آسمان آبی و ابر سپید
نشسته بوديم روي تكه سنگ بزرگي كه از آن بالا همه شهر ديده مي شد. باران باريده بود و هوا زلال بود. شايد زلال صفت خوبي براي آسمان نباشد، اما پس از باران آن روز زلال بود؛ مثل آب دريا كه از زلالي اش مي تواني سنگ هاي كف را ببيني.
آن روز آسمان زلال بود و ما هم چنان گرم حرف زدن بوديم كه زلال شده بوديم؛ صاف و يك دست. همين طور كه گرم حرف زدن بوديم، ديدم كه كنارم نيست، خم شده و دارد بند كفشم را مي بندد...
***
من و او زياد با هم قدم مي زنيم. زياد از هم مي گوييم و از روزگار. خيابان گردي شده عادت روزانه مان. هر روز خياباني را كشف مي كنيم و تا انتهايش را پياده گز مي كنيم. هيچ چيز لذت با هم راه رفتن را ندارد. يك بار در همين خيابان پشتي كه داشتيم قدم مي زديم، او جلو افتاده بود از من. زمين شسته و باران خورده بود. بوي خاك مي آمد. حواسش نبود كه من جا مانده ام. يك لحظه ايستاد و ديد كه كنارش نيستم. برگشت و آمد به سوي من. بدون اينكه چيزي بگويد، فقط خم شد. در همان حال سرش را بلند كرد. يك لحظه چشم در چشم شديم. بند كفشم را مي بست...
***
بند كفشم...
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.