایش زنده بود؛ حتی لحظه ای که برای اولین بار با هم قدم زدند. مکان و زمانش که فراموش شدنی نبود، مرد حتی یادش بود که به فاصله چند سانتیمتری هم راه می رفتند. بعد از گذشت 8 سال هنوز هم یادش نرفته که پیراهن آبی آستین کوتاه پوشیده بود با شلوار سورمه ای که قبل از قرار چند ساعت برای اتو زدنشان زحمت کشیده بود و اینکه چقدر هول شده بود چه بگوید و چه کار کند. حتی در نشان دادن صداقت اش هم هول کرده بود و همان اول کاری گفته بود: "هر سوالی که دوست دارید می توانید از من بپرسید، مطمئن باشید همه را کامل به شما جواب می دهم."

یادش نمی رود که چطور رویش را به سمت دخترک برگرداند و چشم دوخت به لب هایش و برای شنیدن سوال هایش لحظه شماری می کرد. هنوز لحن صدای دخترک و نگاهش را که به گنبد فیروزه ای نیمه کاره مسجد چشم دوخت، مثل همان روز یادش مانده بود. چند تا کبوتر روی گنبد آرام گرفته بودند و او منتظر شنیدن سوال بود که دخترک پرسید: "شما می دونید چرا کبوترها دوست دارند روی سطوح منحنی مثل گنبد مسجدها و حرم ها بنشینند؟"

هنوز وارفتن و شل شدن یکباره اعضای بدنش بعد از شنیدن این سوال را به خوبی یادش بود. بعد از 8 سال وقتی یاد آن روز و این سوال می افتد، هنوز هم دست و پایش شل می شود، یخ می کند و از اینکه هنوز هم جوابی برای سوال دخترک ندارد، شرمنده می شود. دوباره خیره می شود به کبوتر سیاه و سفید که حالا چند قدمی حرکت می کند. بغضش بالاخره می ترکد. خودش را رها می کند. چند قطره گرم می چکد روی سنگ مرمر مشکی. کبوتر می رود درست بر روی انحنای اتصال م به الف اسم دخترک که با خط نستعلیق روی سنگ مرمر مشکی نوشته شده، می نشیند. جایی که شاید حالا زیر پایش، انحنای صورت یک یار آرمیده باشد...