زمین گرد است...
1) توي تحريريه نشسته بودم. سرم مشغول كار خودم بود كه يكي خيلي محترمانه پرسيد: خانم كبيري؟
با تعجب سرم را بلند كردم و گفتم بفرماييد. گفت: من را نمي شناسي؟ فرنوشم... گفتم: فرنوش مرتضوي؟ با يك دبير كار مي كرديم، در دو حوزه مختلف. فرنوش مي گفت اسمت را بارها و بارها در مجله ها ديده ام اما باورم نمي شد اين هما تو باشي. پيش خودم هميشه مي گفتم هما حتي انشايش هم خوب نبود، چه برسد به اينكه روزنامه نگار شود...
2) هنوز در نزده بودم كه يك خانمي در دفتر مجله را باز كرد. چند دقيقه با تعجب نگاهش كردم و بعد رفتم تو. شك داشت كه من درست آمده باشم. توي دفتر سردبير از ايمان پرسيدم اين خانم چيه؟ گفت: خانم صالحي؛ زهرا صالحي. گفتم: من در دوراه راهنمايي يك دوستي داشتم كه خيلي شبيه ايشونه. گفت: نه بابا. تو الان براي زهرا مثل مادربزرگ مي موني. سنتون به هم نمي خوره! گفتم: شايد! آخه اسم دوست من زهرا صالحي زاده است. با تعجب گفت: اين زاده آخرش همه چيز را خراب كرد...
3) زهرا گفت كه با ايثار هم همكلاسي بوده ايم و من اصلا چيزي يادم نمي آيد...
4) بماند كه مدير هنري(؟) مجلات همشهري برادر فرنوش است و سردبير همشهري هاي محله، محمدصالح افروغ، پسر خانم كاظم پور ...
5) همه اينها بهانه بود كه بگويم كه دنیا گرد است، باز یک روز در مسیر سفرت، به من میرسی! همين...
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.