تناقض

آنقدر كنار مقنعه اش را تا زده بود به داخل كه انگار زير چادرش گوله شده باشد... هر چند دقيقه يك بار دستش را مي برد بالا و چادرش را مي كشيد جلوتر. دستي به چانه مقنعه اش مي زد و دوباره چادرش را... زل زده بود به چشم هايم و لب هايش را تندتند حركت مي داد؛ انگار كه زير لب چيزي بگويد.

نگاهم به دست هايش افتاد... ناخن هاي مانيكور كرده لاك زده اش، دانه هاي تسبيح را مي شمرد...

روی ابرها

روی ابرها بودم... دقیقا مثل کارتن ها که یکهو غول جادو از لابلای ابرها در می آمد. مرغی داشت که تخم طلا می گذاشت... 

روی ابرها بودم... اما زندگی ما نه غول جادو داشت که معجزه کند و نه مرغی که تخم طلا بگذارد. 

عکس از اینجا. 

عکاس: خودم