شمع دل من
بدو بدو آمده و به مادرش می گوید: شمع داریم؟ عمو جواد گفته یکی برای خاله سمیه و یکی هم برای آراد روشن کنم.
انگار بزرگترین مسئولیت دنیا را گذاشته بودند روی دوشش؛ آنقدر که احساس می کرد اگر این کار را نکند، خبط بزرگی کرده!
به شمعی که گذاشته ام روی پایم نگاه می کنم. دوست داشتم خودم روشنش کنم، اما صدایش می کنم و شمع را می دهم دستش. می گوید: نه، مرسی... خودم دارم.
می گویم: تو دلت پاکه، برو این را برای من روشن کن و توی دلت از خدا بخواه که خواسته دل خاله هما را بهش بدهد.
می رود تا شمع هایش را روشن کند. حدود نیم ساعت بعد می روم بیرون و می بینمش. می گویم: شمع من را روشن کردی؟ بدو بدو می آید طرف من و می گوید: این شمع شماست که دیگه آخرهاشه...
می گویم: نیت هم کردی؟
می گوید: بعله. گفتم خدایا کار خاله هما را جور کن.
از اینکه شبیه آدم بزرگ ها حرف می زند خنده ام می گیرد. می آید بغلم می کند و می گوید ایشالا درست می شه.
می گویم: ایشالا...

عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.