سرنوشتا جور واجوره

ده سال زمان کمی نبود. در تمام این مدت دومین باری بود که پایش را در باغ شاهزاده آرزوهایش می گذاشت و همه خاطره هایش زنده می شد. درخت ها و گل و بوته های باغ از روزهای عاشقی اش می گفتند و پرنده ها گواهی می دادند که پاک تر از آن روزها هرگز به زندگی شان ندیده اند.
درست ده سال پیش بود که از بعد از ورود، بهت زده از بزرگی باغ، برای اولین بار چشم در چشم هم شدند. آن زمان حتی خجالت می کشیدند نام هم را به زبان بیاورند، چه برسد به اینکه سرهایشان را بلند کنند و چشم در چشم شوند.
تمام پله ها را با ذوق و شوق و شانه به شانه هم بالا می رفتند. قرار بود به انتهای باغ که رسیدند، خاطرشان از مثبت بودن جوابشان به هم آسوده شود. بینشان سکوت بود و گاهی سوال هایی که که یا جواب های دو حرفی داشت و یا سه حرفی.
به آخرین پله ها که رسیدند، به بهانه عکس گرفتن کنار هم ایستادند؛ درست شانه به شانه. اولین بار بود که آنقدر نزدیک به هم می ایستادند. هنوز هم آن را در آلبوم هایشان نگه داشته اند و هنوز هم آن عکس تار را بهترین عکسی می دانند که در تاریخ ثبت شده است.
برای هر دوشان 10 سال از خاطره مرد آذری نادر ابراهیمی و افسانه «سارای» و عقب رفتن لچک سرش گذشته، اما یادشان نرفته که روسری ابریشم دخترک چطور به شاخه درخت انار گیر کرد و به روی شانه هایش افتاد. گونه های هر دوشان از شرم به سرخی می زد، اما در دل هایشان غوغایی به پا شده بود. سارای هم برای بله گفتن به آیدین، روسری اش را به میخ بالای در گیر داد تا از سرش بیفتد. این رسم آذری هاست...
دخترک دیروز خوب یادش هست که دقیقا کدام شاخه انار بهترین لحظه روزگارشان را در 10 سال پیش رقم زد، پایش روی کدام سنگفرش بود و نگاهش به کدام درخت. لحظه هایی را مو به مو در ذهن دارد که سکوت کرده بودند و به یکباره با هم شروع به حرف زدن می کردند، ثانیه هایی که باغ را از بالا تا پائین، دو-سه باری گز کردند. انگار همین دیروز بود...
دخترک دیروز، تشنه است، آب می خواهد. آب سردکن همان است که ده سال پیش بود، تنها لیوانش کم است و آبی که بپاشد به لباس های پسرک.
حالا که خوب فکر می کنم، می بیند ده سال زمان کمی نبوده و نیست برای حسرت خوردن، برای ای کاش گفتن و ... زیر لب می خواند: روزگار این جوری خواسته، سرنوشتا جور واجوره...

عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.