شمع دل من

بدو بدو آمده و به مادرش می گوید: شمع داریم؟ عمو جواد گفته یکی برای خاله سمیه و یکی هم برای آراد روشن کنم.

انگار بزرگترین مسئولیت دنیا را گذاشته بودند روی دوشش؛ آنقدر که احساس می کرد اگر این کار را نکند، خبط بزرگی کرده!

به شمعی که گذاشته ام روی پایم نگاه می کنم. دوست داشتم خودم روشنش کنم، اما صدایش می کنم و شمع را می دهم دستش. می گوید: نه، مرسی... خودم دارم.

می گویم: تو دلت پاکه، برو این را برای من روشن کن و توی دلت از خدا بخواه که خواسته دل خاله هما را بهش بدهد.

می رود تا شمع هایش را روشن کند. حدود نیم ساعت بعد می روم بیرون و می بینمش. می گویم: شمع من را روشن کردی؟ بدو بدو می آید طرف من و می گوید: این شمع شماست که دیگه آخرهاشه...

می گویم: نیت هم کردی؟

می گوید: بعله. گفتم خدایا کار خاله هما را جور کن.

از اینکه شبیه آدم بزرگ ها حرف می زند خنده ام می گیرد. می آید بغلم می کند و می گوید ایشالا درست می شه.

می گویم: ایشالا...

چند سالته؟

شخصی می گفت من شانزده سال دارم

بزرگی به او خرده گرفت که نباید بگویی شانزده سال دارم باید بگويی شانزده سال

 را دیگر ندارم

راستی شما به جای سالهایی که دیگه ندارین چی دارین؟


پی نوشت: من که خیلی چیزها دارم و باز هم بانشاط تر از همیشه روز تولدم رو جشن گرفتم...

روزنامه نگارها پولدارند؟

میان کلکل های بچه گانه ازش پرسیدم: بابات چه کاره است؟ بدون هیچ تکلفی، گفت: روزنامه نگار...

دقیقا یادم است که کلاس چهارم ابتدایی بودم و شاید بارها این واژه را شنیده بودم، اما این اولین باری بود که با یک روزنامه نگار واقعی روبرو می شدم.

بلافاصله رفتم سراغ مادرم که آن روزها جواب همه سوالات من را تا جایی که می فهمیدم، می داد. پرسیدم: مامان، آنهایی که روزنامه نگار هستند،  خیلی پولدارند؟

گفت: نه خیلی!

گفتم: آخه دوستم که باباش روزنامه نگاره خیلی پولدارند. توی خونه شان میز ناهارخوری و تخت و مبل دارند.

مامانم جواب داد: همه اینها با هم پولی نمی شود که! پولدار یعنی کسی که تجارت کند، کاسب باشد. بازاری ها پولدارند.

آن روزها هیچ وقت نه فکرش را می کردم و نه اینکه در خودم می دیدم که ممکن است یک روزی وارد این حرفه شوم و سال ها برایش وقت بگذارم و بعد هم نتوانم ازش دل بکنم. الان تقریبا 10 سال است که به این حرفه مشغولم و تازه به حرف مادرم رسیدم که روزنامه نگارها و خبرنگارها هیچ وقت پولدار نمی شوند! هنوز هم به نظر خودم این شغل خیلی چیپ است و هر چند جذابیت هایی دارد، اما چند برابر آن جذابیت ها، تحقیر به دنبال دارد.

با این که سال هاست به تناقض ها و خوب و بدهای این حرفه فکر می کنم، اما الان دیگر نمی توانم ترکش کنم و حتی اگر شغل اصلی ام را تغییر دهم، قطعا از روی تفریح هم که شده، می نویسم و می نویسم؛ درست مثل روزهای اولی که از روی تفنن پا گذاشتم به روزنامه!

عیدی من انار بود

گفت: "من یک انار دارم که اگر 4 روز بماند توی اتاق، خشک می شود. بذار برش دارم..."

رفت توی اتاق و برش داشت. حسابی درشت بود و قرمز. کمی پوستش کلفت بود، اما معلوم بود که مزه اش عالی است.

گفت: "بیا با هم بخوریم اش. خیلی خوبه..."

گفتم: "من هم عاشق انارم، اما توی راه که نمی شود انار خورد. تازه، من هنوز عیدی نگرفتم!"

چشم هایش برق زد و گفت: "این هم عیدی من به تو."

اولین باری بود که انار عیدی می گرفتم. چه عیدی هیجان انگیزی... سرخ بود، درشت بود و آبدار...

گفت: "آبلمبوش کن و تا دم در برسیم، بخورش... خوشمزه است."

انگار که خودش هم دلش انار می خواست، اما اناری را که دوست داشت داده بود به من. دلم داشت برای انار آبلمبو غنج می رفت، اما گفتم: "عیدی را که آبلمبو نمی کنند..."