اگه تو بري ز پيشم...

صبح اول وقت آمده و كلي ادا و شكلك در مي آورد كه اخم هايم را باز كنم. نه مي خندم و نه سرم را بلند مي كنم؛ انگار كه نمي بينمش.

زنگ مي زند، به بهانه هاي مختلف سر صحبت را باز مي كند، اس ام اس مي زند، خودش را لوس مي كند... تا اخم هايم باز شود. افتاده ام روي دور بدقلقي و به هيچ صراطي هدايت نمي شوم. مثل هميشه نيستم، خوب نيستم. نه اينكه روي دنده لج افتاده باشم، نه، يك كمي حالم به هم ريخته. پشت تلفن كه حرف مي زند و جواب مي دهم، دارم چيليك چيليك اشك مي ريزم، اما سعي مي كنم او هيچي نفهمد. با دستمال اشك هايم را پاك مي كنم، اما در نظر او يك كوهم كه خم به ابرو نياورده!

عصر كه مي شود، دستم را مي گيرد و اصرار دارد كه بيخيال شوم، وگرنه حالم را مي گيرد... بالاخره خنده ام مي گيرد، اما باز هم خيلي جدي مي گويم مثلا مي خواي چي كار كني؟

گونه ام را مي بوسد و انگار مهر باطل شدي زده باشد به همه آنچه پيش آمده...

با خودم فكر مي كنم اگر توي پدرسوخته ازدواج كني من چه كار كنم؟ و يك عالم حرف ديگر كه سر فرصت مي نويسمشان... يك عالم حرف ديگر كه فقط در فكرم مي آيند و مي روند...

آسمان آبی و ابر سپید

نشسته بوديم روي تكه سنگ بزرگي كه از آن بالا همه شهر ديده مي شد. باران باريده بود و هوا زلال بود. شايد زلال صفت خوبي براي آسمان نباشد، اما پس از باران آن روز زلال بود؛ مثل آب دريا كه از زلالي اش مي تواني سنگ هاي كف را ببيني.

آن روز آسمان زلال بود و ما هم چنان گرم حرف زدن بوديم كه زلال شده بوديم؛ صاف و يك دست. همين طور كه گرم حرف زدن بوديم، ديدم كه كنارم نيست، خم شده و دارد بند كفشم را مي بندد...

 ***

من و او زياد با هم قدم مي زنيم. زياد از هم مي گوييم و از روزگار. خيابان گردي شده عادت روزانه مان. هر روز خياباني را كشف مي كنيم و تا انتهايش را پياده گز مي كنيم. هيچ چيز لذت با هم راه رفتن را ندارد. يك بار در همين خيابان پشتي كه داشتيم قدم مي زديم، او جلو افتاده بود از من. زمين شسته و باران خورده بود. بوي خاك مي آمد. حواسش نبود كه من جا مانده ام. يك لحظه ايستاد و ديد كه كنارش نيستم. برگشت و آمد به سوي من. بدون اينكه چيزي بگويد، فقط خم شد. در همان حال سرش را بلند كرد. يك لحظه چشم در چشم شديم. بند كفشم را مي بست...

***

بند كفشم...

بن سای

وقتی درباره بن سای باهاش صحبت می کنم، کلی ذوق می کند که یک نفر دیگر هم پیدا شده که با او علاقه مشترکی دارد. این عکس گویای خیلی چیزها هست. خیلی از چیزهایی که نمی توانم خوب توضیحشان بدهم. به نظرم خیلی حس دارد و دلتنگی ها را خیلی خوب بیان کرده. نمی دانم این حس چقدر به مخاطب هم القا شده است...

عکس از اینجا

خنده ای از ته دل

دست آخر بازی بود. شرط بسته بودیم هر کس که باخت باید تا لب جاده را یک نفس بدود. برنده هم باید دنبالش کند و چیزی در این مایه ها. مهم نبود ببری یا ببازی، چون به هر حال باید فاصله 2، 3 کیلومتری تا لب جاده را می دویدی. جاده ای که دیر به دیر صدای ماشین در آن شنیده می شد. 
بر روی زیراندازی در ایوان نشسته بودیم. دست آخر بود، نه حرف می زدیم و نه کری می خواندیم برای هم. همه چیز به آخرین بازی بستگی داشت. آن قدر سکوت وجود داشت که صدای نفس های هم را هم می شنیدیم. برگ آخر را که زمین گذاشتم، فریادی از سر خوشحالی کشیدم و پریدم هوا. دست مال من بود. چشم هایم را بسته بودم و با همه وجود شادی می کردم؛ انگار همان برگه بی ارزش دنیایی شده بود که داده بودندش به من. از فرصت استفاده کرد و شروع کرد به دویدن به سمت جاده. دنبالش دویدم. 
شادی چنان وجودم را گرفته بود که چندین بار می توانستم تا سر جاده را بدوم و برگردم. می خندیدیم و می دویدیم، شادی می کردیم و می دویدیم. دستم به دستش که رسید، از آنجا به بعد را با هم دویدیم؛ تا انتهای جاده. انگار که عهد کرده باشیم تا ته جاده را بدویم. بقیه را هم همراه خودمان کرده بودیم. 
لب جاده که رسیدیم، نفس نفس می زدیم. مثل گنجشک می شد نفس هایمان را شمرد. شور بود و زندگی که در نفس هایمان سرشار بود؛ لذت بود و شوق که در ضربان قلبمان جریان داشت. به چشم های هم که خیره شدیم، زدیم زیر خنده؛ خنده ای از ته دل... 
ماشینی با سرعت از کنار جاده عبور کرد.