تناقض
آنقدر كنار مقنعه اش را تا زده بود به داخل كه انگار زير چادرش گوله شده باشد... هر چند دقيقه يك بار دستش را مي برد بالا و چادرش را مي كشيد جلوتر. دستي به چانه مقنعه اش مي زد و دوباره چادرش را... زل زده بود به چشم هايم و لب هايش را تندتند حركت مي داد؛ انگار كه زير لب چيزي بگويد.
نگاهم به دست هايش افتاد... ناخن هاي مانيكور كرده لاك زده اش، دانه هاي تسبيح را مي شمرد...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۹ ساعت 17:21 توسط هما Homa
|

عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.