بقیه اش صدقه سر خودم
زیر آفتاب ظهر اول شهریور داشتم هلاک می شدم و حتی یک ماشین هم از خیابان رد نمی شد که از این گرمای جانفرسا نجاتم دهد. داشتم یواش یواش از کنار خیابان می رفتم به جلو که یک ماشین نگه داشت و یکی از مسافرهایش پیاده شد. داشت راه می افتاد که برای من بوق زد. از بس که از گرما کلافه بودم بدون لحظه ای تردید سوار شدم. راننده جوانی بود با تریپ جوان های امروزی (به قول خودشان خفن) و فوق العاده بداخلاق. این را از برخوردش با مسافرهایی که در مسیر سوار و پیاده شدند به راحتی می شد فهمید. خودم را با تماشا کردن بیرون مشغول کرده بودم که یهو ویراژی داد و لایی کشید و از این کارهایی که فقط از کله هایی که باد دارند برمی آید! با یک پراید کل انداخته بود و فحش می داد و گازش را گرفته بود که به قول خودش داغونش کند. از طرف چپ که لایی می کشید، انگار قلبم داشت می آمد توی دهنم و مرگ را جلوی چشم هایم می دیدم. خواستم پیاده شوم که اصلا گوشش بدهکار نبود. نزدیک تهران ویلا که شدیم کل کل ها که تا آن لحظه فکر می کردیم فقط یک شوخی و بچه بازی است، وارد مرحله جدیدی شد. راننده یک چاقوی ضامن دار از زیر صندلیش در آورد و دسته اش را توی دستش مشت کرد. انگار می خواست شکم طرف را سفره کند. داد زدم آقا زیر پل ستارخان پیاده می شوم. تا ترمز کرد راننده پراید هم با فاصله نگه داشت. هیچ کدام کوتاه بیا نبودند. 2 هزار تومانی را گذاشتم و در حالی که با دست هایم سرم را گرفته بودم، فرار کردم.
پی نوشت1: همیشه فکر می کردم این صحنه ها فقط مربوط به فیلم های اکشن است اما امروز به چشم دیدم که آدم های احمق که سرشان بوی قورمه سبزی می دهد واقعا وجود دارند. ضربه زدن چاقو مگر چند ثانیه طول می کشد؟ اصلا به ثانیه می رسد؟ خدا می داند که سر یک کل کل بچه گانه هر کدامشان الان کجا هستند.
پی نوشت2: برای یک کرایه حداکثر 300 تومانی 2 هزار تومان پیاده شدم. پیش خودم گفتم فدای سرم. بقیه اش صدقه...
پی نوشت 3: خام و نپختگی مطلب را بگذارید به حساب شوکی که استرس زیادی بهم وارد کرد...
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.