یک سفیدی مبهم
کمی به جلو خم شدم. گونه ام به گونه اش نزدیک شده بود. خواستم ببوسمش که چشمم افتاد به تخت سفیدپوش در اتاق خوابش. یک ملحفه یک دست سفید کشیده بود روی تخت دونفره شان، بدون هیچ چیز بیشتری؛ به همین سادگی. یک لحظه فراموش کرده بودم در چه وضعیتی هستم. چقدر خوب بود که چشم در چشم نبودیم. محکم در آغوش گرفتمش و به آرامی گونه اش را بوسیدم. می خواستم ازش بپرسم چقدر دیگر می خواهی منتظرش بمانی؟ چقدر دیگر می خواهی جوانیت رو به پایش بگذاری؟ تا کی می خواهی با این تخت دونفره سفیدپوش دل خودت و دخترت را خون کنی؟ منتظر چی هستی؟ یک مشت استخوان؟
- زل زدی به عبادتگاه من؟
صدایش فکرهای بی جوابم را پاره کرد. خودم را با یک حرکت از آغوشش بیرون کشیدم و زل زدم به چشم هایش. نگذاشت حرفی بزنم و گفت: آن اتاق برای من حرمت داره. از وقتی رفته به هیچ چیزش دست نزدم. بیست سال است که فقط ملحفه ها را عوض می کنم. مقدس تر از اینجا جایی را ندارم؛ پاک پاک، سفید سفید...
به خودم که آمدم، چشم هایم دیگر فقط تصویر مبهمی از اتاق را می دید، یک سفیدی مبهم...
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.