تولدمان مبارك
وقتي داشتيم از رستوران مياومديم بيرون، گفت: چيزي جا نذاشتيم؟
گفت: چرا...
گفت: چرا...
هنوز حرفش را تمام نكرده بود كه برگشتم تا روي ميز را نگاه كنم تا ببينم چي جا گذاشتيم كه گفت: يك خاطره جا گذاشتيم...
پينوشت: خاطره يك تولد ديگر در كنار هم بودن را جا گذاشتيم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 15:13 توسط هما Homa
|
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.