یک سفیدی مبهم

کمی به جلو خم شدم. گونه ام به گونه اش نزدیک شده بود. خواستم ببوسمش که چشمم افتاد به تخت سفیدپوش در اتاق خوابش. یک ملحفه یک دست سفید کشیده بود روی تخت دونفره شان، بدون هیچ چیز بیشتری؛ به همین سادگی. یک لحظه فراموش کرده بودم در چه وضعیتی هستم. چقدر خوب بود که چشم در چشم نبودیم. محکم در آغوش گرفتمش و به آرامی گونه اش را بوسیدم. می خواستم ازش بپرسم چقدر دیگر می خواهی منتظرش بمانی؟ چقدر دیگر می خواهی جوانیت رو به پایش بگذاری؟ تا کی می خواهی با این تخت دونفره سفیدپوش دل خودت و دخترت را خون کنی؟ منتظر چی هستی؟ یک مشت استخوان؟

- زل زدی به عبادتگاه من؟

صدایش فکرهای بی جوابم را پاره کرد. خودم را با یک حرکت از آغوشش بیرون کشیدم و زل زدم به چشم هایش. نگذاشت حرفی بزنم و گفت: آن اتاق برای من حرمت داره. از وقتی رفته به هیچ چیزش دست نزدم. بیست سال است که فقط ملحفه ها را عوض می کنم. مقدس تر از اینجا جایی را ندارم؛ پاک پاک، سفید سفید...

به خودم که آمدم، چشم هایم دیگر فقط تصویر مبهمی از اتاق را می دید، یک سفیدی مبهم...

فرسایش اسطوره ها

خیلی سخت است زل بزنی به صفحه تلویزیون و اسطوره ات را ببینی که چطور دارد تحلیل می رود، تمام می شود و می میرد.

زمانی فکر می کردم اسطوره ها نمی میرند؛ اما حالا که می بینم چطور خودش را به زحمت می رساند آن بالا، نفس نفس می زند و چطور چشم هایش را به سختی باز نگه داشته است. پیراهنش از زیر کتش زده بیرون و انگار که شکل ظاهری اش برای خودش اهمیت ندارد. او نمی داند که در ذهن چه تعداد آدم یک «اسطوره» را با بی رحمی تمام کشته و حالا با خس خس سینه اش خاطره های نسل ها را ویرانه می کند. تاب نمی آورد و زانو می زند، آن طور که تو را زجر می دهد که چطور با او زندگی کرده ای، نفس کشیده ای و عاشق شده ای...

حالا داری می بینی که خودش دارد با دست های خودش همه چیز را خراب می کند، همه «اسطوره» را می کشد، تمام می کند و می میراند. هر چه زحمت می کشد دیگر از حنجره اش «صدا» نمی آید، نفسی نیست... او دیگر مرده...

همه آنهایی که روزی اسطوره های ما بودند، می میرند، حتی ...

و من نام این اتفاق را گذاشته ام فرسایش اسطوره ها.

زمین گرد است...

1)    توي تحريريه نشسته بودم. سرم مشغول كار خودم بود كه يكي خيلي محترمانه پرسيد: خانم كبيري؟

با تعجب سرم را بلند كردم و گفتم بفرماييد. گفت: من را نمي شناسي؟ فرنوشم... گفتم: فرنوش مرتضوي؟ با يك دبير كار مي كرديم، در دو حوزه مختلف. فرنوش مي گفت اسمت را بارها و بارها در مجله ها ديده ام اما باورم نمي شد اين هما تو باشي. پيش خودم هميشه مي گفتم هما حتي انشايش هم خوب نبود، چه برسد به اينكه روزنامه نگار شود...

2)    هنوز در نزده بودم كه يك خانمي در دفتر مجله را باز كرد. چند دقيقه با تعجب نگاهش كردم و بعد رفتم تو. شك داشت كه من درست آمده باشم. توي دفتر سردبير از ايمان پرسيدم اين خانم چيه؟ گفت: خانم صالحي؛ زهرا صالحي. گفتم: من در دوراه راهنمايي يك دوستي داشتم كه خيلي شبيه ايشونه. گفت: نه بابا. تو الان براي زهرا مثل مادربزرگ مي موني. سنتون به هم نمي خوره! گفتم: شايد! آخه اسم دوست من زهرا صالحي زاده است. با تعجب گفت: اين زاده آخرش همه چيز را خراب كرد...

3)    زهرا گفت كه با ايثار هم همكلاسي بوده ايم  و من اصلا چيزي يادم نمي آيد...

4)    بماند كه مدير هنري(؟) مجلات همشهري برادر فرنوش است و سردبير همشهري هاي محله، محمدصالح افروغ، پسر خانم كاظم پور ...

5)    همه اينها بهانه بود كه بگويم كه دنیا گرد است، باز یک روز در مسیر سفرت، به من می‌رسی! همين...