اگه تو بري ز پيشم...
صبح اول وقت آمده و كلي ادا و شكلك در مي آورد كه اخم هايم را باز كنم. نه مي خندم و نه سرم را بلند مي كنم؛ انگار كه نمي بينمش.
زنگ مي زند، به بهانه هاي مختلف سر صحبت را باز مي كند، اس ام اس مي زند، خودش را لوس مي كند... تا اخم هايم باز شود. افتاده ام روي دور بدقلقي و به هيچ صراطي هدايت نمي شوم. مثل هميشه نيستم، خوب نيستم. نه اينكه روي دنده لج افتاده باشم، نه، يك كمي حالم به هم ريخته. پشت تلفن كه حرف مي زند و جواب مي دهم، دارم چيليك چيليك اشك مي ريزم، اما سعي مي كنم او هيچي نفهمد. با دستمال اشك هايم را پاك مي كنم، اما در نظر او يك كوهم كه خم به ابرو نياورده!
عصر كه مي شود، دستم را مي گيرد و اصرار دارد كه بيخيال شوم، وگرنه حالم را مي گيرد... بالاخره خنده ام مي گيرد، اما باز هم خيلي جدي مي گويم مثلا مي خواي چي كار كني؟
گونه ام را مي بوسد و انگار مهر باطل شدي زده باشد به همه آنچه پيش آمده...
با خودم فكر مي كنم اگر توي پدرسوخته ازدواج كني من چه كار كنم؟ و يك عالم حرف ديگر كه سر فرصت مي نويسمشان... يك عالم حرف ديگر كه فقط در فكرم مي آيند و مي روند...

عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.