وقتي داشتيم از رستوران مي‌اومديم بيرون، گفت: چيزي جا نذاشتيم؟
گفت: چرا...

هنوز حرفش را تمام نكرده بود كه برگشتم تا روي ميز را نگاه كنم تا ببينم چي جا گذاشتيم كه گفت: يك خاطره جا گذاشتيم...

پي‌نوشت: خاطره يك تولد ديگر در كنار هم بودن را جا گذاشتيم.‌