روی ابرها
روی ابرها بودم... دقیقا مثل کارتن ها که یکهو غول جادو از لابلای ابرها در می آمد. مرغی داشت که تخم طلا می گذاشت...
روی ابرها بودم... اما زندگی ما نه غول جادو داشت که معجزه کند و نه مرغی که تخم طلا بگذارد.

عکاس: خودم
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 19:31 توسط هما Homa
|
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.